هدایت شده از در نزدیکی پیتزا فروشی🍕(شعبه ی مریخ)
سلام به ......؟
پتوس میخواد تقدیمی بده🍕
شما این پیام + یه پست دلخواهتون از اینجا (حتما توش عضو باشید) رو فور میزنید تو کانال قشنگتون و من هم رندوم یه عکس از اشباح رو تقدیمتون میکنم👻.
ظرفیت نداره | لینک کانالتون رو اینجا بفرستید .
هدایت شده از _مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر مسافر سباستین عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
وقتی صدایی از دل تاریکی نامت را صدا زد...
نترسیدی.
قبل از هر تصمیم، فقط یک سؤال پرسیدی:
«تو... کیستی؟»
برای چند ثانیه، صدای حرکت قطار قطع شد.
بعد همان صدا آرام پاسخ داد:
«کسی که دفعهٔ قبل، جای تو پیاده شد.»
قطار این انتخاب را چنین ثبت کرد:
«مسافری که حقیقت را حتی از تاریکی مطالبه میکند.»
وقتی قانون میان تو و مقصدت ایستاد...
از آن عبور کردی.
چون بعضی حقیقتها، فقط پشت درهای ممنوع زنده ماندهاند.
و در آخرین سوت...
ترست را پشت سر گذاشتی.
اما ترس، پیش از رفتن...
آخرین نگاهش را به تو دوخت.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت زرشکی | شماره ۶۶۵
مهر: 「LAST CONDUCTOR」
پشت بلیت، با خطی که شبیه خراش ناخن است نوشته شده:
«اگر راننده از کابین بیرون آمد... دیگر راننده نیست.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن ۲۱ — واگن کابین خاموش
این واگن درست پشت کابین راننده قرار دارد.
بین آنها تنها یک درِ فلزی قدیمی وجود دارد.
هر چند دقیقه...
صدای چرخیدن آرام دستگیرهٔ همان در شنیده میشود.
اما هیچکس اجازه ندارد نزدیکش شود.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
ABEL (اِیبِل)
«مردی که هر بار صدای دستگیره را میشنود، زیر لب دعا میخواند.»
کت بلند مشکی پوشیده و ساعت جیبی شکستهای در دست دارد.
روی گردنش، جای زخمی عمیق دیده میشود.
او از ابتدای سفر، حتی یکبار هم به سمت در نگاه نمیکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نخستین گفتوگو
ABEL بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— «هر شب... یکی اشتباه میکنه.»
چند ثانیه بعد...
صدای چرخیدن آرام دستگیره آمد.
تق...
تق...
تق...
ABEL چشمانش را بست.
— «فقط امیدوارم امشب، نوبت تو نباشه...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ اتفاق اصلی سفر
در ساعت ۳:۲۱، صدای راننده از بلندگو پخش میشود:
«مسافر واگن بیستویک... لطفاً وارد کابین شوید.»
همهٔ مسافران به تو نگاه میکنند.
درِ فلزی، آهسته از داخل باز میشود.
اما پشت آن...
کابینی وجود ندارد.
فقط راهرویی تاریک دیده میشود که صدای قطار از اعماقش میآید.
در همان لحظه، ABEL برای اولین بار فریاد میزند:
«به صدای راننده اعتماد نکن!»
اما صدای دیگری...
دقیقاً با صدای خود ABEL، همان جمله را از داخل راهرو تکرار میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه کابین آخر
ایستگاهی که هیچ مسافری ورود راننده به آن را ندیده است...
اما همه، خروجش را به خاطر دارند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«بدترین موجودات، آنهایی نیستند که در تاریکی پنهان شدهاند...
بدترینشان، آنهایی هستند که صدای آدمهای قابل اعتماد را تقلید میکنند.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر دستگیرهٔ درِ کابین سه بار چرخید، به هیچ صدایی پاسخ نده.
اگر ABEL برای اولین بار به در نگاه کرد، فوراً چشمهایت را ببند.
اگر راننده شخصاً برای خوشامدگویی از کابین بیرون آمد... تا رسیدن قطار به مقصد، حتی یک کلمه با او صحبت نکن.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
https://eitaa.com/satsojen/4835
_چی داری میگی؟ یعنی چی؟
_پیچیدست. فعلا همین رو بدون که وجود من، هم برای تو، هم برای افرادت و هم برای سرزمینت مشکل سازه.
_خب میگی چیکار کنم؟ انتظار داری تحویلت بدم به رئیس؟
سباستین ابرو هاشو بالا میندازه.
_انتظار داشتم خیلی وقت پیش اینکارو کرده باشی. یا حداقل سرمو تحویل بدی. چرا تا الان باهام کاری نداشتی؟ از موقعی که بیهوش بودی و حتی قبل ترش برام سوال بوده و الان واقعا میخوام اینو بدونم. لطفا بگو امیلی. چرا موقعی که فرصتشو داشتی منو نکشتی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~
_ من دلایل خودمو دارم سباستین و لزومی نمیبینم به تو بگم شون .
_ اما من باید بدونم . در غیر اینصورت نمیتونم ازتون محافظت کنم .
_ شاید اصلا هیچ وقت نباید اینکارو میکردی .
لحظه ای سکوت مرگ بار بین شون جاری میشه ، سباستین من من کنان میگه :« چ... چی؟»
امیلی با عصبانیت ادامه میده :« اره شاید وجود تو دلیل همه مشکلات مونه ، مرگ اون ده نفر ، آسیب به من ، چاقو خوردن ویکتور ، آسیب به سرزمینم . اگه میخوای بری ، بهتره قبل از اینکه دوباره چشمم بهت بیفته گمشی .»
امیلی از خشم با عصبانیت از اتاق خارج میشه و. و محکم پشت سرش میبنده ، سباستین دستشو دراز میکنه تا منصرف ش کنه ولی دستش تو هوا خشک میشه . ناامید دستشو پایین میاره و نگاهش و به در میدوزه . تا حالا اینطوری نشده بود . منظورش حرفهای امیلی نیست اونا رو قبلا هم می شنید ، منظورش حسیه که بعد از رفتن ش بوجود اومد .
ویکتور که با سر و صدا ها به هوش اومده ماسک اکسیژن رو از روی صورتش بر میداره و رو به سباستین میگه :« به دل نگیر ، اون ... عمدی نبود . »
https://eitaa.com/satsojen/4935
سباستین سعی خودش رو جمع کنه و اروم برمیگرده به طرف تخت ویکتور.
_از کی بیداری؟
_نمیدونم..فکر کنم از همون موقعی که ازش پرسیدی چرا...
سباستین حرف ویکتور رو قطع میکنه.
_تو میدونی؟ میدونی چرا؟
ویکتور کمی مکث میکنه و بعد میگه سر تکون میده.
_نه.نمیدونم.برای منم سواله که چرا تو رو زنده گذاشته،در حالی که این کار ریسک بزرگی رو به همراه داره.ریسکی که حتی ممکنه باعث بشه امیلی خیلی چیزا رو از دست بده. ولی نگرانش نباش.اون میتونه از پس خودش بر بیاد،پس دخالت نکن.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
_ ویکتور ، تو نمیدونی من با چی طرفم .
_ بدونم یا ندونم ، من به امیلی ایمان دارم .
_ من امروز میرم .
_ نمیتونی ، اون نمیذاره .
سباستین نگاهی مصمم به ویکتور میندازه و میگه :« شما نباید درگیر بشید . »
ویکتور آهی میکشه و میگه :« میخوای چیکار کنی ؟ یه گوشه منتظر مرگ بمونی؟»
_ نمیذارم شما درگیر بشید ، تنها کاریه که میتونم بکنم .
_ نه سباستین ، تو ...
_ به من گوش کن ویکتور ، تو تنها چیزی که باید برات مهم باشه سلامت بانوته. پس تو نه منو میشناسی و نه دیدی ، خودم قبل از رفتن تمام آثار وجودیم رو از اثر انگشت گرفته تا ظرف غذا پاک میکنم لازم نیست نگران باشید .
_ اما ...
_ اما نداره ، بعداً میبینمت .
بعد سباستین با عصا از اتاق خارج میشه و ویکتور رو توی اتاق تنها میذاره .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑