هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
برای شمااا ★
~~~~
https://eitaa.com/Bibliotecastellare
https://eitaa.com/satsojen/4166
امیلی با صدای آرومی میپرسه:«سباستین؟میتونی صدامو بشنوی؟» سباستین اروم اروم چشماش رو باز میکنه. بعد چند ثانیه سباستین سرفه ای میکنه و بعد سعی میکنه گردنشو به سمتی که امیلی نشسته برگردونه.
_تو نباید تکون بخوری.
اما سباستین به کارش ادامه میده و بعد به امیلی خیره میشه.
_خوبی؟
سباستین بازهم سرفه ی ارومی میکنه. بعد سعی میکنه حرف بزنه، ولی صداش خش داره.
_خو...بم.
(ببخشید کم شد.)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی.
نگاه سباستین تو تاریکی بازهم به امیلی خیره میمونه.
_چیه؟ از وقتی بیدار شدی یکسره داری نگام میکنی. یعنی اینقدر جذابم که تو این تاریکی هم نمیتونی نگام نکنی؟
سباستین اروم به شوخی امیلی میخنده و در همون حین کمی سرفه هم میکنه.
(الان بنویس، ببخشید جدا نوشتم. بعد از فرستادن یهو اینا به ذهنم رسیدن)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اشکال ندارد فدا سرت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی. نگاه سباستین تو تاریکی با
یکم خون از گوشه لب سباستین جاری میشه ، سباستین سعی میکنه دستشو تکون بده و خون رو پاک کنه ولی امیلی با یه دستمال تو دستش زودتر اینکارو میکنه .
سباستین سعی میکنه بشینه ، امیلی از روی صندلی فقط نگاه میکنه و بعد از اینکه کامل نشست میپرسه :«خوبذشد به هوش اومدی کلی سوال ازت دارم ...»
_ منم ...همینطور .
_ پس من اول میپرسم ، این زخمت از کی به وجود اومده ؟و همینطور شکستگی پات ؟
_ دونستنش چیزی رو تغییر نمیده .
_ ولی من میپرسم .
_ در گیری با کارلوس ، افرادش نه اون مرد هیکلی گنده .
_ چرا بهم نگفتی ؟
_ نیازی نبود بدونی .
_ ویکتور میدونه من نباید بدونم ؟
_ من و تو هیچ نسبتی حتی کاری هم باهم نداریم دلیلی وجود نداشت که قانعم کنه بهت بگم.
_ عوضی ، در نبود من اتفاق خاصی هم افتاده ؟
_ نه ، غیر حمله بخش شرقی بهمون.
_ کی مدیریت ش کرد ؟
_ ویکتور نبود پس من انجامش دادم .
_ روز مراسم خاکسپاری چی ؟
_ متوجه نشدم .
_ اون ده دقیقه تاخیر برای چی بود ؟
_ راه رو گم کرده بودم .
_ مطمئنی؟
_ اره .
_ اون روزی که سراسیمه از ساختمان خارج شدی برای چی بود ؟
_ رفته بودم به ساتسوجین سر بزنم .
_ پس چرا ویکتور میگفت حالت بد بوده ؟
_ نه نبوده .
_ بسیار خب . اینجا میمونی و استراحت میکنی تا حالت کامل خوب بشه . فهمیدی ؟
_ من نمیخوام اینجا بمونم .
_ من میخوام .
اینایی این را گفت و از اتاق رفت ، خودش جواب تک تک سوالاتی که پرسید را می دانست فقط می خواست ببیند سباستین راستش را به او میگوید یا نه ، جوابش را هم یافته بود .
https://eitaa.com/satsojen/4207
امیلی به سمت یه پرستار که تو شیفت شب بود میره و پرستار با دیدن امیلی تو اون تایم خودشو گم میکنه. پرستار سرشو برای امیلی خم میکنه.
_مراقب اتاق ۱۴۵ باش. نمیخوام کسی که داخلشه بدون اجازه من حتی اب بخوره. به هیچ وجه اجازه نده از اتاق خارج بشه، البته اگه جونت برات مهمه.
_چ..چ..چشم بانوی من.
امیلی به بعد از دور شدن پرستار، نیم نگاهی به سمت در اتاق سباستین میندازه و بعد، دور میشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین بعد از رفتن امیلی با خودش فکر میکنه که کارش درست بود ؟ اینکه همه چیزو به امیلی بگه اشتباه بود یا فقط محض اطمینان اینکارو نکرد ؟ در اون گذشته امیلی که میخواست بکشدش چرا الان میخواد زنده بمونه ؟چرا امیلی اصرار داره سباستین رو زنده نگه داره ؟
سباستین نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکارو از خودش دور کنه تا زمانی که به قول امیلی کامل خوب بشه . البته اینکار زمان زیادی میخواست ، تلفن کنارش رو بر میذاره و با پرستار تماس میگیره . چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق سباستین میشه و میگه :« چیزی لازم داشتید قربان ؟»
_ راستش میخواستم بدونم دکتر رولان وقت ملاقات دارن؟
_ باید بررسی کنم .
_ که اینطور .
_ درخواست دیگه ای ندارید ؟
_ میشه لطفا به ویکتور هم بگی بیاد ؟
_ بله قربان .
پرستار این را گفت و رفت ، سباستین روی تخت دراز کشید و به آسیب هاش فکر کرد . اینکه چرا باید این همه خطر رو به جون بخره برای کسی که میخواد بکشدش ؟
حتما همه اینا یه دلیلی داره و سباستین باید قبل از مردن اونا رو بفهمه.
https://eitaa.com/satsojen/4218
سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟»
_ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟
_ اره .
_ یه درخواست ازت دارم .
_ زود بگو میخوام برم بخوابم .
_ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه .
_ چرا ؟
_ فعلا میخوام ازش مخفی بمونه باشه ؟
_ خیلی خب باشه.
_ میتونم بهت اعتماد کنم ؟
_ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟
_ اره ولی صبر کن .
- چیه ؟
_ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟
_ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود .
_ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222
ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده .
نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه