https://eitaa.com/satsojen/7331
من همه چیو درباره رابطه تو و مامان، دلیل جداشدنتون و..... میدونم
#هیناتا
~~~~~~~
نمیدونی
اون بهت دروغ های زیادی گفته
https://eitaa.com/satsojen/7333
ایش اصلا این مکالمه زیادی رمانتیکه به درد من نمیخوره نمیخوام😂
#امیلی
~~~~~~~
🤣🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/7296
سباستین ناسزایی زمزمه میکنه و با نفس هایی که کمی بریده بریده ان ماجرا رو تعریف میکنه. دلیل اومدنش به مسکو، باز نشدن چتر و... .
_که اینطور. چیزی هست که جا انداخته باشی؟
سباستین لحظه کوتاهی به دنده هاش فکر میکنه.
_نه. همش همین بود.
_باشه. شروع کنیم؟
سباستین جواب نمیده و فقط خیلی کوتاه سرشو تکون میده. چشماش سیاهی میرن ولی هوشیار میمونه. کل بدنش درد داره و در بعضی بخش ها درد ها وحشتناکن، ولی نه برای اون. سباستین بدتر از اینارو هم تجربه کرده.
#امیلی
~~~
کار ویکتور که تموم میشه دستاشو میشوره و بر میگرده کنار سباستین و میگه :« اون چی ؟»
_ شاگردمه قابل اعتماده نگران نباش .
_ نیستم.
_ میدونی یکم نوشیدنی میخوام .
_ میخوای مست کنی ؟
_ نه برای اون میگم.
_ که اینطور میگم بیارن .
_ احتمالا تا الان شنیدی چیشده.
_ اره و سوالم اینه چرا ؟
_ چی چرا ؟
_ به اندازه کافی برای اوت بچه دردسر درست نکردی ؟
_ چاره ای نداشتم.
_ داشتی.
_ ویکتور من تو شرایط بدی بودم.
_ هیچی بدتر از در خطر بودن جون اونا نیست.
_ من نمیتونستم کاری کنم. اون عوضی تهدید کرده بود میکشتش نمیتونستم بی حرکت بمونم و هیچ غلطی نکنم.
_ حالا میدونی کیه ؟
_ اره .
_ نکنه همون ...
_ آره خودشه .
_ کارت ساخته ست .
_ میدونم ازت ... کمک ... میخوام ....
_ تو ؟ اونم از من ؟اوه پسر فکرشو نمیکردم همچنین روزی برسه .
_ میخوام خواست به چند نفر باشه.
ویکتور سیگاری روشن کرد، پکیج به آن زد و گفت :« بگو . »
_ امیلی ، ساتسوجین، ریچارد و تئودور .
_ دقیقا میخوای چیکار کنم ؟
_ محافظت، همشون بلا استثنا.
_ باشه ، بسپارش به من امشب رو استراحت کن فردا راه بیفت .
ویکتور از روی مبل بر خاست به سمت در خروجی رفت قبل از اینکه خارج بشود سباستین گفت :« ویکتور ....ممنونم . »
ویکتور سر تکان داد و خارج شد .
https://eitaa.com/satsojen/7335
اون دروغ نگفته
چون هرچی که راجبت گفته بود رو من اینجا با چشمای خودم دیدم و فهمیدم حقیقته
#هیناتا
~~~~~~~
گاهی اوقات حتی اونی که جلوی چشمانم هم دروغه
https://eitaa.com/satsojen/7339
درسته ولی گاهی اوقات
#هیناتا
~~~
آره گاهی حقیقت رو میگه
دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم بابا
از اینکه کدوم حرف تو و مامان و باور کنم و کدومش و نه به حرف کدوم یکیتون گوش کنم، از اینکه همش باید خودمو به مامان ثابت میکردم و الانم مجبورم اینکارو برا تو بکنم خستم
از اینکه هربار ازم میپرسن مرگ بنیا تقصیر من بوده و من هرچی بگم باور نمیکنن خستم
#هیناتا
(باز بیخوابی زده به سرم🤣🤣)
~~~
میتونی بهم اعتماد کنی چون من احساس ندارم ، من و مادرت عاشق هم بودیم اما بعد فهمیدیم نه نیستیم هر کس برای منافع ش اون یکی رو میخواست تا قبل از اینکه متوجه این بشم دوست داشتیم یه بچه داشته باشیم که تو رو آوردیم به خونه تو بچه زیبایی بودی و مادرت نگران بود تاریکی من زیبایی تو رو خراب کنه
(منم همینطور کم کم باید برم وگرنه صبح بیدار نمیشم 😔)
https://eitaa.com/satsojen/7343
میدونی راه چارهش چیه؟ نه به حرف بابات گوش کن نه مامانت، فقط من🤡
#امیلی
~~~~~~~
هههه
https://eitaa.com/satsojen/7343
نمیتونم بهت اعتماد کنم
توهم احساس داری و شمادوتا عاشق هم بودین... هنوزم هستین و منافعتون دیگه مهم نیست براتون این از رفتاراتون معلومه.
برای هزارمین بار اون "بنیا" بود نه من. بنیا زیبا بود ولی من نه
من تاریکی تورو دارم روشنایی مامان رو هم دارم
مهربانی مامان و دارم درحالی که بدجنسی و شرارت توروهم دارم
#هیناتا
~~~~~~~
نه اینطور نیست من و تو اصلا شبیه هم نیستیم
https://eitaa.com/satsojen/7337
سباستین مدتی به اتفاقات اخیر فکر میکنه و بعد بالاخره با وجود درد، یکم میخوابه. خواب بدی مبینه و باعث میشه قلبش تند بزنه و عرق سردی روی پیشونی پانسمان شدش بنشینه.
"همون تایم، امیلی."
چند روز از رفتن شدن سباستین گذشته؟ مهم نیست. مهم پیدا شدنشه.
_اگه پیداش کنم میکشمش. اصلا چرا گذاشتم زنده بمونه؟ هوففف. اون نمیدونه تو چه دردسری افتاده.
امیلی در حالی که سعی داره بخوابه با خودش حرف میزنه.
_اگه پیداش کنن... لعنتی.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~
واو