#سربازوپادشاه
آنها دوباره سکوت کردند ، فرمانده نفسی آرام کشید و گفت :« این رو به عنوان جواب در نظر میگیرم. امشب رو استراحت کنید وسایل تون رو جمع و اسب هاتون رو آماده کنید، قبل طلوع راه میفتیم، مرخصید.»
آنها در حالی که سرهایشان را پایین انداخته بودند از اتاق خارج شدند و قبل از اینکه وینسنت بیرون برود فرمانده گفت :« وینسنت تو بمون .»
وینسنت سر خم کرد و بعد از رفتن آن سه نفر در را بست . چند ثانیه ای بین او و فرمانده به سکوت گذشت که وینسنت گفت :« قربان در خدمتم .»
فرمانده چشم در چشم وینسنت با نگاهی جدی به او پاسخ داد :« میدونی که وضعیت بدتر از ایناست درسته ؟»
_ تا حدودی خبر دارم .
_ بسیار خب ، پس من کاملش میکنم . نیرو های دشمن تا الان نصف دژ رو تصرف کردن نیروهامون کم آوردن ، تضمینی نیست وقتی رفتیم اونجا زنده پیداشون کنیم .باید ضد حمله بزنیم در غیر اینصورت اگر دِژ سقوط کنه دشمنامون از همه مرز ها سرازیر میشن . اونا خیلی وقته منتظر این فرصت هستن ، تعلل نمیکنم نمیتونم و نمیخوام که بکنم .متوجه هستی وینسنت؟
_ از من چه کاری ساخته ست ؟
_ خب از اونجایی که یه مدت سرباز بودی و پنج سال به عنوان نیروی ویژه آموزش دیدی ازت میخوام چند تا کار اضافه برام انجام بدی .نقشه دژ رو بهت میدم راه های نفوذ رو پیدا کن . از خبرچین ها تعداد دشمن رو بگیر و تا قبل طلوع اطلاعات رو برای ضد حمله اماده کن و یه کار دیگه هم انجام بده ، مطمئن ام تو اون سه نفرو میشناسی . با توجه به شناختی که ازت دارم احتمالا تا الان نقطه قوت ها و ضعف های هر سه تا شونو با یه نگاه بررسی کردی ، بنابراین ازت میخوام با توجه به توانایی هاشون بهشون سلاح بدی .و خودت میدونم کارت با همه سلاح ها خوبه با این حال به نظرت اونی که بیشتر به کار میاد رو انتخاب کن .
_ چشم قربان . میتونم برم ؟
_ اره ، فقط یه چیزو خوب یادت باشه وینسنت خودت میدونی که اگر تو یا هر کدوم از اون سه نفر خیال فرار به سرشون بزنه چی میشه درسته ؟
_ بله قربان.
_ پس بهتره که حواستونو جمع کنید . من به اندازه پادشاه بخشنده نیستم.مرخصی.
وینسنت تعظیم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت .بعد از بستن درب اتاق به سمت سلولش راه افتاد، نگاه خالی از احساسش را به زمین دوخته بود و در افکارش غرق شده بود . تا به سلول رسید با قیافه متعجب و کنجکاو ادوارد و ریچارد روبرو شد که منتظر جواب سوال هایشان بودند . وینسنت چیزی نگفت پس آنها شروع کردند ؛ ادوارد و ریچارد همزمان گفتند :« بهت چی گفت ؟»
وینسنت روی تخت طبقه پایین نشست نگاهش را به دست های در هم قفل شده اش دوخت و گفت :« باید زودتر حرکت کنیم . »
ادوارد با تعجب پرسید :«چرا ؟»اما ریچارد و ویلیام سکوت کردند . آنها می دانستند چه شده و چه خواهند شد . آن دو از همه چیز خبر داشتند . وینسنت سرش را بالا آورد و رو به ادوارد گفت :« تو هنوز خیلی جوونی ، نمیدونم چرا تو رو برای این کار خواستن .»
وینسنت می دانست او قابلیت های بیشتری دارد اما نشان نمی دهد ، باید می فهمید چرا .
چرا ادوارد سعی دارد خودش را انکار کند ، چرا سعی دارد خودش را نادیده بگیرد .
ادوارد مکثی کرد و بعد گفت :« من ؟»
_ اره تو . متوجه نمیشم یه بچه چه کاری از دستش بر میاد؟
ادوارد در جواب وینسنت سکوت کرد ، وینسنت نیم نگاهی کوتاه به ویلیام و ریچارد انداخت و آنها همان اول متوجه شدند . ویلیام من به دیوار تکیه داده بود صاف ایستاده و بعد رو به سه نفر دیگری که در سلول بودند اشاره کرد که بیرون بروند و بعد خودش به همراه ریچارد بیرون رفت .
وینسنت بعد از اینکه همه از سلول بیرون رفتند روبه ادوارد گفت :« باید حرف بزنیم .»
_ میدونم .
_ خوبه چون چند تا سوال ازت دارم .
_ چی ؟
_ چرا اونا تو رو برای این ماموریت انتخاب کردن ؟
_ نمیدونم .
_ امکان نداره .
_ وینسنت من واقعا هیچی نمیدونم .
ادوارد روی صندلی روبروی وینسنت نشسته بود و حین پاسخ دادن نگاهش را از وینسنت می دزدید ، وینسنت از روی تخت برخاست و به سمت ادوارد رفت با او چشم در چشم شد و گفت :« به من نگاه کن ، چرا ؟»
ادوارد دندان هایش را بر هم فشرد و با عصبانیت گفت :« نمیدونم . چرا از من میپرسی ؟»
_ چون تو میدونی .
_ تو حالیت نیست چی میگی ، من میرم .
ادوارد از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی سلول رفت اما وینسنت راهش را سد کرد و گفت :« ادوارد با خودت روراست باش .»
ادوارد با عصبانیت گفت :« برو کنار وینسنت. »
_ تا نگی نمیرم.
_ برو کنار وینسنت یه بار بهت میگم وگرنه ...
_ وگرنه چی ؟ چیکار میکنی ؟ اینجا هیچکس نیست کمکت کنه ، بگو .
_ نگهبانها رو خبر می کنم .
_ نیستن وقت استراحت شونه . دست از سرت بر نمیدارم بگو ادوارد . تو چیزی میدونی که من دنبالشم .
_ نیستی .
_ هستم . یا میگی یا سعی کن خودت کنارم بزنی .
_ عوضی .
ادوارد مشتش را عقب برد و به سمت صورت وینسنت رها کرد .
#سربازوپادشاه
وینسنت مشت گره شده ادوارد را با یک دست گرفت و او را به عقب هل داد . ادوارد چند قدمی به عقب برداشت و بعد با لگد به سر وینسنت زد . وینسنت این ضربه را هم با دستش گرفت و دوباره او را هل داد و بعد چند قدمی به عقب برداشت و گفت :«چرا از تمام قدرتت استفاده نمیکنی ؟»
_ این همه شه .
_ عجیبه که اونا پسری به ضعیفی تو که حتی نمیتونه یه مشت درست بزنه رو برای یه ماموریت سخت انتخاب کنن. شاید واقعا به یه فرد بی عرضه نیاز دارن که اون جا فقط سرباری برای بقیه ست .کسی که هیچ کاری نمیکنه و فقط کار بقیه رو سخت تر میکنه . یه بار اضافی به درد نخو...
مشت بعدی ادوارد مانع از ادامه حرف وینسنت شد و او را به عقب پرت کرد تا به میله های در سلول خورد . صدای برخورد بدن وینسنت با میله های زندان در کل فضای آن پیچید .
ادوارد با چشمان سیاه رنگش بدون هیچ احساسی و بسیار جدی به وینسنت خیره شده بود .
وینسنت روی زمین افتاده بود و دستش روی دنده های شکسته اش بود که حالا ضربه ای محکم خورده بود .خون از دهان و زخمی که ملکه روی بدن وینسنت گذاشته بود جاری شد . وینسنت نیمه هوشیار بود چشمانش کمی تار می دید و صدای زنگ مانندی در گوشش نجوا می شد.
به زور چشمانش را باز کرد و توانست تصویر تار ادوارد را روبروی خودش با آن نگاهی که در یک لحظه عجیب ترسناک بود ، را ببیند.وینسنت دستش را تکیه گاه بدنش کرد و با گرفتن میله های در از روی زمین بلند شد و لبخندی گوشه لبش گفت :« حتی اینم همه توانت نبود .»
نگاه ادوارد بعد را چند دقیقه تغییر کرد ، با تعجب به وینسنت نگاه کرد و بعد بدون هیچ حرفی به سمت ش آمد و او را روی تخت نشاند . خودش هم کنارش نشست و گفت :« من ...نمی خواستم ...»
_ میدونم بچه . نیاز نیست بگی .
_ شرمنده .
_ حالا میتونم بپرسم چرا پنهونش میکنی ؟
_ تو میدونستی؟
_ اره .
_ من سعی کردم ازش استفاده کنم ولی اون یهو و گاه و بیگاه ظاهر می شد .
_ دقیق توضیح بده .
_ خب وقتی فقط بخوام به نجات خودم فکر کنم یا بخوام انتقام بگیرم ، یهو قدرت بدنیم زیاد میشه . انگار که یکی درونم منتظر همچین لحظه ای برای بیرون اومدن بوده .
_ فهمیدم.ولی این یه جورایی خوبه .
_ نه نیست ، اون به اطرافیانم آسیب میزنه تو متوجه نیستی.
_ تا حالا تلاش کردی برای محافظت از بقیه به کار بگیریش ؟
_ فقط یه بار .
_ میشنوم .
_ چهار سال پیش اولین کاروان تجاری پدرم تو راه اومدن به پایتخت بود منم همراهشان بودم ، خیلی خوشحال و غیر قابل باور بود برام چون پدرم توی هیچ سفری منم با خودش نمی برد می گفت خیلی خطرناکه اما اون سفر چون به پایتخت بود گذشت بیام . تقریبا همه مسیر رو رفته بودیم فقط عبور از دره مرگ مونده بود . دره ای که تمام راهزن ها اونجا بودن از بد روزگار چند تاشون بهمون حمله کردن ، از بد روزگار منم اون جا بودم ، سعی کردم قهرمان بازی در بیارم ولی قدرتم بیشتر از حد نیازم شد .بد جوری کتکشون زدم اون راهزن ها رو آنقدر زده بودم که مرده بودن ولی حتی اگه نمی کردن هم زندگی دیگه عین قبل نبود براشون . پدرم و کاروانش نجات پیدا کردن اما پدرم وقتی منو توی اون حالت دید ... خیلی وحشتناک بودم ، اون نمیتونست باور کنه که من پسرشم .
ادوارد آهی کشید و ادامه داد :« همه چی تو یه لحظه عوض شد ...نگاهش به من تغییر کرد ، من همه چیزو دیدم تصورش ، اون وحشت رو توی نگاهش دیدم .من دیدم که ازم میترسه . فکر میکردم کار خوبی کردم ، فکر میکردم قهرمان شدم ولی اونا ازم ترسیدن. »
وینسنت سرفه ای کرد که کمی خون روی لبش نشاند اما آن را سریع از نظر ادوارد پنهان کرد و دوباره به او خیره شد .به حرف هایش فکر کرد و دوباره به او خیره شد . حالا جواب سوالش را پیدا کرده بود .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از بر روی ماه🌙
اهم اهم 🎬
سلام👋🏻
خانواده « بر روی ماه» اولین تقدیمی خود را صادر کرد✨
(امیدوارم که کویر نشه)
«این تقدیمی مخصوص کانال هاست🩰»
حالا برای شرکت توی این تقدیمی شما باید:
1:لینک کانالتون رو اینجا برامون بفرستید🎟
2:این پیام و یکی از پیام های کانالمون رو داخل کانالتون فوروارد کنید 🎀
3:و در آخر منتظر تقدیم هاتون باشید⭐️
حالا ما: کتاب و با وایب کانالتون معرفی میکنیم و عکس کاراکتر هاشم میفرستیم🎥
(به طور دلخواه میتونیم براتونpdfکتاب مخصوص خودتون رو براتون میفرستیم)( وقتی لینک کانالتونو میفرستید بگید که pdf رو براتون ارسال کنیم یا نه )
ظرفیت؟