سلاممم
خب خب بریم واسه ادامه داستان😀
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سلام بریم
https://eitaa.com/satsojen/3286
سباستین داشت نهایت تلاششو میکرد که بلند بشه، یا حداقل بتونه تکون بخوره، ولی درد شونه ش کشنده شده بود. تو دلش امیلی رو که نتونسته بود کامل درمانش کنه نفریت کرد، ولی بعد یادش افتاد تقصیر خودشه و باید استراحت میکرد تا خوب شه. کم کم همه ی افراد ویکتور عقب میرن و حداقل ۷ /۸ متر با سباستین فاصله دارن. و همون موقع ویکتور با نیشخند نزدیک تر میاد. پیش سباستین میشینه و دم گوشش زمزمه میکنه:«قبلا یکی از بهترینامون بودی، ولی حالا میبینم حتی نمیتونی تکون بخوری
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه
...و همونطور که انتظار میرفت، همونقدر که قبلا سمج بودی الانم هستی و با این لجبازیاته که کارت به اینجا کشیده. ولی قبل از اینکه کار اصلی رو شروع کنم،یا بهتره بگم، تلافی رو شروع کنم، میخوام یه چیزی بهت بگم. چیزی که نذاشتی کاملش کنم و مثل وحشیا بهم حمله کردی(با عرض پوزش).»سباستین با لحنی خشن میگه:«فقط خفه شو عوضی.» ویکتور که متوجه زخم شونه ی سباستین شده، اروم می ایسته و بعد پاش رو روی شونه ی سباستین میزاره.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
یوهاهاها
ادامه
پاشو کمی فشار میده، نه زیاد ولی همونقدر هم کافیه تا سباستین فریاد بکشه. ویکتور میگه:«اوه، قبلا اگه تا مرز مرگ میرفتی جیکتم در نمیومد ولی الان به این روز افتادی.»سباستین حرفی نمیزنه. ویکتور پاش رو برمیداره و حرفش رو ادامه میده:«حرفمو هلاصه میکنم چون حوصلم رو سر بردی.»بعد با پوزخند ادامه میده:«خواستم بهت اطلاع بدم، کسی که بهش اعتماد داری، و حتی شاید کمی دوستشم داشته باشی، یه خائنه.-پوزخندشو بزرگتر میکنه-اوممم،اسمش چی بود؟اورامی؟کلاری؟اهان،امیلی!
ادامه داره و ببخشید زیاد شد
#امیلی
~~~~~~~~~~
دارم بال درمیارم
اینم درگوشی بهت بگم که یه مدت بعد از حرفایه ویکتور و اتفاقات بعدش امیلی تو یه حرکت امیلیایی(شایدم رونالدویی) قراره بیاد سباستینی که داره به مرز بیهوشی میره رو نجات بده😦
بنظرت خوبه؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
عالیییی
و اون لحظه سباستین با لحنی که به زور از گلوش در میاد و کمی ناباوری توشه میگه:«چی..میگی..واسه..خودت؟»ویکتور جواب میده:«میخوای باور بکن میخوای نکن.برام اهمیتی نداره. امیلی چندین بار اطلاعات مکانیتو، اینکه در حال انجام چه کاری هستی، نقاط ضعف و زخم های عمیق جدیدی که داری رو بهمون گفته.اون جزو سازمانه.یا شاید بهتره بگم،اون، خود سازمانه.اره،امیلی،رئیس کل سازمانه و تمام این مدت سرکارت گذاشته بود.حتی همین حالا هم با اون هماهنگ کردیم و بدون که اون شربتو نخورد. خب دیگه بهتره بریم سراغ اصل کار.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با صدایی که به زور شنیده میشه میگه :«چرت میگی ... اگه ... حرفت درست ... باشه ... از اول مبارزه ... شونم رو هدف میگرفتی ... »
ویکتور یه پک دیگه به سیگارش میزنه و میگه :« گفتم که برام مهم نیست .میدونی دلم میخواد یه بار دیگه صدای فریادتو بشنوم . »
سباستین با خشم میگه :« خوابشو ببینی .»
بعد لبخندی شیطانی میزنه ، جلو میاد و پاشو محکم تر روی شونه سباستین فشار میده سباستین چهره تو هم میکشه و دندوناشو به هم فشار میده تمام تلاششو میکنه تا فریاد نزنه اما نمیتونه ، خون اطراف شونه اشو پر میکنه دستش مبارزه و دست آخر وقتی ویکتور دیگه از فریاد زدنش ناامید شده توانش تموم میشه و فریاد میزنه. ویکتور بالاخره پاشو بر میداره و نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« رقت انگیز »
سباستین دیدش تار شده و تقریبا نمیبینه دستش هنوز میلرزه نمیتونه متوقف ش کنه . سرش گیج میره و بوی خون مشامش رو پر کرده ، جسمش خسته ست روحشم همینطور . هنوز در تلاشه تا بفهمه معنی اون کلمات چی بودن یا شایدم در تلاشه تا قبولشون کنه .
https://eitaa.com/satsojen/3304
ولی نجات نمیدادش بیشتر به نفع سباستین بود، چون بالاخره امیلی رئیسه و اینا قراره سباستین یکم با حضرت عزرائیل ملاقات کنه و بعد به زندگی برگرده😀
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
راست میگی از این جهت بهش فکر نکرده بودم تصمیم رو میذارم به عهده خودت