eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
64 دنبال‌کننده
294 عکس
716 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/6632 اعوا): خب خوبه بازم ~~~~~~~ آره اوهوم
https://eitaa.com/satsojen/6633 اوهه یس ولی خیلی دوست داشتم با دوستام بریمم😭😂 امیدوارم ۳ سال دیگه بذارن ~~~~~~~ اونم انشاالله میشه
خب کی بیداره این وقت شب ؟
هدایت شده از اتاق مخفی
📩 پیام ناشناس جدید منم خوبم چخبرا چه میکنی؟اوضاع روبه راهه؟ ~~~~~~~ الحمدلله سلامتی آهنگ گوش میدم نه خیلی ولی درست میشه
هدایت شده از اتاق مخفی
📩 پیام ناشناس جدید من بیدارم دلقک ولی خب نمیدونم چی بگم ~~~~~~~ خوبه پارت میدم نظر بده
https://eitaa.com/satsojen/6636 من که خوابم🤡 ~~~~~~~ تو خواب به پارت جدید نظر بده
فرمانده به آسمان چشم دوخت و گفت :« دقیقا عین این آسمونه ، با وجود ستاره ها زیباست و بدون اون فقط یه سیاهی تو خالیه ، زیبایی خاصی نداره . درسته که سیاهیش گاهی بلعنده میشه اما اگه اونم نباشه ستاره هاش به چشم نمیان . منظورم رو متوجه شدی ؟» _ فکر میکنم ،بله قربان . _ خوبه ، چون دیگه باید بریم . روز سختی در پیش داریم، باید استراحت کنیم. _ بله قربان . فرمانده از روی زمین برخاست و دستش را به سمت وینسنت دراز کرد ، وینسنت دست فرمانده را گرفت و با انداختن مقداری از وزنش روی اسلحه اش و از روی زمین برخاست. وینسنت رو به فرمانده کرد و گفت :« قربان من یکم دیگه تمرین میکنم بعد میرم . » _ نه . باید واسه فردا آماده باشی . امشب رو هم جای دیگه ای استراحت می‌کنی . _ بله ... قربان . _ وینسنت چرا تردید داری ؟ _ امر ، امر شماست قربان . فرمانده دیگر چیزی نگفت و در سکوت وینسنت را به سمت اتاقش هدایت می کرد . وینسنت طوری حرکت می کرد که انگار اصلا وجود ندارد صدای راه رفتنش و حتی نفس کشیدن ش هم شنیده نمی شد .فرمانده به سمت در ساختمانی بزرگ با دیوار های سیاه رفت.در های ساختمان باز بود و مثل همیشه دو نگهبان محافظ در حال چرت زدن بودند که با دیدن فرمانده به خود آمدند. فرمانده نگاهی خشمگین به هر دو انداخت و رد شد. وینسنت هم در تاریکی به دنبال فرمانده وارد سالنی بزرگ با دیوار های آجری که چوب های کنار دیوار آن را روشن نگه داشته بودند ، شد. سالن گرم بود اما نه به قدری که باعث آزار شود و کمی حس خواب آلودگی به وینسنت می داد وینسنت خمیازه ای کشید و به فکر کردن درباره عجیب بودن این سالن ادامه داد ، پنجره های چوبی بسته بودند و این موضوع را عجیب تر می کرد. برای لحظه ای نزدیک بود وینسنت خواب برود ، که با برخورد به دیوار به خود آمد. فرمانده پشت سرش را نگاه کرد و وینسنت را دید که به دیوار تکیه داده و سعی دارد بیهوش نشود. نگاهی کوتاه انداخت و چند لحظه ای تأمل کرد تا وینسنت حرف بزند، وینسنت سرش را به طرفین تکان داد و عرقی که روی پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد و گفت :«قربان من فکر میکنم اینجا ... یه مشکلی داره ... » _ چه مشکلی ؟ وینسنت در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد:« این چوب ها... و فضای بسته ... گازی که تولید می‌کنه ...و این رطوبت بیش از حد ... همش یه تله ست.» _ خوبه مثل اینکه بعد از اینکه تصمیم گرفتی یه سرباز بمونی هنوز آموزش هاتو یادته. درست میگی این یه تله ست. که ما برای خارجی ها ساختیم چون کسی نمیتونه اینجا بیشتر از پنج دقیقه نفس بکشه به جز... وینسنت آهی کشید و گفت :« سربازای آموزش دیده شما.» _ درسته، فقط ریه سرباز های منه که می‌تونه این فشار رو تحمل کنه.اما یه استثنایی هست... _ سرداران جنگ. _ آفرین وینسنت مثل همیشه زود جواب میدی، سرداران ریه های به شدت قوی دارن اونم به خاطر تمرینات فوق پیشرفته شونه با این حال این تله در برابر اونا هم بی اثر نیست بیهوششون نمیکنه ولی سطح توانایی شون رو تا حد زیادی پایین میاره به عبارت دیگه خسته شون می‌کنه. حالا برای سربازای منم یه قانون برای ورود به اینجا هست و اون چیه ؟ _ زره نداشته باشید و زخمی نباشید. _ درسته وگرنه قبل از اینکه به خوابگاه اصلی برسید می‌میرید. حالا چهره فرمانده جدی تر می شود و میتوان رگه هایی از خشم را در چشمانش مشاهده کرد:« وینسنت من تو رو آموزش دادم و میدونم که حتی اگه زخمی باشی هم اینجا دووم میاری مگه اینکه زخمات به حدی جدی باشن که به سختی درمان بشه و مدتی خیلی طولانی برای بازیابی نیاز داشته باشی.» _ قربان ... این تونل ...چند متره ؟ _ طول این تونل پونصد متره و غلظت گاز مونواکسید کربنی که اینجاست حدود ۳۴ درصده که یعنی اگه حقیقت رو بهم نگی میمیری. _ حقیقت؟... من نمیدونم راجع به چی صحبت میکنید قربان... _ دارم در مورد وضعیت بدنت حرف میزنم چرا تا این حد ضعیف شدی ؟ _ ... _ سکوت جوابی نیست که من دنبالشم. _ من به زندان عادت ندارم ... فرمانده سکوت کرد از خشم ابروهایش در هم رفته بود و رگ های پیشانی اش برجسته شده بود و دست های مشت شده بود. وینسنت در حالی که هنوز نفس نفس میزد روی زانو هایش افتاد، فرمانده صدایش را کمی بالا برد و گفت :« راهی برای خروج نداری از پشت سر اون سرباز جلوتو میگیرن و اینجا هم من نمی‌ذارم بری پس جوابمو بده. » _ من ... سعی ندارم ... فرار کنم ... _ میخوای بمیری ؟ _ نه... _ پس بگو چه اتفاقی افتاد ؟ _ نمیتونم ... _ وینسنت لجبازی نکن وگرنه تک تک کسایی که توی اون زندان هستن مجازات میشن. _ نه ... لطفاً... خواهش میکنم... _ بگو کی اینکارو باهات کرده ؟ وینسنت قبل از اینکه جواب بدهد روی زمین بیهوش افتاد فرمانده جلو آمد و او را روی دوشش انداخت و وارد درمانگاهی که قصد داشت وینسنت را به آنجا ببرد شد .
https://eitaa.com/satsojen/6639 اوکی فقط امشب باید پارتای قبلی رم بخونم تا به این پارت برسم- یکم طول میکشه- ~~~~~~~ اشکال نداره
هدایت شده از اتاق مخفی
📩 پیام ناشناس جدید نمیدونم چرا ولی امیلی یاد پیشی میندازتم😂 ~~~~~~~ منم همینطور ولی خودش گربه ست
https://eitaa.com/hxhchvh/4830 میووو شاید چون هستم؟(خوناشام گربه ای-) ~~~ دیدی گفتم
هدایت شده از اتاق مخفی
📩 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/satsojen/6637 ذهن های متصل به هم😂 خود پیشی که نیست یهو؟ ~~~~~~~ نه نیست