eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
45 دنبال‌کننده
121 عکس
335 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3265 بالاخره منم یه راهایی دارم دیگه ~~~~~~~~~~~~~~ واهه
https://eitaa.com/satsojen/3083 سباستین در راه کمی عذاب وجدان گرفت، حسی که تا آن لحظه تجربه نکرده بود. عذاب وجدان از اینکه امیلی و ساتسوجین رو پیچونده بود ، در حالی که اونا فقط نگرانش بودن. ولی چاره ی دیگه ای برای سباستین نذاشته بودن. همین الانشم اگه امیلی بیدار میشد و با خبر میشد که سباستین چیکار کرده، احتمالا سباستین تا یه مدت به دلیل شکستگی دست و پا خونه نشین میشد. و دقیقا به همین خاطره که سباستین باید سعی کنه تا اثر دارو ها از بین نرفته، به موقع به خونه برگرده. ~~~~~~ بعد از اینکه تمام مسیر رو با فکر کردن گذروند به کارخونه میرسه . متروکه ست و همچنین تاریکه . کلاهش رو روی سرش محکم می‌کنه و سوییچ موتور رو داخل جیبش می‌ذاره . از در پشتی وارد میشه ، در آروم باز میشه و صدای قژ قژ ترسناکی میده اما هیچکدوم از اینا باعث تغییر حالت چهره بی روح و جدی سباستین نمیشه اگرچه هنوز حرف های اون پیرزن قلبش رو مچاله می کرد ولی هنوز سر پاست. چند قدمی که بر میداره صدایی جوان داخل کارخونه طنین انداز میشه :« بالاخره اومدی ، یکم دیر کردی . بهت نمیاد آدم نا منظمی باشی » سباستین سر میچرخونه تا کسی که داره باهاش حرف میزنه رو ببینه ولی اون تو سایه ها مخفی شده .
یه سوال برای ادامه داستان اینی که گفت بهت نمیخوره ادم نامنظمی باشی کیه؟ ~~~~~~~~~~~~~~ یادته یه گروه اومده بودن سباستین رو زنده یا مرده دستگیر کنند؟ خب اونا در واقع یه مافیا مستقل ان که رئیس اصلی شون جایزه گذاشته و هر گروه اگه زودتر از بقیه سباستین رو زنده یا مرده که ترجیحا زنده ست بیاره پیش رییس مافیا پول و مقام خوبی گیرش میاد . حالا خودت یه اسم براش بذار .
https://eitaa.com/satsojen/3268 وااای برگامممممم سخژلدبکطجهقدطحهطیمقحژتمط چه باحالللل اوکی مرسی الان میرم مینویسمیخاصدیحاینصخوسچصظعطت(ایده ی بسیار بینظیریست پادشاه دارم غش میکنم نیذیحطلحسحقحشجم) ~~~~~~~~~~~~~~ اممم کلیشه ای نیست ؟
https://eitaa.com/satsojen/3269 نه خیرممم یه بار دیگه این حرفو بزن کاریت ندارم🔪 داداش ایده ت بی نظیرهههه ذوق‌زده‌چون‌همین‌الان‌یه‌ایده‌ی‌برگ‌ریزون‌به‌سرش‌زد ~~~~~~~~~~~~~~ خب خوبه . ممنون واووو
یه ایده ی بسیار خوب دارم(از نظر خودم خوبه احتمالا در کل چرت باشه) ~~~~~~~~~~~~~~ نه ایده هات همیشه خوبه داداش
سباستین ایدمو بگم؟ دربارش سوال دارم و میخوام ببینم اگه متوجه شی کل مدت رکب خوردی چه حسی پیدا میکنی😼 یوهاهاها حس شرور بودن بهم دست داد😼 ~~~~~~~~~~~~~~ واییی این خیلی خوبه بیشتر توضیح بدههههههه
https://eitaa.com/satsojen/3271 ممنون همچنین✨ حالا خودت انتخاب کن میخوای یهویی برگ برات نمونه یا از الان ایده رو بگم و برگات بمونن سرجاشون؟😼 ~~~~~~~~~~~~~~ اممم نمیدونم بذار یهویی نمونه
میگم چطوره یه پارت کوتاه بنویسم بعد از اینکه تو هم نوشتی فرستادی بعدش ایده رو تو همون پارتی که نوبتمه بگم؟😼 پس الان بعد از اینکه تو هم فرستادی من تو نوبتم میگم، فقط خواهشا طرف نزنه تو رو بکشه، اگه درگیری ای هست زنده بمون کارت دارم😼 (اگه این😼 استیکر نبود چیکار میکردم خدایا) ~~~~~~~~~~~~~~ خوبه بنویس
https://eitaa.com/satsojen/3273 یوهاهاهاها باشههه ~~~~~~~~~~~~~~ ممنون
https://eitaa.com/satsojen/3267 سباستین با پوزخند میگه:« هوممم، فکر نمیکردم ترسو باشی.» شخصی که تو سایه ها پنهان شده بود با تعجب میگه :«چی؟؟» سباستین با همون پوزخند جواب میده:« خب بهتر بود به جای فرستادن چند تا بچه خودت بیای سراغم، و البته،الان تو تاریکی وایستادی که مثلا منو بترسونی؟ شایدم چون میترسیدی تیکه پارت کنم قایم شدی.» صدایی که یکم نزدیک تر شده جواب میده:«خودت با پای خودت مثل موش اومدی پیش گربه و حالا زبون درازی هم میکنی؟»ولی سباستین پوزخندشو محو نمیکنه. ~~~~~~~~~~ یه جسم تیز براق از گوشه چشم سباستین به سمت گردنش می‌ره ، اما سباستین زود متوجه میشه و دست مردی که توی سایه ها پنهون شده رو میگیره تا سوزن سمی رو وارد شاهرگ گردنش نکنه . حالا پوزخند سباستین محو شده با اون نگاه ترسناکش توی چشمای مرد زل زده و از بین دندون های به هم فشرده اش میگه :« چطور جرعت می‌کنی ویکتور ؟ اونم بعد اون همه لطفی که من بهت کردم ؟» دندون های مرد نمایان میشه و لبخند گوش تا گوش صورتشو پر می‌کنه بعد با همون لبخند به سباستین میگه :« لطف؟ توی عوضی از سازمان سو استفاده کردی .فقط به یاد بیار که چند تا دانش آموز به خاطر توی بی مصرف مردن. چند تا سرباز ...چند تا همرزم ... » _ کارتون از اول اشتباه بود قبلا گفتم بازم میگم ویکتور . معتاد کردن اون بچه ها نمیتونست برای بیشتر پول در اوردن کمکی بهت بکنه . _ اونش به من مربوطه. بعد بی هوا مشتی به شکم سباستین زد ، سباستین عقب عقب رفت و خم شد . از بین موهای بنفشش که از زیر کلاه بیرون آمده بود به ویکتور نگاهی خشمگین انداخت و سپس گفت :« عوضی . » _ حالا مثلا میخوای چه غلطی کنی ؟تو الان تو دلم من افتادی ، زنده یا مرده .
سباستین فقط این یادت باشه: "هیچوقت.زود.قضاوت.نکن.و.هیچوقت.حرف.کسی.رو.زود.باور.نکن." نمیدونم چرا اینجوری نوشتمش ولی به داستان ربط داره حواست باشه.(معلومه دارم خیلی جلوی خودمو میگیرم که نگم میخوام چیکار کنم؟) ~~~~~~~~~~~~~~ باشه چشم . اره معلومه