هدایت شده از سکوتنوشته_
من میترسم. ترسوعم. خیلی زیاد. اونقدر زیاد که معکوس نمایش داده میشه و همه فکر میکنن اوه پسر! چه شجاع!
نه. من شجاع نیستم. هیچ وقت نبودم. حتی یه فرد معمولی با مقداری ترس و مقداری شجاعتم نبودم. من همیشه یه ترسوی تمام عیار بودم ولی مثل خیلی چیزای دیگه پنهانش کردم و تازه الان دردش رو احساس میکنم. درد داره. خیلی...
دلم میخواد فریاد بکشم. میخوام به همه بفهمونم که لعنتی هایی که چشماتونو بستید! من، میترسم!
شاید رنج حقیقی این باشه که دیگران نمیخوان بفهمن. حتی تلاشی هم برای فهمیدن انجام نمیدن. آنها فقط و فقط از همدیگه انتظار دارن...
_سکوت
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت های مختلف در ژاپنی
و سوال اول به معنای : ساعت الان چنده ؟
#آموزشزبانژاپنی
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه به روسی بگوییم «قیمتش چقدر است؟»
قیمتش چقدر است؟
#آموزشزبانروسی
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
از چشم هایش خون میچکید، رد خون به پایان صورت دراز وحشتناکش هم رسیده بود و داشت فراتر میرفت، روی زمین رد هایی از خون مثل ردپا نقش بسته بود، نه هر ردپایی، ردپای رقص، ردپایی بود که با شور و اشتیاق روی سنگ های سخت زیر پایم نقش بسته بود.
داشت با نگاه چشم های سراسر سیاهش من را میبلعید، اگر میتوانستم تمام خودم را بالا میاوردم، شاید هم بیشتر، همه چیز را بالا میاوردم، مثلا آبی آسمان خاکستری، بوی زبالههای خیابان های زیبا، خورشید به خاک نشسته، آب گندیدهی سرچشمه های جنگل ابدیت و زمین ترک خوردهی محکم زیرپایم را، دیدید که بیشتر هم هست؟ همیشه هست، میگویید بدتر از این نمیشود، چقدر خوشخیالید شما اهالی رنگ، بدتر فقط یک کلمه است، من دیدم، جهنم را دیدم وقتی از بهشت به سمتش میدویدم تا پناهم شود، مثل همان چادر کودکیم، عروسک های گمشده و فراموش شدهام یا مثلا اتاقم، اتاقم تنها چیزی بود که بر سرم فرونریخت، آخر وقتی یک بار دیوار هایش خراب شود و بر سرم آوار شود مگر میشود همیشه اینطور شود؟
نمیشود که، انصافتان را در کدام نقطهی کودکیتان جا گذاشتید؟ همان نقطه که بزرگ شدید؟ شبی که صبح شد و شما بزرگ شدید یا زیر نور خورشید وقتی اشکهای سیاهتان را پاک میکردید؟
سرش را کج کرد، انگار داشت به چیزی نگاه میکرد که پشت سر من است، شاید کسی که پشتم ایستاده بود، سایهام، سایه وجود آدم را ثابت میکند، مگر نه؟ کسی هم که سایه ندارد روحیست که جسمش جا مانده، جسمش را پیش همان سیاهی جا گذاشته، جسمش را نفروخته او را جا گذاشته، درست مثل همه ی آدم ها با کمی تفاوت، بقیه روحشان را تکهتکه کنار میگذارند و آخر وقتی به آینه نگاه میکنند دیگر مثل سابق نیستند ولی آنها جسمشان را آنجا میگذارند و بعد روحشان هم همانجا میماند، روح به جسم گفته که جا بماند، آخر میدانید جسم که روح نمیخواهد، روح است که جسم میخواهد، شاید همین جا بود که انصاف ناقص ساخته شده، ما ناقص ساخته شدیم، بزرگ شدیم، ما که بزرگ نشدیم، شکستیم؛
دستش آمد بالا، چه اتفاقی افتاده، انگار بازی با کلمات در مغزم شروع شده بود، مرور، فرار، دروغ، هر چیزی که خواستم، نشد، نخواستنم به دروغ، اعداد، ناخدایمن، ناخدا، من را میبینی؟ دریا دارد من را میبلعد و من به آسمان نگاه میکنم و لبخند میزنم، به تو لبخند میزنم و اشکهایم جاری میشود ناخدا، برای تو اشک میریزم، برای خودم، برای روزهایی که گذشت، برای حسرت ها، برای کاغذ های با ارزش، ناخدا، ناخدای من، تو فراتر از منی، غم را میبینی؟ چطور پراکنده شد و خورد کرد.
اشک هایم را پاک کرد، خودم را پاک کرد، آتشم به خاکستر رسید، سیاهیم به هیچ رسید، چشم هایم خالی از غم شد، خودم خالی از خود شدم، لبهی پرتگاه بودم، داشتم با خون چشمهایم با او میرقصیدم، دست در دست او، قدم به قدم با او، خواب یا نفرین؟ من که میگویم دروغ و صداقت، با سیاهی رقصیدم و فردا در نور خورشید روی سنگ های سخت که راه میرفتم انگار روی ابر ها بودم، انگار هیچچیز بودم، نور خورشید بر من میتابید، بر من بی سایه.