eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
314 عکس
822 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام صبح بخیر
https://eitaa.com/satsojen/4601 ویکتور به سمت اتاق امیلی حرکت میکنه و در همون حین، لباساش رو مرتب میکنه. میرسه و در میزنه. _بیا تو. ویکتور وارد میشه و امیلی رو میبینه که به جای نشستن پشت میزش و رسیدگی به کاراش، کنار پنجره ایستاده و داره بیرونو نگاه میکنه. امیلی حتی برنمیگرده تا صورت ویکتورو نگاه کنه و این اتفاق برای ویکتور کاملا عادیه. ویکتور در رو پشت سرش میبنده و میگه:«بانوی من، براتون فلشی که اطلاعات به دست اومده توشه رو اوردم.» _بزارش رو میزم. _چشم. ~~~~~~~~~~~~~~ _ هر اطلاعاتی که به دستت رسید زود بهم خبر بده . _ چشم . _ برای شب هم می‌خوام همراه سباستین شام بخورم ، ترتیب کارای باقی مونده رو بده . _ بله بانوی من . _ مرخصی. ویکتور از اتاق بیرون می‌ره ، امیلی در نبود ویکتور توی لپ تابش نگاهی به اطلاعات میندازه . به اندازه کافی برای فروپاشی کارلوس خوب هست . یکم کارای اداریش تا ساعت هشت شب طول می‌کشه و بعد می‌ره پیش سباستین.
وارد که میشه یه چیزی مشکوک به نظر میاد پرستاری که نگهبانش کرده بود نیست . تصمیم میگیره از خود سباستین بپرسه . وارد اتاق میشه و سباستین رو میبینن که روی تختش نشسته و یه چیزایی توی دفترش می‌نویسه . می‌ره روی صندلی همیشگیش میشینه و میگه :« چی می نویسی ؟» _ سباستین یهو از جا میپره ، دستش خط میخوره که باعث میشه اخماش تو هم بره و بعد متوجه حضور امیلی میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4635 _تو..از کیه اینجایی؟ _مثل اینکه خیلی تمرکز کرده بودی. چطور متوجه اومدنم نشدی؟ همین الان اومدم. _میمردی در بزنی؟ امیلی پوزخندی میزنه. _حالا زبون درازی هم میکنی؟ سباستین حواسشو جمع میکنه تا اطلاعاتی راجب چیزایی که تو جلسه شنید بروز نده تا لو نره.بعد پوزخند متقابلی میزنه، البته کمی محو تر. _تو که اخرش قراره بعد از اینکه کارت باهام تموم شد منو بکشی. دیگه چه فرقی میکنه چطور رفتار کنم؟ _میتونه تو نوع و شدت مرگت تاثیر داشته باشه. _اوهوم. ~~~~~~~~~~~~~~ _ این اون چه معنایی داشت ؟ _ یعنی با نوع مردنم مشکلی ندارم ، هر جور میخوای بکش. _ هی قرار نبود اینجوری کنی ، قراره شکار بهم خوش بگذره . _ من آزادت میذارم هر جور دلت میخواد بکش. _ آه منظورم به چیز دیگه بود بیخیال ، شام خوردی ؟ _ نه . _ چرا ؟ _ نمی‌خوام بخورم . _ که اینطور ، پس الان میگم باهم بخوریم . _ جدیدا خیلی این طرفا پیدات میشه ، چی ازم میخوای؟ _ هیچی . _ من آدمای زیادی به عمرم دیدم ، هیچ کدومشون ... _ مثل من نبودن؟ _ اره . _ بهت که گفتم من با بقیه فرق دارم . _ اصلا اهمیتی نداره که داری . مهم اینه چرا . _ به وقتش سباستین ، به وقتش همه چیزو میفهمی . _ امیدوارم زودتر برسه. _ منم خب تا غذا. و برامون میارن داشتی چی مینوشتی ؟ _ مهم نیست . امروز چرا نبودی ؟ _ اولا که من اول سوال پرسیدم دوما یکی از کارای اداری سازمان بود . _ که اینطور فهمیدن من زنده ام ؟ _ نمیفهمن. نه تا وقتی من زنده ام . _ شک دارم .
https://eitaa.com/satsojen/4639 _چرا؟ _هیچی، ولش کن. _باشه. و بعد در زده میشه. پرستاری وارد میشه و غذا رو به همراه داره. امیلی کمی به صورت پرستار خیره میشه. پرستار غذا ها رو روی میز های کنار امیلی و سباستین میزاره. _تو چند وقته اینجا کار میکنی؟ پرستار با ترس سرشو پایین میندازه و جرعت نمیکنه به امیلی رو نگاه کنه. _م..من...ماه...پ..پیش..استخدام..ش..شدم _که اینطور.قیافت برام زیاد اشنا نبود. لازم نیست بترسی. میتونی بری. _ب..بله..چ..چشم. پرستار میره ولی امیلی هنوز کمی مشکوکه و به در خیره میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین کاسه سوپی. و به دست میگیره و یکم هم میزنه تا سرد بشه و میگه :« چیزی شده ؟» امیلی که هنوز به در خیره مونده سرشو بر میگردونه و غذاشو بر میداره و میگه :« نه فقط ... چهره اش آشنا نبود . » _ طبیعیه ، بین این همه سرباز . _ نه نیست ، چون من شجره نامه تمام افراد اینجا و حفظم ولی عجیبه از این یکی چیزی یادم نمیاد . حتی اسمشم توی لیست کارکنان نیست . مشکوکه . _ بیخیال . سباستین یه قاشق از سودش میخوره و بعد یهو صورتش حالت هیجان به خودش میگیره ، امیلی کنجکاو میشه و می‌پرسه :« خوشمزه ست ؟» سباستین با نفس عمیقی میگه :« اره راستش خیلی وقت بود سیانور به این غلظت نخوره بودم ، خوشم اومد عجب دل و جرعتی داشته . سباستین یه قاشق دیگه میخوره و در حالی که امیلی مات و مبهوته میگه :« اومممم خیلی خوبه خوشم اومد . »
https://eitaa.com/satsojen/4648 _چی داری میگی؟ _میدونی بنظرم نخوریش بهتره،توش تا دلت بخواد سیانور هست. سباستین قاشق دیگه ای از سوپ میخوره. _سباستین اگه دروغ بگی تو همین لحظه و همینجا دخلتو میارم. امیلی سوپ خودش رو برمیداره و بوش میکنه.بوش تقریبا عادیه.اندازه خیلی کوچکی از سوپ رو با قاشقش برمیداره و میخوره.طعمش زیاد مشکوک نیست.یه کوچولو متفاوته ولی بهش نمیخوره سیانور باشه. _پس چرا خوردیش؟خب میوفتی میمیری و من باید از شر جنازت خلاص بشم. _خیلی ممنون که تا این اندازه بهم اهمیت میدی.(پوزخند) ~~~~~~~~~~~~~~ _ سباستین باهام صادق باش . _ خوردنش چون خوشمزه بود و در ضمن سیانور بو یا رنگ یا علامت خاصی ندارم این واکنش بدن ننه که بهم میگه سیانور توشه . _ لعنت بهت . امیلی از جاش بلند میشه و سوپ. و از دست سباستین پرت می‌کنه روی زمین . سباستین اعتراض می‌کنه :« هی داشتم لذت می‌بردم . » امیلی با لحن عصبانی میگه :« خفه شو میرم دکتر بیارم . » سباستین قبل از رفتن امیلی میگه :« بدن من باهاش آشناست بنابراین خودش درستش می‌کنه نیاز نیست نگران ... سباستین یهو یه مشت خون بالا میاره که با دست جلوی دهنشو میگیره اما از بین انگشت هایش بیرون میزنه . امیلی با دیدن این صحنه میگه :« بدن سالمت ، این بدن الان نمیتونه دفعش کنه . » ایمیل میخواد بره که سباستین میگه :« نه ... بدنم باید خودش درستش کنه ...ممکنه بیهوش بشم ...یا تب کنم ...یا حتی ...خون بیشتری بالا بیارم ولی با این حال ....بذار خودم حلش کنم ... نمیتونم همیشه بهت وابسته بمونم ... » امیلی با شک میگه :« مطمئنی ؟» سباستین با سر تکون دادن تایید می‌کنه و میگه :« شرمنده ، نتونستم ... وقت ... شام ... باشم ...» و بعد بیهوش روی تخت میفته .