eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
65 دنبال‌کننده
291 عکس
700 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
الان کتابخونه بودم
حدس بزنید چی شدد
بدون خرید کتاب اومدم بیرون 😐
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بدون خرید کتاب اومدم بیرون 😐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/5624 زیر لب زمزمه میکنه:«این دیگه از کجا پیداش شد.» ولی بعدش یادش میوفته تئودور شاگرد خودشه پس این کارا ازش بعید نیست. بر میگرده روی صندلیش میشینه. با خودش فکر میکنه:«نباید میومدی تئودور. به صلاحت نبود بیای. و حالا که اینجایی، جونت در خطره ولی خب دیگه کار از کار گذشته.» سباستین خلبان خودکارو غیرفعال میکنه و دوباره خودش جت رو هدایت میکنه. (ببخشید کوتاه شد.) ~~~~~~~ (مورد نداره.) جت ساکت ساکته ، هیچ صدایی نیست جز صدای نفس کشیدن تئودور . سباستین بعد از یک ساعت و نیم پرواز دوباره جت رو روی خلبان خودکار می‌ذاره و می‌ره تا یه قهوه بخوره و خستگی در کنه . سباستین از کنار تئودوردکه روی یه صندلی مهمان خوابیده میگذره و به سمت آشپزخونه می‌ره قهوه ساز رو روشن می‌کنه و روبروی دستگاه منتظر می ایسته ، شروع میکنه با انگشتاش روی میز ضرب میگیره که صدای قهوه ساز اونو به خودش میاره . قهوه توی لیوان بزرگ سفید رنگ ریخته میشه و بعد از اینکه چراغ سبز روشن میشه سباستین قهوه رو بر میداره . قهوه داغه و بخارش روبروی چشمای سباستین رو مختل می‌کنه ، کمی از قهوه میخوره و نفس عمیقی می‌کشه و با خودش میگه :« این بچه دردسر ساز میشه ، اگه کسی بفهمه به من ربطی داره میکشنش .»
هدایت شده از پرونده‌های اعضای جدید میلانو؛
📼 𝗠𝗜𝗟𝗔𝗡𝗢 𝗗𝗔𝗧𝗔𝗕𝗔𝗦𝗘 𝗥𝗲𝗰𝗿𝘂𝗶𝘁 #𝟬𝟬𝟵
https://eitaa.com/satsojen/6368 سباستین جرعه دیگه از قهوه میخوره و با خودش فکر میکنه:«نمیتونم بزارم بمیره. اونجا یه جوری باید بپیچونمش.» بعد قهوه رو تموم میکنه و بر میگرده پیش تئو. متوجه میشه تئو مقدار خیلی کمی جا به جا شده. _میدونم بیداری. بازیگریت خوب نیست. علاوه بر جا به جایی جزئیت، پلک هات هم میلرزن. سباستین میشینه رو صندلیش و و بدون نگاه کردن به تئو میگه:«بلند میشی یا از همین بالا شوتت کنم پایین؟» چشم های تئودور یکهو باز میشن و اروم سرشو به سمت سباستین بر میگردونه. _چی؟ _شوخی کردم. ~~~ سباستین لبخندی میزنن و میگه :« من و تو سال های زیادیه که شاگرد و استادیم. یادم نمیاد در حقت کم کاری کرده باشم. چه روحی چه جسمی، و این عجیبه که از همچین تهدید سطحی بترسی وقتی می‌دونی اینکارو نمیکنم. پس یا جاسوسی و یا تو این یک و نیم سالی که نبودم عوض شدی. » تئو به حالت رسمی نشست لبخندی زد و گفت :« اوه استاد شما هفت ساله که نیستید. و شاید به چیزایی تغییر کرده باشه.» _ میدونم . _ در واقع ... خیلی چیزا... _ بیخیال نیومدم در مورد این بحث کنم . می‌خوام بپرسم چرا اومدی ؟ _ که کمکتون کنم. _ اونا بفهمن می‌کشنت . _ میدونم قربان . _ خودتم می‌دونی من توی گودالی گیر افتادم که خلاص شدن ازش محاله با این حال چرا با جونت قمار می‌کنی ؟ _ به خاطر چیزی که برام به یادگار گذاشتید. توی تمام اون ۷ سال فقط با همین چیز تونستم شما رو به یاد بیارم. _ یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم. _ ساعت جیبی تون قربان.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑