eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
79 دنبال‌کننده
383 عکس
896 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/19514 خب سسدست نباش برادر 😐😂
هوراااا به اندازه تعداد شهروندانم کانال دارم
https://eitaa.com/satsojen/4166 امیلی با صدای آرومی میپرسه:«سباستین؟میتونی صدامو بشنوی؟» سباستین اروم اروم چشماش رو باز میکنه. بعد چند ثانیه سباستین سرفه ای میکنه و بعد سعی میکنه گردنشو به سمتی که امیلی نشسته برگردونه. _تو نباید تکون بخوری. اما سباستین به کارش ادامه میده و بعد به امیلی خیره میشه. _خوبی؟ سباستین بازهم سرفه ی ارومی میکنه. بعد سعی میکنه حرف بزنه، ولی صداش خش داره. _خو...بم. (ببخشید کم شد.) ~~~~~~~~~~~~~~
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی. نگاه سباستین تو تاریکی بازهم به امیلی خیره میمونه. _چیه؟ از وقتی بیدار شدی یکسره داری نگام میکنی. یعنی اینقدر جذابم که تو این تاریکی هم نمیتونی نگام نکنی؟ سباستین اروم به شوخی امیلی میخنده و در همون حین کمی سرفه هم میکنه. (الان بنویس، ببخشید جدا نوشتم. بعد از فرستادن یهو اینا به ذهنم رسیدن) ~~~~~~~~~~~~~~ نه اشکال ندارد فدا سرت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی. نگاه سباستین تو تاریکی با
یکم خون از گوشه لب سباستین جاری میشه ، سباستین سعی می‌کنه دستشو تکون بده و خون رو پاک کنه ولی امیلی با یه دستمال تو دستش زودتر اینکارو می‌کنه . سباستین سعی می‌کنه بشینه ، امیلی از روی صندلی فقط نگاه می‌کنه و بعد از اینکه کامل نشست می‌پرسه :«خوبذشد به هوش اومدی کلی سوال ازت دارم ...» _ منم ...همینطور . _ پس من اول میپرسم ، این زخمت از کی به وجود اومده ؟و همینطور شکستگی پات ؟ _ دونستنش چیزی رو تغییر نمیده . _ ولی من میپرسم . _ در گیری با کارلوس ، افرادش نه اون مرد هیکلی گنده . _ چرا بهم نگفتی ؟ _ نیازی نبود بدونی . _ ویکتور می‌دونه من نباید بدونم ؟ _ من و تو هیچ نسبتی حتی کاری هم باهم نداریم دلیلی وجود نداشت که قانعم کنه بهت بگم. _ عوضی ، در نبود من اتفاق خاصی هم افتاده ؟ _ نه ، غیر حمله بخش شرقی بهمون. _ کی مدیریت ش کرد ؟ _ ویکتور نبود پس من انجامش دادم . _ روز مراسم خاکسپاری چی ؟ _ متوجه نشدم . _ اون ده دقیقه تاخیر برای چی بود ؟ _ راه رو گم کرده بودم . _ مطمئنی؟ _ اره . _ اون روزی که سراسیمه از ساختمان خارج شدی برای چی بود ؟ _ رفته بودم به ساتسوجین سر بزنم . _ پس چرا ویکتور می‌گفت حالت بد بوده ؟ _ نه نبوده . _ بسیار خب . اینجا میمونی و استراحت می‌کنی تا حالت کامل خوب بشه ‌. فهمیدی ؟ _ من نمیخوام اینجا بمونم . _ من می‌خوام . اینایی این را گفت و از اتاق رفت ، خودش جواب تک تک سوالاتی که پرسید را می دانست فقط می خواست ببیند سباستین راستش را به او میگوید یا نه ، جوابش را هم یافته بود .
https://eitaa.com/satsojen/4207 امیلی به سمت یه پرستار که تو شیفت شب بود میره و پرستار با دیدن امیلی تو اون تایم خودشو گم میکنه. پرستار سرشو برای امیلی خم میکنه. _مراقب اتاق ۱۴۵ باش. نمیخوام کسی که داخلشه بدون اجازه من حتی اب بخوره. به هیچ وجه اجازه نده از اتاق خارج بشه، البته اگه جونت برات مهمه. _چ..چ..چشم بانوی من. امیلی به بعد از دور شدن پرستار، نیم نگاهی به سمت در اتاق سباستین میندازه و بعد، دور میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین بعد از رفتن امیلی با خودش فکر می‌کنه که کارش درست بود ؟ اینکه همه چیزو به امیلی بگه اشتباه بود یا فقط محض اطمینان اینکارو نکرد ؟ در اون گذشته امیلی که میخواست بکشدش چرا الان میخواد زنده بمونه ؟چرا امیلی اصرار داره سباستین رو زنده نگه داره ؟ سباستین نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکارو از خودش دور کنه تا زمانی که به قول امیلی کامل خوب بشه . البته اینکار زمان زیادی میخواست ، تلفن کنارش رو بر می‌ذاره و با پرستار تماس میگیره . چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق سباستین میشه و میگه :« چیزی لازم داشتید قربان ؟» _ راستش میخواستم بدونم دکتر رولان وقت ملاقات دارن؟ _ باید بررسی کنم . _ که اینطور . _ درخواست دیگه ای ندارید ؟ _ میشه لطفا به ویکتور هم بگی بیاد ؟ _ بله قربان . پرستار این را گفت و رفت ، سباستین روی تخت دراز کشید و به آسیب هاش فکر کرد . اینکه چرا باید این همه خطر رو به جون بخره برای کسی که میخواد بکشدش ؟ حتما همه اینا یه دلیلی داره و سباستین باید قبل از مردن اونا رو بفهمه.
https://eitaa.com/satsojen/4218 سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.» ~~~~~~~~~~~~~~ ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟» _ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟ _ اره . _ یه درخواست ازت دارم . _ زود بگو می‌خوام برم بخوابم . _ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه . _ چرا ؟ _ فعلا می‌خوام ازش مخفی بمونه باشه ؟ _ خیلی خب باشه. _ میتونم بهت اعتماد کنم ؟ _ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟ _ اره ولی صبر کن . - چیه ؟ _ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟ _ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود . _ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222 ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده . نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه