♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دمت گرم عاشقتم یه شخصیت شرور دارم تو داستان که هدفش حکم فرمایی بر کل دریاست و بعد احتمالا کل دنیا
خب واسه اون ببین شخصیت زن باشه اسمشم اوبری باشه
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بحق قاسم (ع)
#ششم_محرم
@vorojaksiyasi
هدایت شده از حسینیه سیاسی
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او کیست که لشکر دشمن را بهم ریخته...
«قاسم به میدان آمده؟»
🆔@hosiniye
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از گرافیک سیاسی
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابالفضل با وفا
حاج محمود کريمی
@vorojaksiyasi
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
eshgho mehemon delam - نیک موزیکeshgho mehemon delam.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
مداحی کلیپ بالا ☝️
@vorojaksiyasi
#سربازوپادشاه
وینسنت روی تخت ویلیام در آرامش خواب بود . ویلیام به محض ورود به زندان وقتی او را دید که روی تختش خوابیده سریع موهای خیسش را با حوله دور سرش خشک کرد و سپس به سمت حیاط رفت . وقتی از زندان خارج شد باد سردی به صورتش خورد . باران باریده بود و نیمکت های در حیاط را خیس از کرده بود . نسیم آرام می وزید و خودش را به صورت ویلیام می کوبید مانند حقیقتی تلخ که مدام در گوشش زمزمه می شد ، اینکه اوماسوکه خیلی وقت است که رفته و او هنوز باور نداشت .
هنوز دلش میخواست وقتی صدایش می زند جوابش را با فحش بدهد اما حداقل جواب بدهد ، دلش میخواست مانند پنج سال پیش وقتی از کارگاه چوب بری بر می گشتند ، در مسیر او را در رودخانه بیندازد ولی زنده باشد . دلش میخواست وقتی نفس می کشد صدای نفس های اوماسوکه را هم بشنود .
ویلیام نفس عمیقی کشید و موهای نم دارش را در میاد باد سرد رها کرد . چشمانش را بست و برای چند لحظه به پشت پلک هایش خیره شد ، چیزی جز تاریکی نبود ولی این تا یکی فرق داشت حس پوچی می داد این تاریکی غرق می کرد ...
همه چیز را ...
انسانیت ...
زندگی ...
احساسات...
حتی خود ویلیام را هم می توانست غرق کند و او داشت غرق می شد ...
اوماسوکه همیشه به او گوشزد می کرد که سراغ آن تاریکی نرود ولی بعد از رفتن او دست خودش نبود ، ناخودآگاه به سمتش کشیده می شد و تنها چیزی که می توانست او را از این خلع سرد و تاریک بیرون بکشد قولی بود که به اوماسوکه داده بود :« تا زمانی که معنا زندگی رو نفهمیدی نباید سراغش بری. »
همزمان وقتی ادوارد نام ویلیام را صدا زد چشمانش را باز کرد ، ناگهان همه جا روشن شد . تاریکی پشت پلک هایش رفته بود . ویلیام سردرگم به اطراف نگاه می کرد دنبال چه بود ؟
ادوارد جلو آمد و دست راستش را روی شانه راست ویلیام گذاشت و آن را به طرف خود کشید ، چشمانش در چشمانش ویلیام قفل شدند . لحظه ای طولانی هر دو سکوت کردند و لحظه ای بعد ادوارد گفت :«اینجا چیکار میکنی ؟»
ادوارد لبخند نصفه و نیمه ای به لب داشت که به ویلیام آرامش خاطری عجیب داد شبیه به همان کاری که اوماسوکه معمولا انجام می داد ...
ویلیام بعد از چند ثانیه جواب داد :«من ...اومدم یه هوایی به سرم بخوره . »
ادوارد در جواب پاسخ داد:« موهات خیسه سرما میخوری ویلیام بیا بریم تو .»
_ خشکشون کردم .
_ اما آب داره ازش چکه میکنه . آه بیخیال ...
_ خودت چرا اینجایی؟
_ اومدم یه سوال ازت بپرسم .
_ در مورد چی ؟
_ میخوای باهاش چیکار کنی ؟
_ میخوام فراریش بدم .
_ ببین ویلیام تو نمیتونی شبیه اوماسوکه بشی ...
_ میدونم .
_ پس این کارای بی معنی رو تمومش کن .
_ نمیتونم .
_ چرا ؟
_ اون شب اونجا بود .
_ کدوم شب رو میگی ؟
_ شب مرگ اوماسوکه وینسنت اون جا بود.
_ یعنی میگی همدست شون بوده؟
_ نه ولی باید بفهمم که چرا اون جا بوده .
_ تو این خرابه لعنتی بین این همه آدم عوضی ، دقیقا دنبال چی میگردی ویلیام؟
_ انتقام .
_ قطعا اینم میدونی که با این کار اون آتیش که داره تو رو از درون میخوره خاموش نمیشه بلکه شعله ور تر میشه ،درسته ؟
_ ادوارد ، من نتونستم شب مرگش کاری براش بکنم حداقل باید بتونم انتقامش رو بگیرم . وگرنه هیچ وقت روحش آروم نمیگیره .
_ روح اون یا روح خودت ؟
_ منظورت چیه ؟
_ میدونی که اوماسوکه از انتقام متنفر بود ، اون هیچوقت نمیخواد تو همچین آدمی بشی.
_من نمیتونم دست روی دست بذارم و اجازه بدم تا قاتلش همینطور آزاد زندگی کنه.
_ تقصیر منه متاسفم اگه من نبودم همچین اتفاقی نمی افتاد.
_ نه ادوارد تقصیر تو نیست،این منم که نتونستم از هردو شما محافظت کنم.من متاسفم .
ادوارد سرش پایین انداخت بود و قطره های بزرگ و کوچک اشک از چشمانش می بارید،ویلیام با دستانش صورت او را بالا گرفت و اشک هایش را از چشمانش پاک کرد.دستان ویلیام سفت و پر از زخم بودند،نمیتوانست مانند اوماسوکه آرامش بخش باشد.برای همین با هر بار که دستش به صورت ادوارد می خورد تا اشکش را پاک کند با تردید آن را عقب می کشید.ادوارد با چشمان خیس به ویلیام که چهره ای پشیمان داشت ،نگاه کرد و لحظه ای بعد ویلیام را محکم در آغوش کشید.
خوشبختانه کسی آنجا نبود پس ویلیام هم برای چند لحظه ادوارد را در آغوش کشید،بعد بدون اینکه ویلیام چیزی بگوید ادوارد از او جدا شد.عقب تر رفت،با ساعد دست هایش اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:«ممنونم.»
ویلیام سر تکان داد . با رفتن ادوارد دوباره ویلیام تنها شد.با خودش با غم هایش با وجودش با درد در وجودش و دوباره آن تاریکی پشت پلک هایش.
نفس عمیقی کشید و به چند قطره اشک اجازه داد تا از روی صورتش سر بخورند و روی زمین بیفتند .
ویلیام گریه کرد،آنقدری که عزم اش برای انتقام بیشتر شد آنقدر که تقریبا وجودش برایش بی معنی میشد،آنقدر که...
یکی از نگهبانان او را صدا زد که داخل بیاید ویلیام سریع اشک چشمانش را با حوله اش پاک کرد و وارد سلول شد.