eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
79 دنبال‌کننده
390 عکس
899 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و آن‌روز که ناامیـدی به امــید دل بـــست.
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
هکتور، آخرین خطوط را به خط خطی‌های بوم نقاشی‌اش اضافه کرد. سپس از تابلو فاصله گرفت و گفت: «هیچکس قرار نیست بفهمه چه چیزی رو نقاشی کردم. اما خب مهم اینه که خودم ازش سر در میارم!» پیشبندش را باز کرد و روی صندلیش انداخت. پالت و قلمویش را روی میز گذاشت. دوباره به خط خطی‌های بی‌سر و تهش نگاه کرد. «هنر همه جوره کامله. حتی اگه یه بوم خط خطی و عجیب غریب باشه. با یه ظاهر ناقص و احتمالاً بد ریخت. ولی هکتور؛ کی اهمیت میده؟ مهم اینه که باحاله و حس خوبی رو به خودت منتقل می‌کنه پسر!» بعد از گفتن این حرف، حوله تن‌پوشش را برداشت و به سمت حمام رفت تا تکه‌های به جا مانده از هنر بر روی دست و صورتش را بشوید. _سکوت
قلمش با رویا می‌رقصید. او نقاش کابوس‌هاست. درمیان خطوط رنگ‌ها گم می‌شد و با نجوای پاییزی درختان شعر می‌سرود. درمیان پرواز برگ‌های سرخ‌نشان به‌پا می‌خواست و تبریک کلاغ‌های سیاهبخت دشت را پاسخ می‌گفت. و وقتی چشم می‌گشود... رؤیایی بیش نمی‌دید. رؤیاهایی که تنها بر بوم ذهن و جانش نشسته بودند.
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
می‌خواست راجب موضوعی بنویسد که چندوقتی ذهنش را که نه بلکه خودش را درگیر کرده بود، راجب تنهایی، تنهایی خودش؛ کاغذی آورد، خودکاری هم داشت‌ که کارش را راه بیاندازد، کمی که فکر کرد با خودش گفت، بنویسم که چه شود، که برای چه کسی بخوانم، در ذهنم دفن شود یا روی کاغذ های سیاه چه فرقی دارد، بیرون لین دیوار ها کسی من را نمی‌شناسد حتی درون دیوار ها هم کسی نیست که من را بشناسد، خودکار را بست نه با خشم بلکه با آرامش، کاغذ را هم به درون شومینه پرتاب کرد تا کمی گرم شود و روی تخت دراز کشید و به ساعت روی دیوار ترک خورده چشم دوخت، دیوار ترک خورده بود و متن هایی که نوشته بود سراسر دیوار را به تصرف در آورده بودند، زیبایش کرده بودند، زیبا مثل تنها، تنها مثل زیبا، هر ثانیه یک پلک کمی که گذشت شد هر پنج ثانیه یک پلک کمی بعد تر شد یک دقیقه یک پلک نصفه، یک دقیقه بعدی آمد اما پلک نزد، دو دقیقه، سه دقیقه، دقیقه ها گذشت و گذشت، عقربه ها حرکت کردند و پلک های باز او بسته نشدند.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑