https://eitaa.com/satsojen/2854
من معامله نمیکنم
فقط میخوام بکشنم در عوضشم...... نمیدونم چی بهشون بدم
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
هر چیزی بهایی داره
امیلی بدون اینکه به سباستین نگاه کنه میگه:«بیدار بمون.»و میخواد برای گلوله ی سوم زخم باز کنه که سباستین با نفس های بریده بریده میگه:«صبر..کن.»امیلی به حرفش گوش نمیکنه و به کارش ادامه میده. این یکی قراره بیشتر از قبلیا درد داشته باشه چون عمیق تر رفته. امیلی انبر رو به ارومی تو گوشت پیش میبره تا به گلوله برسه. خودش میخواد سباستین بیشتر درد بکشه وگرنه میشد خیلی سریع تر و البته با درد کمتر کار رو تموم کرد. سباستین دندوناش رو با شدت فشار میده و با دندون های فشرده شده فریاد میکشه.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
بالاخره اخرین گلوله هم در میاد و ساتسوجین عرق روی پیشونی سباستین و امیلی رو با دو تا دستمال پاک میکنه.
_موندم اگه من نبودم چیکار میکردی.
+یه ادم اضافی رو مخ تو زندگیم کمتر می بود. همین.
ساتسوجین میگه:«هی، بسه.»
_همین ادم اضافی نجاتت داد ها.
+برو گمشو.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امیلی بخیه میزنه و بعد زخم رو پانسمان میکنه . سباستین بعد از اینکه امیلی میره نفس عمیقی میکشه که درد شونه اش رو تازه میکنه و بعد رو به ساتسوجین میکنه و میگه :« تو بهش گفتی ؟»
ساتسوجین با لکنت میگه :« ن...نه من نگفتم ...»
_ بسیار خب
و بعد ساعد دست سالمش رو روی چشماش میذاره تا یکم استراحت کنه . فقط یکم اما چشماش دوباره سنگین میشن و به خواب فرو میره خوابی که بیشتر شبیه یه رویاست.
سباستین خواب دوران کودکی ش رو میبینه ، اون موقع دوازده سالش بود ، تو خونه درس میخوند اما از طرف تمام خانواده اش طرد شده بود همه اوت رو به عنوان یه بچه بی عرضه که بلد نیست هیچ کاری انجام بده میشناختن . البته اگه کاری هم میکرد کوچک شمرده میشد . کاری هم نمیشد کرد بالاخره تنها کسی تو اون خونواده بود که از پرورشگاه اومده بود .
https://eitaa.com/satsojen/2856
هیچی همینجوری خنده شیطانی سر دادم
#امیلی
~~~~~~~~~~
اها
سباستین من دیگه میرم بقیشو فردا شب ادامه میدیم
تو اگه میخوای بفرس پارتتو من فردا ادامش میدم
شب بخیر
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باش شب بخیر .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
#سربازوپادشاه
وینسنت همچنان سرش پایین بود پادشاه دوباره تکرار کرد :« پشیمونی سرباز ؟»
وینسنت با شنیدن کلمه سرباز از پادشاه احساس غریبی در قلبش شکل گرفت . انکار دو غریبه بودند که مقابل هم ایستاده بودند نه دو رفیقی که قدمت دوستی شان به ده سال میرسد .
وینسنت لب از لب گشود و کلمات را به سختی بر زبان آورد :« سرورم ... من اشتباهی مرتکب ...نشدم که ازش پشیمون باشم .»
لیام نفس عمیقی کشید ، گوشه لبش لبخند ریزی نقش بست ولی زود محو شد سپس روبه وینسنت گفت :« پس داری میگی تو به وزیر اعظم جینکس توهین نکردی ؟»
_ من ... هیچ اشتباهی مرتکب نشدم قربان .
_ بسیار خب ، میخوام لحظه به لحظه اش رو برام تعریف کنی سرباز . اونجا چه اتفاقی افتاد ؟
_ من ...
_ با جزئیات بگو .
وینسنت نفس عمیقی کشید و بعد تمام ماجرا را بدون هیچ کم و کسری برای پادشاه لیام تعریف کرد . لیام بدون هیچ واکنشی به حرف های وینسنت کوش داد و سپس بعد از سکوت چند دقیقه ای وینسنت گفت :« بسیار خب ، چطور از زندان سر در آوردی ؟»
وینسنت دوست داشت برایش بگوید که چه کسی او را به زندان فرستاده بود و در راه با او چه کرده بود ولی نگفت .
از هیچکدام از کار هایش وزیر جینکس برایش نگفت ، از توهین هایش نگفت ، از تهدید هایش نگفت ، از زخمی که در شکمش ایجاد کرده بود نگفت ، از آن همه لگد که به زخم های پر از خون وینسنت می خورد نگفت ، از هیچکدام شان نگفت .
سکوت کرد ، فکر می کرد این سکوت برای هر دو بهتر باشد . لیام احتمالا قضیه را فهمیده بود . برای همین او هم سکوت کرد . نگاهی به سر تا پای وینسنت انداخت ، نگاهش روی زخم هایی ثابت ماند که فکر نمیکرد اثر مجازات شلاق باشد ، قسمتی از پیراهن وینسنت نزدیک شکمش پر از خون بود که لباسش را هم فرا گرفته بود. از وینسنت پرسید :« اون زخم که تو شکمت هست ...کی باعث ش شده ؟»
وینسنت با کمی تاخیر پاسخ داد :« اون... یه ... به زخم قدیمیه ...»
_ نه نیست ، داره ازش خون میاد . به سوالم جواب درست رو بده این به دستوره وینسنت.
_ سرورم ، لطفاً منو ببخشید اما من ... نمیتونم جواب این سوالتون رو ... بدم ...
_ تو زندان اینکارو باهات کردن ؟
_ ن...نه سرورم .
_ پس کار کی بوده ؟ بهم بگو وینسنت.
_ من ... متاسفم نمیتونم .
پادشاه فریاد زد:« وینسنت اگه...»
اما قبل از اینکه بتواند حمله اش را کامل کند فرمانده اسپنسر جلو آمد ، تعظیم کرد و گفت :« قربان متاسفم اما اگه از این بیشتر اینجا بمونید درباریان متوجه نبودنتون میشن . »
پادشاه ادامه جمله اش را خورد آهی کشید و سپس گفت :« باشه بریم ولی تو وینسنت دفعه بعد بهم میگی که کی اون کارو باهات کرده .»
چشمان وینسنت از پشت موهای سیاهش میدرخشید .تعظیم کوتاهی مرد و گفت :« به سلامت سرورم . »
پادشاه هم در مقایل لبخند کوتاهی زد و به همراه فرمانده به قصر برگشت ، چند دقیقه بعد هم فرمانده برگشت تا وینسنت را به زندان بازگرداند .
وقتی وینسنت به زندان برگشت هنوز وقت حمام تمام نشده بود . در کل طول هفته فقط یک بار حق داشتند حمام کنند فقط هم با یک صابون کوچک برای هر نفر.
وینسنت سلانه سلانه و جلو رفت و روی تخت خودش نشست .آرامشی درونش را فرا گرفته بود ، با اینکه می ترسید پادشاه را ببیند ولی با این حال دیدنش به وینسنت امشب آرامشی داد که باعث شد راحت تر به خواب فرو رود و حتی متوجه نشود که تمام زندانیان برگشته اند .
https://eitaa.com/satsojen/2857
کاش وینسنت به لیام میگفت همش کار اون زنیکس
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
کاششش میگفت ولی نگفت به منم نگفت چرا نمیگه