♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بدون خرید کتاب اومدم بیرون 😐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/5624
زیر لب زمزمه میکنه:«این دیگه از کجا پیداش شد.»
ولی بعدش یادش میوفته تئودور شاگرد خودشه پس این کارا ازش بعید نیست.
بر میگرده روی صندلیش میشینه.
با خودش فکر میکنه:«نباید میومدی تئودور. به صلاحت نبود بیای. و حالا که اینجایی، جونت در خطره ولی خب دیگه کار از کار گذشته.»
سباستین خلبان خودکارو غیرفعال میکنه و دوباره خودش جت رو هدایت میکنه.
(ببخشید کوتاه شد.)
#امیلی
~~~~~~~
(مورد نداره.)
جت ساکت ساکته ، هیچ صدایی نیست جز صدای نفس کشیدن تئودور . سباستین بعد از یک ساعت و نیم پرواز دوباره جت رو روی خلبان خودکار میذاره و میره تا یه قهوه بخوره و خستگی در کنه .
سباستین از کنار تئودوردکه روی یه صندلی مهمان خوابیده میگذره و به سمت آشپزخونه میره قهوه ساز رو روشن میکنه و روبروی دستگاه منتظر می ایسته ، شروع میکنه با انگشتاش روی میز ضرب میگیره که صدای قهوه ساز اونو به خودش میاره . قهوه توی لیوان بزرگ سفید رنگ ریخته میشه و بعد از اینکه چراغ سبز روشن میشه سباستین قهوه رو بر میداره .
قهوه داغه و بخارش روبروی چشمای سباستین رو مختل میکنه ، کمی از قهوه میخوره و نفس عمیقی میکشه و با خودش میگه :« این بچه دردسر ساز میشه ، اگه کسی بفهمه به من ربطی داره میکشنش .»
هدایت شده از پروندههای اعضای جدید میلانو؛
📼 𝗠𝗜𝗟𝗔𝗡𝗢 𝗗𝗔𝗧𝗔𝗕𝗔𝗦𝗘
𝗥𝗲𝗰𝗿𝘂𝗶𝘁 #𝟬𝟬𝟵
https://eitaa.com/satsojen/6368
سباستین جرعه دیگه از قهوه میخوره و با خودش فکر میکنه:«نمیتونم بزارم بمیره. اونجا یه جوری باید بپیچونمش.» بعد قهوه رو تموم میکنه و بر میگرده پیش تئو. متوجه میشه تئو مقدار خیلی کمی جا به جا شده.
_میدونم بیداری. بازیگریت خوب نیست. علاوه بر جا به جایی جزئیت، پلک هات هم میلرزن.
سباستین میشینه رو صندلیش و و بدون نگاه کردن به تئو میگه:«بلند میشی یا از همین بالا شوتت کنم پایین؟»
چشم های تئودور یکهو باز میشن و اروم سرشو به سمت سباستین بر میگردونه.
_چی؟
_شوخی کردم.
#امیلی
~~~
سباستین لبخندی میزنن و میگه :« من و تو سال های زیادیه که شاگرد و استادیم. یادم نمیاد در حقت کم کاری کرده باشم. چه روحی چه جسمی، و این عجیبه که از همچین تهدید سطحی بترسی وقتی میدونی اینکارو نمیکنم. پس یا جاسوسی و یا تو این یک و نیم سالی که نبودم عوض شدی. »
تئو به حالت رسمی نشست لبخندی زد و گفت :« اوه استاد شما هفت ساله که نیستید. و شاید به چیزایی تغییر کرده باشه.»
_ میدونم .
_ در واقع ... خیلی چیزا...
_ بیخیال نیومدم در مورد این بحث کنم . میخوام بپرسم چرا اومدی ؟
_ که کمکتون کنم.
_ اونا بفهمن میکشنت .
_ میدونم قربان .
_ خودتم میدونی من توی گودالی گیر افتادم که خلاص شدن ازش محاله با این حال چرا با جونت قمار میکنی ؟
_ به خاطر چیزی که برام به یادگار گذاشتید. توی تمام اون ۷ سال فقط با همین چیز تونستم شما رو به یاد بیارم.
_ یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم.
_ ساعت جیبی تون قربان.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑