eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
74 دنبال‌کننده
308 عکس
806 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
این تصور من از امیلیه
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهر بخیر
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو پیدا کردم به نظرم انیمیشن ش جذاب میاد
https://eitaa.com/satsojen/4535 سباستین که کمی قبل تر از امیلی و ویکتور راه افتاده بود، تقریبا ۵ دقیقه زودتر از اونها میرسه. سعی میکنه دردی که دنده هاش دارن رو نادیده بگیره و از دیوار بالا بره تا وارد اتاقش بشه. بعد از کمی تلاش بالاخره از پنجره میپره داخل. شروع میکنه به عوض کردن لباساش و مخفی کردن وسایلش. همه لباس ها و وسایل دیگش رو داخل کوله پشتی سیاهی که داره میزاره و بعد کوله پشتی رو جایی که عقل هیچکس بهش نرسه مخفی میکنه. بعد به سمت تخت میره و با درد روش دراز میکشه. ~~~~~~~~~~~~~~ تو حالت دراز کش وقتی که به سقف خیره شده در مورد اتفاقات و حرفایی که شنیده فکر می‌کنه و با خودش میگه :« پس اونم فهمید ... دیگه وقتی برای تلف کردن نمونده . لارا شاید قابل اعتماد بوده باشه ولی الان جسدمو میخواد . فکر کنم ساتسوجین باید کلا دور از من زندگی کنه براش بهتره و در مورد امیلی باید یه ساختمون دیگه خیلی بهتر براش ردیف کنم و بعد از زندگی اونم محو میشم . طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم . » وقتی جمله آخر را با خود گفت ناگهان قلبش تیر کشید ، سباستین از درد ناگهانی به قلبش چنگ زد ابروهایش را در هم کشید و نفسی بریده کشید . بعد از چند ثانیه اثر آن درد رفت و سباستین که خسته و بی خواب بود کم کم به خواب فرو رفت . امیلی در راه بازگشت به ساختمان با کج خلقی و اخم از داخل ماشین به بیرون نگاه می کرد . ویکتور در حین رانندگی حواسش به دو هم بود که نفس هایی از جنس خشم و حرص میکشید . میخواست چیزی بگوید که امیلی قبل از او شروع کرد ، با مشت به در ماشین کوبید و گفت :« چرا نذاشت تیکه تیکه اش کنم ؟ اون عوضی مغرور حقش بود که بمیره .» ویکتور چشمش را به خیابان روبرو دوخت و با آرامش گفت :« بانوی من لطفا آروم باشید . » امیلی با عصبانیت به ویکتور توپید :« خفه شو ویکتور با تو هم کار دارم ، اون عوضی چی در گوشت پچ پچ کرد ؟» ویکتور لحظه ای سکوت کرد و بعد پاسخ داد :« درخواست خیانت به شما رو داد بانو . » _ تو چی جواب دادی ؟ _ من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم . محض اطمینان یه جایزه کوچیک هم براش گذاشتم . _ اگه دوباره از اون بمب های دردسر ساز باشه خودم می‌کشمت . _ نه بانو این دفعه فرق داره ، کامپیوترش رو هک کردم و اطلاعات ش رو براتون آوردم . _ خب این خوبه . و بعد از پایان صحبت شان به پارکینگ ساختمان رسیدند .