https://eitaa.com/satsojen/5131
سباستین اروم دسته ای که کنار دستشه رو به جلو حرکت میده. جت شروع به حرکت میکنه.کم کم روی باند سرعت میگیره و بعد سباستین دسته ای که جلوشه رو به طرف خودش میکشه و جت اروم اروم بلند میشه.سباستین تو هدفون میگه:«مشکلی که وجود نداره؟»
_نه.بنظر مشکلی نیست.میتونی چرخ ها رو ببندی.
(روز رفتن سباستین، امیلی.)
چند ساعتی هست که سباستین رفته.امیلی بعد از اینکه فهمید ویکتور به هوش اومده رفت پیشش و تهدیدش کرد اگه میدونه سباستین کجاست،چیزی بگه ولی ویکتور همه چیز رو پنهون کرد.
#امیلی
~~
امیلی هم با عصبانیت در میبنده و به سمت اتاقش حرکت میکنه وارد اتاق که میشه به تماس با جاسوسش میگیره ازش اطلاعات میخواد و بعد تلفنش رو روی میز میکوبه . نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آروم باشه و با خودش میگه :« تو هنوز منو نشناختی سباستین. »
همان لحظه سباستین کابین خلبان :
چند دقیقه ای میشه که جت پرواز کرده و سباستین بدون چشم برداشتن از آسمون به هدایت ش ادامه میده که یهو یه صدای تق و تق توی جت میپیچه اول توجهی نمیکنه و بعد وقتی صدا بیشتر میشه جت رو روی حالت خلبان خودکار میذاره و میره عقب تا منبع صدارو چک کنه .
از کابین که خارج میشه توی اتاق مهمان تئودور رو می بینه که نیمه بیهوش روی زمین افتاده . اول شک میکنه ، نزدیک میشه و نبض شو اندازه میگیره و بعد آروم میگه :« آهه خداروشکر زندست . »
دست تئوردور رو روی شونه اش میندازه و اونو روی صندلی مهمان می خوابونه .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑