https://eitaa.com/satsojen/2833
الان نه ولی تقریبا یه ساعت دیگه اره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باشه اشکال نداره .
سباستین الان اگه میتونی بیا
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باشه ولی تو باید پارت بدی
https://eitaa.com/satsojen/2835
یادم نبود اوکی الان میفرستم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/2648
سباستین با تعجب میگه:«چی داری میگی؟چطور ممکنه؟» امیلی در جواب با خشم میگه:« نمیدونم. حالام یا لجبازی رو میذاری کنار و با پای خودت برمیگردی، یا یه جوری می کشونمت به سمت خونه که ارزو میکردی کاش گزینه اولو انتخاب میکردی. حالا عجله کن یکیشونو انتخاب کن .»سباستین از درد به خودش میپیچه و میگه:«به نظرت من شبیه کسیم که میتونه با پاهای خودش راه بره؟»و بعد از درد فریاد ارومی میزنه. امیلی بهش نزدیک میشه و تو گوش سباستین پچ پچ میکنه:«میتونم ولت کنم بمیری.»
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~
هاهاها ولم کن بمیرممممم
ادامه:
سباستین به طرفش برمیگرده و میگه:«ولی تو اینکارو نمیکنی.»اگرچه در ته دلش یه حسی مثل ترس هست. شایدم استرس. از اینکه امیلی ممکنه رهاش کنه تا بمیره. البته قطعا به روش نمیاره. امیلی با پوزخند میگه:« از کجا مطمئنی؟» که سباستین از درد فریادی میکشه.
_یا اون گلوله های لعنتی رو در بیار و یا برو گمشو.
_این لحن برای کسی که میتونه نجاتت بده چندان مناسب نبود، ولی قبول میکنم، به شرطی که ازم خواهش کنی.
_عمرا. ترجیهم اینه که بمیرم.
_خود دانی ولی چیز سختی نیس. فقط بگو "لطفا" و زنده بمون.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جان ما؟؟؟
https://eitaa.com/satsojen/2837
باشه مشکلی نیس
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
مرسی
ادامه:
سباستین که درد شونش هر لحظه بیشتر از قبل میشه، با نگاهی پر از نفرت به امیلی میگه:«انقدر منتظر بمون تا زیر پات علف سبزشه. نمیگم.» امیلی هم با پوزخند کمی از سباستین دور میشه و میگه:«که اینطور. پس،خودت خواستی.سعی کن زنده بمونی.» و از سباستین دور میشه. تقریبا ۴ متر هم دور نشده بود که یکهو، سباستین از درد فریاد میزنه و امیلی سرجاش وایمیسته. سباستین با صدایی ضعیف میگه:«لط...فا........اوه.......قطعا میکشمت...»و بعد دیگه حرفی نمیزنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
مردم ؟
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: سباستین که درد شونش هر لحظه بیشتر از قبل میشه، با نگاهی پر از نفرت به امیلی میگه:«انقدر منتظر
سباستین کمابیش بیهوشه ، چشماش بسته و از درد مچاله شده روی زمین افتاده و اطراف شونه اش دایره بزرگی از خون شکل گرفته امیلی برمیگرده و با نگاه تاسف باری رو به سباستین میگه :«عوضی مغرور .»
امیلی کنارش زانو میزنه سعی میکنه دست سالمش رو روی شونه اش بندازه و بلندش کنه ولی اون سنگین تر از این حرفاست ، امیلی بعد از چند بار تلاش تقریبا ناامید میشه تا اینکه ساتسوجین رو میبینه که داره به سمتش میاد . ساتسوجین وقتی به امیلی میرسه میگه :« چیشد ؟ حالش خوب بود که ...»
امیلی در حالی که نفس نفس میزنه میگه :« یادم رفته گلوله هارو از تنش در بیارم .»
ساتسوجین چهره در هم میکشه و میگه :« اوه لعنتی ، بذار کمکت کنم .»
ساتسوجین کنار امیلی میاد و دست زخمی سباستین رو روی شونه اش میشه و باهم سباستین رو روی شونه هاشون به داخل خونه میبرن .»
https://eitaa.com/satsojen/2838
دلم نمیاد(ولی دلم میاد تیکه تیکه کنمت)😼
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
با دومی بیشتر موافقم .
( لطفاً تمام لحظات دردشو با تمام جزئیات توصیف کن .)
https://eitaa.com/satsojen/2839
بلی شما😔😂
#امیلی
~~~~~~~~~~
هعیییی 😂🤣
https://eitaa.com/satsojen/2790
خیلی قشنگ بود😭😭
کاش ازادش کنه😭😭
میشه دوباره پارت بدی پادشاه من😭😭اخه حالمو خوب کرد😭😭
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
امشب احتمالا دیر وقت بدم ، ولی چشم .