من اصلا
دلم نمیخواد
بزنم یکیو بکشم
اصلااااا🤡
وایییی حدژقفنخیدصیسصغزنعصفببببببببب
به به چه فکر خوبی به سرم زد
بزنم خودمو تو داستان تیکه پاره کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~
نههه بزن منو تیکه پاره کنننن تو رو خداااا
https://eitaa.com/satsojen/3330
دست شما درد نکنه ما که تعارف نداریم باور کن نمیخوام😀
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
داری تعارف میکنی 🤡
( سایه ها برین زووود)
https://eitaa.com/satsojen/3332
نه چه تعارفی😀
یا خدا نه اصلا ببین چیزه من دیگه تسخیر شده نیستم به حالت عادیم برگشتم (در حال سعی برای زوزه نکشیدن تا به سایه هات ثابت کنم)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/3331
داداش خود ازاری داری- ؟
عیب نداره هم منو میکشیم هم تورو ، و این گونه شد که ساتسوجین از دستمان نجات یافت و تا اخر عمر زندگی خوب و ارامی را سپری کرد(زهی خیال باطل، ما حالا حالا ها بمیر نیستیم)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره چی فکر کردی ؟
اره داداش ( من که باکم نیست نامیرام)
مای نیم ایز میو
یوهووو
یس
آی ام میو
میووووووووو
میو میو، میو میو میییوووووو
یوحیحی حیو
یس
میو میو میو میو میو
میو میو هاپ هاپ میو میو هاپ ،میو میو هاپ هاپ، میییییووووو هاااااپپپپپپپ
*تو مطمئن باش حالم خوبه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
شک دارم ولی مای نیم ایز ( زوزه گرگ)🤡
https://eitaa.com/satsojen/3335
جای شکی وجود نداره اصلا (زوزه گرگ متقابل)
#امیلی
~~~~~~~~~~
صحیح 🤡
( زوزه بیشتر من آلفام)
https://eitaa.com/satsojen/3334
خیلیم عالی فقط فکر کنم نامیرا بودنت کیکه ها-
اخه تا یکم پیش داشتی با سه تا گلوله خواهش میکردی نجاتت بدم(یوهاهاها)
بعد الانم که ویکتور میخواد با دسته گل بیاد سراغت🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
حیحیحی
https://eitaa.com/satsojen/3336
اره
نوبت کیه (حس میکنم دارم الزایمر میگیرم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نوبت توعه من نوشتم
https://eitaa.com/satsojen/3337
عه منم آلفا ام🤡
منتها من آلفای ماده ام
*زوزهههه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جالبهههه
https://eitaa.com/satsojen/3339
اوکی مرسی
الان مینویسم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/3305
ویکتور به چند نفر از افرادش دستور میده تا سباستینو که پخش زمین شده و خون مثل رود از شونش جاریه رو بلند کنن. اونا سباستینو سر پا نگه میدارن، و هنگام بلند کردنش سباستین حتی توان مقاومت رو هم نداره. ویکتور نزدیک تر میاد و با مشت ،محکم به شکم سباستین ضربه میزنه. و بعد درجا به پایین قفسه سینش ضربه میزنه، نفس سباستین برای چند لحظه قطع میشه و به زور دوباره نفس میکشه. ویکتور میگه:« اینجوری زیاد خوش نمیگذره.»و دستور میده ببرنش بهش یکم رسیدگی کنن تا نمیره.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اگه میشه خودت ادامه بده نمیدونم چیکار کنممم