#سربازوپادشاه
وینسنت بعد از سکوت ادوارد با دستش روی شانه اش زد و گفت :« شرمنده ام که مجبورت کردم ،استراحت کن صبح خیلی زود حرکت میکنیم . »
وینسنت از روی تخت برخاست و در حالی که دست راستش روی دنده هایش بود در حال خروج از سلول بود که ادوارد با صدایی شبیه زمزمه نامش را صدا زد :« وینسنت... »
وینسنت ایستاد بلافاصله سرش را برگرداند و گفت :« بله ؟» ادوارد مردد به چشمان وینسنت نگاه کرد و بعد ادامه داد :« من از مرگ نمیترسم اما برای یک بار هم که شده میخوام پدرومو قبل از مرگ ببینم .»
وینسنت چهره اش نرم شد و گفت :« نگران نباش .»
ادوارد نفسی لرزان کشید ، بغضش را فرو خورده و گفت :«ما ... قرار نیست بمیریم ... درسته ؟»
_ نه تا وقتی من زنده ام .
ادوارد سرش را پایین انداخت و وینسنت راهش را ادامه داد و اول از سلول و سپس از زندان خارج شد و به سمت دفتر فرمانده اسپنسر رفت پشت در ایستاد و سپس در زد . فرمانده امر کرد وارد شود . وینسنت نفسی عمیق کشید ، کمرش را صاف کرد درد دنده هایش را نادیده گرفت ، دستگیره در را پیچاند و وارد شد .با قامتی صافش رو به فرمانده که پشت میزش نشسته و برگه های را وارسی می کرد ، تعظیم کرد .فرمانده رو به وینسنت بدون اینکه چشم از برگه های در دستش بردارد گفت :« نیازی نیست وانمود کنی میدونم درد داری راحت بایست ...»
وینسنت در حالی که تعجب کرده بود کمرش را در وضعیت چند ثانیه پیش قرار داد . فرمانده ادامه داد :« برای چی اینجایی؟»
_ مجوز برای ورود به اسلحه خونه رو میخوام .
_ بسیار خب بیا این کاغذ رو نشون شون بده و این یکی .
فرمانده دو کاغذ را لبه ی میزش گذاشت تا وینسنت بتواند آن ها را بردارد و سپس گفت :« کار دیگه ای نیست ؟»
وینسنت نگاهی به هر دو کاغذ انداخت و گفت :«جساراتا چرا دو تا ست ؟»
_ دومی سندی برای قابل اعتماد بودنته.
_ فهمیدم.از خدمتتون مرخص میشم .
_ باشه . میخوام برای فردا کاملا آماده باشی ، احتمالا درگیر بشیم .
_ بله قربان .
وینسنت بعد از اتاق بیرون رفت به خاطر سرگیجه ناگهانی اش به دیوار تکیه داد . چشمانش تار می دید و انگار با چوب به سرش ضربه زده باشند . وینسنت سرش را به طرفین تکان داد تا گیجی از سرش بپرد چشمانش کمی بهتر شد اما نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد پس دوباره دیوار را گرفت وقتی کمی گذشت و دیدش بهتر شد به سمت اسلحه خانه راه افتاد .
قدم هایش محکم و استوار بود بر خلاف آنچه در افکارش می گذشت ، به سمت سرباز نگهبان رفت و دو کاغذی که فرمانده به او داده بود را نشانش داد . سرباز بعد از بررسی مهر و دستخط فرمانده به وینسنت مجوز ورود داد .
وینسنت از در های بزرگ و چوبی عبور کرد و وارد فضای بزرگ اسلحه خانه که بی انتها به نظر می رسید ، شد .
از کنار شمشیر های ساده گذشت تا به تیغه های مرگ باری که مهارتی خاص برای استفاده می طلبید . تیغه هایی که گاه چند برابر بزرگتر و گاه کوچکتر می شد .
از کنار آنها گذشت و به قسمت سلاح های مخصوص دانش ووشو رفت از چوبی به اندازه دو و نیم متر به اسم روکو شابوکو تا سانچیکویی قرمز رنگ سلاحی که مخصوص برای ادوارد می دانست ، البته کمی سفارشی .
بعد به سراغ سلاح های دیگر رفت ، در میان آن همه سلاح کاتانایی را برازنده ویلیام و چاقویی به اندازه ساعد دست و چندین شوریکن برای ریچارد برازنده دید و در آخر برای خودش چیزی پیدا نکرد که زیاد به دردش بخورد با این حال برای اینکه فرمانده اسپنسر پیگیرش نشود اوهم یک واکی زاشی برداشت .
به جز سلاح خودش باقی سلاح ها را سفارشی داده بود تا برایش بسازند با مشخصات دقیقی که داده بود و سلاح خودش را جدا کرد تا در حیاط پشت اسلحه خانه تمرین کند .
بدون سر و صدا خودش را به فضای خاکی و خالی از آدم پشت اسلحه خانه رساند . از زمانی که توسط فرمانده احضار شده بود چند ساعتی گذشته بود و حالا ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود وینسنت قبل از تمرین برای خودش کمی باند اضافه آورد و بعد شروع به تمرین کرد .
خورشید ساعت شش غروی می کرد و وینسنت تا ساعت هفت مشغول تمرین بود . بدنش پر عرق شده بود و چون با شدت تمرین می کرد زخم هایش بدتر شده بودند . خون لباسش را فرا گرفت و بانداژ زیرش را که تمام بالا تنه وینسنت را پوشانده بود ، خیس خون کرد .
ساعت ها گذشت ، وینسنت وقتی به خود آمد که دیگر شب شده بود . و وقتی دید لباسش پر از خون است دست از تمرین کشید خود را به کنار دیوار رساند و در سایه دیوار محو شد .
روی زمین نشست و پیراهنش را کنار زد و نگاهی به بانداژی خونی که تمام بدنش را فرا گرفته بود انداخت . آهی کشید و آرام شروع به باز کردن بانداژ کرد که صدای قدم زدن کسی را شنید مردی هیکلی و بلند قد داشت به سمت وینسنت می آمد . نفس کشیدنش را متوقف کرد و چشمانش را ریز کرد تا فرد را شناسایی کند ، مرد نزدیک تر شد وقتی به بالای سر وینسنت رسید گفت :« به کمک نیاز داری. »
وینسنت چشمانش را بیشتر ریز کرد و گفت:«تو کی هستی ؟»
#سربازوپادشاه
مردی که نزدیک وینسنت می شد لباسی ساده داشت شلواری مشکی و پیراهنی سفید رنگ با سر آستین هایی ساده ، هیکلی بزرگ و نیرومند داشت و قدی بلند که گردن وینسنت را برای دیدن کج می کرد .مرد که روبروی وینسنت که روی زمین چهار زانو نشسته بود ایستاده بود، در حالی که دستانش کنار بدنش قرار داشت گفت :«از اون چیزی که فکر می کردم بد تره . » مرد روی دو زانویش خم شد و نگاهی دقیقتر به زخم های وینسنت انداخت . وینسنت با نزدیکتر شدن او ناخودآگاه کلمه ای بر زبانش جاری شد:«فرمانده ؟»
مرد نگاهی کوتاه به چهره وینسنت کرد و بعد دوباره به زخم هایش نگریست و گفت :« چیه ؟»
فرمانده دستش را دراز کرد و آرام بانداژ وینسنت را باز کرد تا دقیق تر زخم هایش را ببیند ، وینسنت با نگاهی گیج گفت :«شما ... اینجا چیکار می کنید؟ ... آخخ...»
فرمانده دستش را روی دنده های شکسته وینسنت کمی فشار داده بود ، وینسنت چهره در هم کشید و خط باریک خون از گوشه لبش جاری شد . فرمانده دستش را برداشت و گفت :« نباید با این وضع تمرین می کردی ، لعنتی شدت زحمات خیلی زیاده.»
وینسنت که نفس های کوتاه و بریده بریده می کشید گفت :« خوبم قربان ...»
_ نیستی . باید بانداژت رو عوض کنم .
_ نه ... نمیخوام ... شمارو ... تو زحمت بندازم ...
_ این یه دستوره سرباز .
_ من ... آخ چشم ...
وینسنت وقتی کلمه دستور را شنید سکوت کرد ، فرمانده به آرامی بانداژ را از روی بدن وینسنت باز کرد . خون روی بدنش را شست و بعد با باند های جدید دوباره زخم هایش را بست .
بعد از اینکه وینسنت پیراهنش را روی بالا تن پوشیده از باندش کشید ، نفسی عمیق کشید و رو به فرمانده که کنارش نشسته بود گفت :« ممنونم .»
فرمانده با آرامش به وینسنت گفت :« چرا با این وضع اومدی تمرین ؟»
_ من خوبم قربان نیازی به نگرانی نیست.
_ جوابمو بده .
_ من ... خب راستش باید تمرین میکردم . وگرنه آماده نمیشدم .
_ اگه به قیمت جونت تموم میشد چی ؟
_ اشکالی نداره حداقل در راه درستی جونم رو دادم .
_ آهه هیچوقت درکت نکردم ، حالا چرا اینجا ؟
_ این جا خلوت تر از باقی جاهای قصره . معمولا هیچکس به اینجا سر نمیزنه . کسی حواسش به اینجا نیست .
_ فقط این نیست مگه نه؟
_ اره ...راستش ... اینجا برام خاطرات زیادی داشته ...
_ میدونم . بهتری ؟
_ بله البته به خاطر شما .
_ نیازی به تشکر نیست . اون زخما ... چطور بوجود اومدن ؟
_ من ... داشتم حرف میزدم همین .
_ متوجه ام . حالا ... اثری هم داشت ؟
_ اره ... خیلی زیاد . فرمانده ؟یه سوال ازتون دارم .
_ بپرس .
_ دلتون ... برای گذشته تنگ میشه ؟
_ گذشته آدما رو میسازه ، اکه بگم نه دروغ گفتم ولی من الآنم رو مدیون گذشته ام هستم ، اونا برام همچین آینده ای ساختن بهشون مدیونم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خیلی گوگولی بود گفتم حیفه نذارم
خب خب خب
امروز تولد خاله ستتتتت✨✨✨❤️❤️❤️
خاله جان تولدت مبارکککک امیدوارم کادوم رو بپذیری . با اینکه ممکنه آهنگ رو قبلا شنیده باشی ولی من این آهنگ رو بهت تقدیم میکنم . امیدوارم خوشت بیاد . 🥳
امیدوارم به همه آرزو هات برسی ❤️