سباستین خاله هم اومد دید
الان که دیگه لازم نیست، پاکش کنم؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هر جور خودت میدونی امیلی .
https://eitaa.com/satsojen/4873
فوق العاده شده سباستین پادشاهی
~~~~~~~~~~~~~~
قربونت برممم
https://eitaa.com/satsojen/4878
اوکی پس پاکش میکنم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باوش
https://eitaa.com/Darnazdiki/4486
سلام اگر دوست داشتید شرکت کنید
~~~~~~~~~~~~~~
چشم حتما
هدایت شده از در نزدیکی پیتزا فروشی🍕(شعبه ی مریخ)
سلام به ......؟
پتوس میخواد تقدیمی بده🍕
شما این پیام + یه پست دلخواهتون از اینجا (حتما توش عضو باشید) رو فور میزنید تو کانال قشنگتون و من هم رندوم یه عکس از اشباح رو تقدیمتون میکنم👻.
ظرفیت نداره | لینک کانالتون رو اینجا بفرستید .
هدایت شده از _مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر مسافر سباستین عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
وقتی صدایی از دل تاریکی نامت را صدا زد...
نترسیدی.
قبل از هر تصمیم، فقط یک سؤال پرسیدی:
«تو... کیستی؟»
برای چند ثانیه، صدای حرکت قطار قطع شد.
بعد همان صدا آرام پاسخ داد:
«کسی که دفعهٔ قبل، جای تو پیاده شد.»
قطار این انتخاب را چنین ثبت کرد:
«مسافری که حقیقت را حتی از تاریکی مطالبه میکند.»
وقتی قانون میان تو و مقصدت ایستاد...
از آن عبور کردی.
چون بعضی حقیقتها، فقط پشت درهای ممنوع زنده ماندهاند.
و در آخرین سوت...
ترست را پشت سر گذاشتی.
اما ترس، پیش از رفتن...
آخرین نگاهش را به تو دوخت.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت زرشکی | شماره ۶۶۵
مهر: 「LAST CONDUCTOR」
پشت بلیت، با خطی که شبیه خراش ناخن است نوشته شده:
«اگر راننده از کابین بیرون آمد... دیگر راننده نیست.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن ۲۱ — واگن کابین خاموش
این واگن درست پشت کابین راننده قرار دارد.
بین آنها تنها یک درِ فلزی قدیمی وجود دارد.
هر چند دقیقه...
صدای چرخیدن آرام دستگیرهٔ همان در شنیده میشود.
اما هیچکس اجازه ندارد نزدیکش شود.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
ABEL (اِیبِل)
«مردی که هر بار صدای دستگیره را میشنود، زیر لب دعا میخواند.»
کت بلند مشکی پوشیده و ساعت جیبی شکستهای در دست دارد.
روی گردنش، جای زخمی عمیق دیده میشود.
او از ابتدای سفر، حتی یکبار هم به سمت در نگاه نمیکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نخستین گفتوگو
ABEL بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— «هر شب... یکی اشتباه میکنه.»
چند ثانیه بعد...
صدای چرخیدن آرام دستگیره آمد.
تق...
تق...
تق...
ABEL چشمانش را بست.
— «فقط امیدوارم امشب، نوبت تو نباشه...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ اتفاق اصلی سفر
در ساعت ۳:۲۱، صدای راننده از بلندگو پخش میشود:
«مسافر واگن بیستویک... لطفاً وارد کابین شوید.»
همهٔ مسافران به تو نگاه میکنند.
درِ فلزی، آهسته از داخل باز میشود.
اما پشت آن...
کابینی وجود ندارد.
فقط راهرویی تاریک دیده میشود که صدای قطار از اعماقش میآید.
در همان لحظه، ABEL برای اولین بار فریاد میزند:
«به صدای راننده اعتماد نکن!»
اما صدای دیگری...
دقیقاً با صدای خود ABEL، همان جمله را از داخل راهرو تکرار میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه کابین آخر
ایستگاهی که هیچ مسافری ورود راننده به آن را ندیده است...
اما همه، خروجش را به خاطر دارند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«بدترین موجودات، آنهایی نیستند که در تاریکی پنهان شدهاند...
بدترینشان، آنهایی هستند که صدای آدمهای قابل اعتماد را تقلید میکنند.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر دستگیرهٔ درِ کابین سه بار چرخید، به هیچ صدایی پاسخ نده.
اگر ABEL برای اولین بار به در نگاه کرد، فوراً چشمهایت را ببند.
اگر راننده شخصاً برای خوشامدگویی از کابین بیرون آمد... تا رسیدن قطار به مقصد، حتی یک کلمه با او صحبت نکن.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞