eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
89 دنبال‌کننده
469 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
روز سوم مهمونی #دورهمی
ویلیام همراه الکس می دوید و می خندید، خوشحال بودند که بالاخره از مدرسه آزاد شده و می‌توانستند به خانه بازگردند . دلشان برای بوی گرم خانه تنک شده بود ، برای لبخند مادرشان برای خنده پدرشان . برای بوی خوش غذا و رایحه گرم اونیگیری ها که دهن را آب می انداخت. خوشحال بودند و خندان تا که به خانه رسیدند ، برادر بزرگتر مشغول در آوردن کفش هایش شد ولی برادر کوچکتر با نامنظم پرت کردن کفش هایش وارد خانه شد با صدای بلند سلام داد و گفت :« مادر غذا چی داریم؟» مادرشان که موهای قهوه ای اش را بالای سرش بسته بود با لبخند گفت :« این رازه ،تا پدرتون نیاد از غذا خبری نیست . » برادر بزرگتر وارد شد ، با لبخندی گرم رو به مادر گفت :« سلام ، پدر کی میاد ؟» مادر در حالی که داشت دیگش را با قاشقی هم میزد گفت :« زنگ زد گفت امروز زودتر میاد خونه .تا شما دست و روتون رو بشورید اونم میاد.» چند دقیقه ای نشده بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد ، الکس زودتر از ویلیام برخواست و به سمت در دوید ‌. در را باز کرد و پدرش را با چهره ای خندان و خسته دید . سلام کرد، پدرش وارد شد کفش هایش را مرتب کرد و وارد خانه شد . سلامی گرم به همسرش داد . لباس هایش را عوض کرد و دست و صورتش را شست . حالا همه دور میز شام کنار هم جمع شده بودند . خندان و منتظر غذای سری مادر . مادر سر دیگ را برداشت و عطری وصف ناپذیر فضا را پر کرد که باعث شد چشمان الکس بدرخشد، دهان ویلیام آب بیفتد . مادر به اندازه سهم هر کدام برایشان در ظرف هایشان گذاشت و بعد همه شروع به خوردن کردند . ویلیام طعم دلپذیر غذا را در دهانش حس میکرد و در همان حین از مادرش تشکر میکرد . مادر لبخند میزد ، نور زرد رنگ آشپزخانه گرمی هوا را بیشتر می کرد الکس بی وقفه می خورد و پدر در حین تعریف و تمجید ها بشقابش را تمام کرده بود . ویلیام برای لحظه ای در خلسه افکارش فرو رفت ، این لبخند ها تکرار نشدنی اند این غذا بی مثال است این لحظه... باید قدر دانست اما کاش میشد این لحظات را قاب گرفت . مادر که ویلیام را در فکر دید پرسید :« چیزی شده ؟چرا تو فکری ؟» ویلیام به خود آمد لبخندی عمیق زد و گفت :« من خوبم مادر ، غذات خیلی خوشمزه ست. »
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام ظهر تون بخیر
هدایت شده از Angel of Kindness
از اونجایی که ممبر میخوام شما این پیام رو فور بزنید توی چنلاتون تا منم دوتا عکس بهتون تقدیم کنم . *شاید چیز دیگه ای هم تقدیمتون کردم. Tag Limit
https://eitaa.com/satsojen/8418 شرمنده و ممنون که درک میکنی ~~~ نیازی به عذرخواهی نیست ، خواهش میکنم
سلام خوشحال میشم اینجا ببینمتون. https://eitaa.com/IIsolophilia ~~~ بچه ها برید پیششون.
https://eitaa.com/112100264/1121 شرمنده نبودم ، سرم خیلی شلوغ بود . اگه تونستم تا امشب همشو می‌نویسم.
هدایت شده از مقر أبر ⭑
࣪˖ ִֶָ 𖥔 𖦹 ⊹ ࣪ ❗️این یه دعوت‌نامهٔ رسمی برای شرکت توی اولین تقدیمی مقر ابره ☝️🏻☁️ 𐙚 شما افتخار اینو دارین که توی تقدیمی من شرکت- چیز یعنی به من افتخار بدین براتون نقاشی بکشم✨ ⭑ چی تقدیمتون میکنم؟ -یه دونه از این نقاشی‌های بالا. من اوسی شما با اوسی یه نفر دیگه که توی تقدیمی شرکت کرده رو با هم شیپ میکنم و از این آرت دوقلوهای ستاره‌ای تقدیمتون میکنم🌝⭐️ ⭑ چجوری باید شرکت کنید؟ -این پیام + یه نقاشی از چنلم که بیشتر پسندیدید رو شوت میکنید تو چنلتون -بعد یه عکس رنگی از اوسیتون + یه بیوگرافی کوتاه یا بلند + لینک چنلتون رو برام توی پیوی میفرستین -بعد کمی صبر و حوصله به خرج میدین تا ارتتون تموم بشه D: (احتمالا چندین سال-) ❕ظرفیت: ۱۰ نفر😭 چنل: https://eitaa.com/Alice_Daily