eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
111 عکس
301 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح بخیر
وینسنت همچنان سرش پایین بود پادشاه دوباره تکرار کرد :« پشیمونی سرباز ؟» وینسنت با شنیدن کلمه سرباز از پادشاه احساس غریبی در قلبش شکل گرفت . انکار دو غریبه بودند که مقابل هم ایستاده بودند نه دو رفیقی که قدمت دوستی شان به ده سال می‌رسد . وینسنت لب از لب گشود و کلمات را به سختی بر زبان آورد :« سرورم ... من اشتباهی مرتکب ...نشدم که ازش پشیمون باشم .» لیام نفس عمیقی کشید ، گوشه لبش لبخند ریزی نقش بست ولی زود محو شد سپس روبه وینسنت گفت :« پس داری میگی تو به وزیر اعظم جینکس توهین نکردی ؟» _ من ... هیچ اشتباهی مرتکب نشدم قربان . _ بسیار خب ، می‌خوام لحظه به لحظه اش رو برام تعریف کنی سرباز . اونجا چه اتفاقی افتاد ؟ _ من ... _ با جزئیات بگو . وینسنت نفس عمیقی کشید و بعد تمام ماجرا را بدون هیچ کم و کسری برای پادشاه لیام تعریف کرد . لیام بدون هیچ واکنشی به حرف های وینسنت کوش داد و سپس بعد از سکوت چند دقیقه ای وینسنت گفت :« بسیار خب ، چطور از زندان سر در آوردی ؟» وینسنت دوست داشت برایش بگوید که چه کسی او را به زندان فرستاده بود و در راه با او چه کرده بود ولی نگفت . از هیچکدام از کار هایش وزیر جینکس برایش نگفت ، از توهین هایش نگفت ، از تهدید هایش نگفت ، از زخمی که در شکمش ایجاد کرده بود نگفت ، از آن همه لگد که به زخم های پر از خون وینسنت می خورد نگفت ، از هیچکدام شان نگفت . سکوت کرد ، فکر می کرد این سکوت برای هر دو بهتر باشد . لیام احتمالا قضیه را فهمیده بود . برای همین او هم سکوت کرد . نگاهی به سر تا پای وینسنت انداخت ، نگاهش روی زخم هایی ثابت ماند که فکر نمی‌کرد اثر مجازات شلاق باشد ، قسمتی از پیراهن وینسنت نزدیک شکمش پر از خون بود که لباسش را هم فرا گرفته بود. از وینسنت پرسید :« اون زخم که تو شکمت هست ...کی باعث ش شده ؟» وینسنت با کمی تاخیر پاسخ داد :« اون... یه ... به زخم قدیمیه ...» _ نه نیست ، داره ازش خون میاد . به سوالم جواب درست رو بده این به دستوره وینسنت. _ سرورم ، لطفاً منو ببخشید اما من ... نمیتونم جواب این سوالتون رو ... بدم ... _ تو زندان اینکارو باهات کردن ؟ _ ن...نه سرورم . _ پس کار کی بوده ؟ بهم بگو وینسنت. _ من ... متاسفم نمیتونم . پادشاه فریاد زد:« وینسنت اگه...» اما قبل از اینکه بتواند حمله اش را کامل کند فرمانده اسپنسر جلو آمد ، تعظیم کرد و گفت :« قربان متاسفم اما اگه از این بیشتر اینجا بمونید درباریان متوجه نبودنتون میشن . » پادشاه ادامه جمله اش را خورد آهی کشید و سپس گفت :« باشه بریم ولی تو وینسنت دفعه بعد بهم میگی که کی اون کارو باهات کرده .» چشمان وینسنت از پشت موهای سیاهش میدرخشید .تعظیم کوتاهی مرد و گفت :« به سلامت سرورم . » پادشاه هم در مقایل لبخند کوتاهی زد و به همراه فرمانده به قصر برگشت ، چند دقیقه بعد هم فرمانده برگشت تا وینسنت را به زندان بازگرداند . وقتی وینسنت به زندان برگشت هنوز وقت حمام تمام نشده بود . در کل طول هفته فقط یک بار حق داشتند حمام کنند فقط هم با یک صابون کوچک برای هر نفر. وینسنت سلانه سلانه و جلو رفت و روی تخت خودش نشست .آرامشی درونش را فرا گرفته بود ، با اینکه می ترسید پادشاه را ببیند ولی با این حال دیدنش به وینسنت امشب آرامشی داد که باعث شد راحت تر به خواب فرو رود ‌و حتی متوجه نشود که تمام زندانیان برگشته اند .
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین🖤 🆔@hosiniye
هدایت شده از گرافیک سیاسی
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️چقدر نامردن اینجا ، عروسک داشتم و له کردن اینجا...😭💔 🏴 🟩@graphicsiyasi ⬜🟥@graphicsiyasi
هدایت شده از حسینیه سیاسی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مۍگفت.. خدایامن‌نمیدونم‌چجوریـے بابنده‌هات‌تامۍڪنـے، ولـےبہ‌این‌نتیجہ‌رسیدم‌ ڪہ‌هرڪسـےروبیشتردوس‌دارۍ بیشتربہ‌امام‌حسین(؏) مبتلاش‌مۍڪنـے (:🖤 🏴 🆔@hosiniye
https://eitaa.com/satsojen/2862 امیلی بر میگرده و میبینه سباستین خوابیده. از ساتسوجین میپرسه:« بلدی زخمو بخیه بزنی و پانسمان کنی؟» ساتسوجین با تعجب میگه:« آره... چطور؟» امیلی با بی خیالی میگه:« عاممم، خب شاید منم یه چند تا زخم کوچیک داشته باشم که خودم نمیتونم تنهایی بهشون رسیدگی کنم.»ساتسوجین میگه:«یعنی چی؟چرا زودتر نگفتی؟ اوه خدای من باید زودتر یادم میفتاد. کجاته ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه ...زخمی که بخیه بخواد که دیگه کوچیک نیس...»اگه امیلی حرف ساتسوجینو قطع نمیکرد احتمالا تا نیم ساعت بکوب ادامه میداد،پس امیلی گفت:«هی لازم نیس نگرانم بشی. یه چند تا زخم کوچیکن دیگه.» و بعد به سرش زد ساتسوجینو برای تفریح اذیت کنه، یکهو دستشو گذاشت رو بازوش و چشماشو فشار داد.ساتسوجین پرسید:«چی شد خوبی؟آهای..»امیلی میگه:« یکی از تیرا خورد به بازوم و از اون طرفش در اومد.حس میکنم دستم داره قطع میشه.»ساتسوجین شوک زده میگه:«وای.»امیلی دیگه نمیتونه خندشو کنترل کنه و هر هر شروع میکنه به خنده. ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین که گیج شده بود چند لحظه با تعجب نگاهش می‌کنه و بعد با بهت میگه :« تو ... سر به سرم گذاشتی ؟» امیلی که از خنده اشکش در اومده سعی می‌کنه با دستش اشک گوشه چشمشو پاک کنه و بعد میگه :« وای ساتسوجین تو خیلی زود باوری . » امیلی به خنده اش ادامه میده و ساتسوجین در جوابش یه لبخند کوچیک میزنه و میگه :« خیلی خوب شوخی بسه اگه اون الان بیدار بشه دردسر میشه . » امیلی با لبخند میگه :« اوه راست میگی . » ساتسوجین جعبه کمک های اولیه اشو در میاره و میگه :« خب بهم بگو واقعا کجات زخمی شده . »
https://eitaa.com/satsojen/2900 امیلی زخم هارو که به ساتسوجین نشون میده، ساتسوجین سعی میکنه چهره شو یکم عصبانی جلوه بده و میگه:«میشه توضیح بدی با این زخما دقیقا چطور داشتی میدوییدی؟با اینا حتی راه رفتنم سخته...»که امیلی میگه:«منو دست کم گرفتی؟ اینا که واسه من چیری نیستم مثل نیش پشه میمونن.» ساتسوجین هوووف ای میگه و بعد شروع میکنه به تمیز کردن زخما. سباستین کم کم بیدار میشه، در واقع چند دقیقه ای هست صدا ها رو میشنوه، ولی چششماشو باز نمیکنه تا فکر کنن خوابه. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ پشمام
ادامه: با خودش فکر میکنه:«خیلی دلم میخواد بکشمشون. تیکه تیکشون کنم. به قطعات مساوی تقسیمشون کنم. اوه. چه کارایی که میخوام بکنم. ولی خب نمیشه. هنوز نه. امیلی بی رحم تر از اون چیزیه که فکر میکردم. انتظار داشتم بتونم باهاش مبارزه کنم ولی اون زخمامو نشونه گرفت. شاید حتی عمدا گلوله ها رو در نیاورده بود. ولی نه. امکان نداره. هنوز نگاهشو یادمه که چطور بهم نگاه میکرد، وقتی که یادش افتاد سه تا گلوله دیگه هنوز تو شونمه.» ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ واوو
ادامه: سباستین برای لحظه ای کوتاه فکر میکنه شاید امیلی و ساتسوجین واقعا دستش دارن، شاید درواقع خانواده ی واقعیش اون دوتا ان، ولی سریع اون فکر رو از خودش دور میکنه. و همزمان، امیلی از درد ناله ارومی میکنه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین سعی می‌کنه بشینه درد زیادی به شونه اش وارد شد ولی چیزی نگفت بعد رو به امیلی می‌کنه و میگه :«نگفته بودی که زخمی شدی ... » امیلی صورتشو بر می گردونه و میگه :« به این زودی بیدار شدی ؟» سباستین با جدیت میگه :« جوابمو بده ، زحمات عمیقن؟» _ نه خیلی ... آخخ ساتسوجین زخم روی بازوی امیلی رو محکم با بانداژ می‌بنده و با عصبانیت رو به سباستین میگه :« عمیقا و همش به خاطر توعه. » سباستین نگاه بی روحی به ساتسوجین انداخت و سپس با لحن آرومی که به سختی شنیده میشه زمزمه می‌کنه :« من ... به خاطر همه چیز متاسفم ... » امیلی که حرفشو نشنیده می‌پرسه :« چی گفتی ؟» سباستین با صدای آروم و لحن جدی میگه :« متاسفم ، میتونی بعد از اینکه حالت خوب شد از اینجا بری . هر دو تون رو میگم . » امیلی بهش میگه :« برای چی؟چرا یهو اینطوری می‌کنی ؟» _ دیگه فایده ای برام ندارید . برید بیرون . سباستین با بی‌رحمی تمام این را گفته بود ولی چیزی درون قلبش می گفت :« اونا برات مهمن . در واقع تو بهشون نیاز داری » ولی هیچکدام از این حرف ها را نگفت و بعد از تمام شدن جمله اش سکوت کرد و دوباره دراز کشید .