#سربازوپادشاه
صبح روز بعد ، دربار شاه سرسرای سپیدار
لیام مثل همیشه با ردای قرمز رنگش که رگه های از رنگ طلایی در خود داشت روی تخت پادشاهی نشسته بود . الماس سپیدار روی تاجش خود نمایی می کرد و ابهت خاصی به چشمان جدی و بی روحش می داد .آن چشمان منتظر خبری بودند ، خبری که قرار بود فرمانده برایش بیاورد .
او همیشه همین چهره را به صورت داشت ، کمتر کسی پیدا می شد که چهره مهربان و صمیمی او را ببیند از جمله وینسنت . تا زمانی که او کنارش بود چهره پر اشتیاق و برق در چشمان قهوه ای رنگ وینسنت از پشت موهای سیاهش اعصاب لیام را آرام می کرد و چهره او را کمی نرم می کرد . وینسنت همیشه چشمان تیز ، خشمگین و جدی او را به عقاب تشبیه می کرد . عقابی که هر لحظه در انتظار گرفتن طعمه اش است . گاها هم به ببری تشبیه اش می کرد که برای کسانی که به مردمش آسیب بزنند دام پهن کرده و چه دام پهنی که خلاصی از آن غیر ممکن است .
یاد آوری این خاطرات لبخند ملیحی روی چهره جدی لیام مینشاند که با صدای دربان زود محو می شود .
دربان با آن کلاه لبه دارش که یک پر کوچک لبه آن چفت شده خم می شود و با صدایی رسا می گوید :« عالیجناب فرمانده اسپنسر اجازه ورود میخوان .»
لیام در پاسخ گفت :« بذار بیاد تو .»
فرمانده وارد شد ، دوباره صدای بر هم خوردن زره بزرگش که مانند خودش بزرگ بود سکوت سرسرا را بر هم زد .
فرمانده جلو آمد و بعد روی زانویش به پادشاه سرزمین روشنایی تعظیم کرد و سپس گفت :« عالیجناب به سلامت باد . »
لیام اخمی کرد و گفت :« اسپنسر تو که میدونی از این تشریفات متنفرم . »
اسپنسر که سرش را پایین انداخته بود لبخندی زیرکانه زد و سپس گفت :« مزاح کردم عالیجناب. »
_ کارتو بگو .
_ در مورد چیزی که ازم خواسته بودید ، ترتیب شو دادم احتمالا تا فردا بتونیم نیرو هارو آماده کنیم تا عملیات شبیه خون رو انجام بدن .
_ و اون موردی که بهت سپرده بودم چی ؟
_ من وزیر اعظم جینکس رو طبق دستور شما تحت نظر گرفتم اما مورد مشکوکی ندیدم در خصوص اون روز هم یکی از سرباز ها شاهد بوده و بعد از اینکه بازجویی شد اعتراف کرد که حرفهای وینسنت کاملا درسته .
_ که اینطور.
_ اما ...
_ اما چی ؟
_ میشه گفت به طور مستقیم نه ولی به هر حال وینسنت به طور خواسته یا ناخواسته وزیر اعظم رو متهم به خیانت کرده.
_ پس داری میگی مجازاتش حقش بود ؟
_ اجازه دارم صادق باشم ؟
_ آره .
_ مجازات وینسنت یکم اغراق آمیز بود ولی در هر صورت باید به خاطر حرفی که زده عذرخواهی کنه ، البته این در صورتی بود که مجازاتش علنی نباشه در غیر این صورت فکر میکنم تا همین جا براش کافیه.
_ بسیار خب ، چیز دیگه هست که بخوای بگی ؟
_ بله قربان ، دشمن از بخش شرقی بهمون حمله کرده و بخش زیادی از سربازان دیوار شرقی زخمی شدن و ده نفر هم کشته شدن برای همین با توجه به برنامه شبیه خون و وضعیت پیش اومده متاسفانه الان با کمبود نیرو مواجه هستیم .
_ پیشنهادی داری ؟
_ میتونیم از زندانی ها استفاده کنیم .
_ همشون ؟
_ نه در واقع فقط چند نفر .
_ اون وقت چه تضمینی هست که فراری شون ندی ؟
_ خودم مراقب شون هستم .
_ اگه یکیشون در رفت چه بهایی حاضری براش بپردازی؟
_ جونم رو وسط میذارم .
_ بازم این دلیل برای اینکه منو راضی کنه کافی نیست .
_ قربان از یه جنبه دیگه هم بهش نگاه کنید یکی از کسایی که نیازش دارم وینسنت هست بنابراین تعداد کسانی که مراقب بقیه هستن دو تا میشه و وینسنت بدون اینکه از زندان بیاد بیرون و شما رو در موقعیت بدی قرار بده میتونه تحت نظرتون باشه .
_ فکر بدی نیست . خب دقیقا بگو کیا رو لازم داری ؟
_ وینسنت ، ادوارد ، ویلیام و ریچارد .
_ بسیار خب مجوزش رو میدم .
همان زمان ، زندان پادشاهی
وینسنت با صدای نگهبان که آنها را برای صبحانه بیدار کرده بود از روی تخت بر می خیزد . بدنش درد میکند ولی خوابش عجیب دلچسب بود ، نگاهی به اطراف ش می اندازد هر هفت نفری که هم سلولی او هستند با چشمانی خواب آلود از خواب برخاسته اند . ریچارد خمیازه ای طولانی می کشد و کش و قوسی به بدنش می دهد تا خستگی اش را از بدنش بیرون براند . چشم می چرخاند و چشمش به ادوارد می افتد چهره بی روحش خسته است . دو نوچه ریچارد هم همینطورند . اما چرا ، دیشب اتفاقی افتاده که وینسنت از آن بی خبر است ؟
کمی که فکر می کند ناگهان متوجه می شود ویلیام را ندیده است . چشم چرخاند اما ویلیام را ندید . از روی تخت برخاست و دوباره به اطرافش نگاه کرد . ویلیام نشسته کنار تخت وینسنت خوابش برده بود . وینسنت با خودش فکر کرد :« مگه تخت نداره ، پس چرا ... » اما بعد دریافت که دیشب بدون اینکه حواسش را درست جمع کند روی تخت او خوابیده بود و باعث شده بود که ویلیام تمام شب را نشسته بخوابد . اما می توانست بیدارش کند ، چرا این کار را نکرد .
بعداً باید از او بپرسد ، وینسنت کنار ویلیام زانو زد و دستش را روی شانه ویلیام گذاشت .
#سربازوپادشاه
وینسنت لب های را کنار گوش ویلیام برد و نجوا کرد :« ویلیام بیدار شو . »
نمیداند چرا ولی خود را موظف می داند این کار را انجام دهد . ویلیام با آرام چشمانش را از هم گشود و به چهره وینسنت نگاه کرد و بعد گفت :« بیدار شدم میتونی بری کنار . »
وینسنت ایستاد و عقب رفت تا ویلیام هم بتواند بایستد . دستش را دراز کرد تا به ویلیام کمک کند بایستد ولی ویلیام دستش را پس زد و گفت :« خودم میتونم . »
وینسنت به سمت سالن غذا خوری رفت و به ویلیام گفت :« وقت صبحانه ست ، بیا باهات کار دارم .»
ویلیام هم پشت سر او راه افتاد . وارد سالن که شدند پشت سر بقیه در صف غذا قرار گرفتند .
وینسنت با یکی از دست هایش یک سینی را بر داشت و با دیگری قاشقی فلزی را از ظرف قاشق ها بر داشت . ویلیام هم پشت سر او همین کار را تکرار می کرد .
صبحانه امروز مثل همیشه نبود ، برنج و خورشت کاری.
منوی عجیبی برای امروز بود ، همین که طبق روال همیشه نیست دلیلی محکم برای عجیب بودن منو امروز است . صف جلو رفت و وینسنت روبروی مردی ایستاد که برنج را در کاسه هایی به اندازه کف دستش روی سینی زندانیان می گذاشت بعد نوبت کاسه کوچکتر که خورشت را در آن ریخته بودند شد و در آخر وینسنت به سمت یکی از میز های بزرگ رفت و گوشه آن روی صندلی خالی نشست .
ویلیام هم به همراه سینی غذایش روی صندلی خالی کنار وینسنت نشست . وقتی وینسنت شروع به خوردن کرد ویلیام لب از لب باز کرد و گفت :« چیکارم داشتی ؟»
وینسنت بعد از اینکه اولین لقمه را قورت داد گفت :« غذاتو بخور بهت میگم . »
_ قبلش بگو .
_ اولش باید بخوری.
ویلیام با حرص شروع به خوردن کرد ، بعد از اینکه غذایش را زودتر از وینسنت تمام کرد گفت :« خب حالا بگو چیکارم داشتی ؟ »
وینسنت با دهان پر گفت :« دیشب چرا بیدارم نکردی ؟»
_ مشغول انجام کاری بودم . وگرنه زودتر از اینا بیدارت میکردم .
_ که اینطور .
وینسنت به خوردن ادامه داد تا وقتی که غذایش تمام شد قبل از اینکه از سالن خارج شود یکی از نگهبانان زندان با صدای بلند گفت :« زندانیان ادوارد ، وینسنت، ریچارد و ویلیام از طرف دفتر فرماندهی احضار شدند . لطفاً تا ده دقیقه دیگر پشت در دفترشان حاضر باشید . »
وینسنت و ویلیام مات و مبهوت به هم می نگریستند ،چرا چنین مقام بالایی باید چهار زندانی از سلول شماره هفت را احضار کند ؟
چه چیزی در انتظار شان بود ؟
مجازات یا پاداش ؟
یا شاید هم ...
چیزی بدتر از آن دو ...
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
اصنتینیدبتتی با یا بسمالله میرم واسه پارت های بعد سباستین، به خدا اگه بلایی سرشون بیاری🔪
#Alex
~~~~~~~~~~~~~~
حیحیحیحی🤡
( به من ربطی نداره لالالالالالیلیلیلیلی دیریریریریریرین ( دیوونه شدم 🤡اهمیت نده))
هدایت شده از گرافیک سیاسی
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از Midnight Lilium
خب خبب ✧Midnight Lilium✧ حمایتی داره✨️
برای شرکت در حمایتی باید این پیام رو فور کنید به چنلهای زیباتون و حتما حتما هم "اینجا" جوین باشید و لف ندید.✨️🌀
تا منم 3 تا پست مورد علاقم از چنلتون رو فور کنم چنلم.
Tag
سلااام دلقک
اولین پارت داستانت کو
~~~~~~~~~~
علیک سلام ، خب یه جورایی شبیه پارت نیست ولی از اینجا شروع میشه و باید پیاما رو بخونی بری پایین زیاد نیست . و اینکه هشتگ هم نداره
https://eitaa.com/satsojen/2171
هدایت شده از حسینیه سیاسی
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/hxhchvh/2606
*لبخند ملیح
-سباستین عزیزم، آدم باش دست به بچه هام/بچه هات نزن
*اشاره به چاقوی کنارم
(ریون اعتراض میکنه: دلقک خودت چی که میخوای شخصیت های خودتو بدبخت کنی؟)
#Alex
~~~~~~~~~~
ببین گلم نمیتونی از شیطان انتظار ادم بودن داشته باشی ( اشاره به یه ساتور که دارم باهاش گوجه خورد میکنم )، بعدشم من با ریون موافقم .
https://eitaa.com/satsojen/3104
چپ چپ نگاه کردن چون حرفی ندارم*
-با ریون موافق نباش عه
(ریون پوزخند میزنه)
#Alex
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خوبه
ریون عزیزم بیا بریم برات بستنی بخرم