eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
483 عکس
991 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام پاشید بیاید لینکتونو اینجا بذارید میدم هوش مصنوعی یه متن ریز براتون بنویسه با توجه به اسم چنلتون یا ایدی تون یه عکس رندوم از آبشار جاذبه هم بهتون میدم شایدم یه چیز از چنلت فور زدم اره خلاصه همین قوانین. ممبرا هم میتونن شرکت کنن همین.
🎲 چالش پنجم - چهار آغاز، چهار احتمال! چهار جمله‌ی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستان‌تون رو دقیقاً با همان جمله آغاز کنید: •«قرار نبود امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود.» •«همه‌چیز از روزی شروع شد که ساعت از حرکت ایستاد.» •«آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم.» •«من عاشقش بودم...» محدودیتی در ژانر، زاویه‌ی دید یا مسیر داستان ندارید. می‌توانید سراغ جنایی، عاشقانه، روان‌شناختی، معمایی یا حتی طنز بروید. فقط یادتان باشد جمله‌ی انتخابی باید نقطه‌ی شروع داستانتان باشد. لبخند می‌زنم و برگه‌ها را هل می‌دهم. -منتظر داستان‌هاتون هستم.
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش پنجم - چهار آغاز، چهار احتمال! چهار جمله‌ی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستان
قرار نبود کسی امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود ... امشب جلسه ای بین سران مافیای پنج منطقه شهر بود، خطرناک ترین وقت ماه. زمان که وقتی موعد اش فرا برسد هیچکدام از مردم شهر حتی اگر کار ضروری هم داشته باشند از خانه بیرون نمی آیند ، سکوت مرگباری شهر را فرا گرفته بود که فقط با سروصدای قدیمی ترین میخانه شهری شکسته میشد . پاتوق هر ماه شان برای جلسه بود ، پنج مافیا پنج منطقه و یک رئیس. کسی که همه ی آن چهار مافیای دیگر را زیر سلطه خود قرار میداد .میزی گرد آن چهار دشمن را گرد هم آورده بود ، میزی که تقریبا تبدیل شده بود به کابوس شان ، نه برای اینکه قرار است به خاطر حمله هایی که در طول ماه به مناطق هم کرده اند توسط رئیس مجازات شوند ، نه بلکه برای اینکه مجبور بودند برای دو ساعت تمام قیافه هم را تحمل کنند. حال ممکن است بپرسید من که هستم ، من دست راست رئیس مافیای کل هستم . کسی که باقی مافیا ها زیر دستش حساب می شوند . مانند همیشه کنار رئیسم که روی صندلی نشسته بود ، ایستاده ام و بعد از هر دو دقیقه عینکم را بالا می دهم . بحث اصلی بر سر درگیری بخش شمالی و شرقی ست . درگیری که با محو شدن هجده کانتینر مواد شروع شد . موادی که قرار بود بین شان معامله شود و حال انگار یکی به قصد شومی دست به این حقه تاریک زده . اینکه چطور آن هجده کانتینر را دزدیده بماند ، مسئله اصلی این است که چطور جرعت کرده رئیس مرا زیر سوال ببرد.امروز رئیس من برای حقیقت اینجاست ، که بفهمد که دزدیده و برای چه . بعد از اینکه رئسای هر دو بخش ماجرا را از دید خودشان تعریف کردند ، رئیس من که دستانش را مصمم روی دسته صندلی گذاشته بود و به فنجان قهوه اش با جدیت خیره شده بود ، بعد از چند لحظه تامل فنجان را روی میز گذاشت و بشقاب زیرش را برداشت و با لبه‌ی چوبی میز آن را شکست و تبدیل به چاقویی تیز و وحشیانه کرد . سپس رو به رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :«امیدوارم دلیلی قانع کننده داشته باشی وگرنه بدون اینکه حرفتو ادامه بدی می‌کشمت.» رئیس بخش شمالی با ترس گفت :« قربان من ندزدیدمشون قسم میخورم .» در این حین رئیس بخش شرقی لبخندی پیروزمندانه زد ، رئیسم که از گوشه چشم او را تماشا می کرد در حرکتی سریع چاقو را به سمت او برگرداند و گفت :« حالا که اعتراف کردی و کارمو راحت کردی ، دلیل کارتون بهم بگو . عجله به خرج بده حوصله بهونه چینی ندارم. » رئیس با چشمانی مصمم به او خیره شده بود ، رئیس بخش شرقی که شوکه شده بود با لکنت طلب بخشش کرد ولی کلمه اولش نصفه مانده بود که رئیس چاقوی در دستش را حرکت داد و رگش را در کسری از ثانیه زد . مقداری خون روی صورت رئیس پاشید اما هیچ عکس العملی نشان نداد . بعد از گذشت چند ثانیه از جایگاهش برخاست و گفت:« جلسه تمومه . اما قبل از رفتن می‌خوام بهتون بگم که من قراره استعفا بدم ،بعد از این زندگی پر خطر نیازی به کمی استراحت دارم. امیدوارم خودتون رو درگیر نکنید چون رحم نمیکنم .» رئیس بخش شمالی آهی از آسودگی کشید و بعد اسلحه اش را از جیبش در آورد و به سمت رئیس گرفت، طبق عادت بلافاصله اسلحه ام را در آوردم و مغزش را نشانه رفتم اما رئیس دستور شلیک نداد با علامت دستش مانعم شد و بعد رو به رئیس بخش شمالی گفت:« چیزی شده؟» رئیس بخش شمالی نفسی از خشم کشید و گفت :« استعفا؟» _ چیه ؟فکر می‌کنی لیاقت ش رو ندارم؟ _ نه ، نه الان که تازه روی دور افتادیم. _ اما من دلم نمیخواد ادامه بدم ، این حقمه. رئیس جمله آخر را با شدت بیشتری بیان کرد و بعد اسلحه اش را از جیب در آورد و سمت رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :« سعی نکن مانعم بشی. » و بعد گلوله ای را در سرش خالی کرد . بار دیگر اسلحه اش را سمت رئیس دو بخش باقی مانده گرفت و گفت :« شما نظری ندارید؟» یکی از آنها مخالفت کرد اما دیگری با بی‌خیالی سیگارش را تمام کرد و گفت :« هر طور میخوای ادامه بده . » و بعد بیرون رفت ، تنها کسی که باقی مانده بود گلوله ای بی هدف شلیک کرد که به بازوی مخالف رئیس برخورد کرد و بعد رئیس او را هم کشت ، با نگرانی به سمت رئیس رفتم و خم شدن تا عذر خواهی کنم :« ببخشید قربان حواسم به اون نبود ، نتونستم ازتون محافظت کنم . » رئیس دستش را روی زخمش گذاشت و گفت :« اشکالی نداره ، از این به بعد من دیگه رئیست نیستم . هر طور که میخوای زندگی کن . » بهت زده گفتم :« اما ... اما من بدون شما معنای زندگیم رو از دست میدم . » رئیس با مهربانی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :« پس به معنای جدید پیدا کن سباستین.نمیخوام برای همیشه در بند من باشی .می‌خوام آزاد باشی و راه خودتو بری .» رئیس این را گفت و از کنارم رد شد ، از میخانه خارج شد و به سمت راهی رفت که برای آن آدم کشته بود و باز هم من ماندم تنها ... میان چیزی به نام زندگی ... که حتی درست هم نمیشناختمش...
🎲 چالش ششم سرم را به صندلی تکیه می‌دهم. کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو می‌رود. ـ می‌گن نگو، نشون بده! یعنی برای فضاسازی، از حواس پنج‌گانه استفاده کنید. چالش امشب اینه: داستانی بنویسید که شخصیت اصلیش یکی از حواس پنج‌گانه‌اش رو از دست داده باشه. نگاهی گذرا به چشم‌های گروگان‌ها می‌اندازم. ـ و یک سوال برای شروع: اگر همین حالا یکی از حواس پنج‌گانه‌تان برای همیشه خاموش شود، نبودن کدام‌یک زندگی‌تان رو بیشتر تغییر می‌دهد؟ منتظر روایت‌هایتان هستم. کمی مکث می‌کنم و بعد آرام‌تر می‌گویم: ـ بعضی چیزها رو تازه وقتی از دست می‌دهیم، می‌فهمیم چقدر به آن‌ها وابسته بوده‌ایم.
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش ششم سرم را به صندلی تکیه می‌دهم. کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو می‌رود. ـ می‌گن نگو، ن
دیگر نمی‌توانست مزه چیزی را بفهمد ، مهم ترین حسی که برای آن آشپز شده بود را از دست داده بود .اصل کار آشپزی در چشیدن غذاست و حالا ... عاشق این بود که طعم های مختلف را با پخت غذا های متنوع درک کند اما حالا هیچ درکی از اینکه دقیقاً چه پخته بود نداشت . از طرف هیئت مدیره رستوران احضار شده بود ، برای اینکه حالا باشغلش چه باید کرد . بدون داشتن حس چشایی نمی‌توانست معجزه خلق کند ، فقط یه واسطه مهارتش می‌توانست بی نقص غذا خلق کند . بی نقص ها معجزه نبودند، این را خیلی وقت پیش قبل از اینکه آشپز شود درک کرده بود . قدم هایش را به سوی اتاق هیئت مدیره کج کرد ، مانند بچه هایی که نه از تنبیه بلکه از اینکه همراه با آن تنبیه چه از اون می‌گیرند شده بود. کج خلق نبود بد اخلاق نبود ناراضی هم نبود در واقع هیچ احساسی نداشت. حتی وقتی آشپزی هم میکرد نمی‌توانست چیزی به اسم شادی که دیگر همکارانش از آن نام می بردند حس کند. از راهرو که گذشت پشت در توقف کرد ، دستش روی دستگیره متوقف شد . برای چه تامل می کرد ؟ به چه می اندیشید ؟ یا ... چه احساسی داشت ؟... مکثش را بیشتر طولانی نکرد و وارد شد . روی صندلی مقابل هفت آشپز برتر نشست ، مودبانه و صادقانه. سه آشپز زن و چهار آشپز مرد ، خیره به او نگاه میکردند. اولین آشپز کرد از سمت راست قبل تر از بقیه شروع کرد :« خب آشپز ارشد امروز برای تصمیم درباره کار شما اینجا هستیم . امیدواریم درک کنید که اینکار ضروری و برای ادامه کار تون حیاتیه. » سر تکان داد مختصر و اطمینان بخش . مرد ادامه داد :« یا توجه به از دست دادن حس چشایی تون و تشخیص برگشت ناپذیر بودن حس ...» مکث می‌کند و ادامه می‌دهد :« اول از خودتون میپرسم فکر میکنید میتونید به کارتون ادامه بدین؟» سوال هایشان ... قراربود بی دردسر باشد اما این سوال برای خودش هم مبهم بود . مرد دوباره پرسید :« فکر میکنید میتونید ادامه بدید؟» نگاهش را به مرد دوخت و گفت :«بله.» اما مرد سرش را با شرکت کی پایین انداخت میخواست جمله اش را از سر بگیرد که زن سمت چپ بی مقدمه گفت :« ما صمیمانه بابت خدماتی که طی سال ها به مشتری ها عرضه کردید ممنونیم ، اما تصمیم داریم شما رو بازنشسته کنیم . فکر میکنیم این اتفاق روی کارتون تاثیر منفی می‌ذاره جناب آشپز ارشد.» مرد وقتی دید زن اینطور رک حرفش را زد شرمنده تر شد ولی آشپز ارشد با آرامش گفت :« یعنی اخراجم؟» زن آهی کشید و گفت :« بله در واقع.» آشپز ارشد لبخندی باور پذیر زد و گفت :« از لطف تون ممنونم که گذاشتید اینجا کار کنم.» مرد تشکر کرد و از روی صندلی برخاست که از در بیرون برود . وسایلش را جمع کرد و رفت ، بیرون از رستوران باران می آمد و مرد چتر نداشت اما این ناراحتش نمی‌کرد تر واقع ... هیچ چیز ناراحتش نمی‌کرد.برای آخرین بار به تابلوی اسم رستوران نگاه کرد و بعد رفت ، هیچکس برای خداحافظی نیامد همه مشغول کار خودشان بودند . قطرات باران شانه ها و موهایش را خیس کرده بود اما او بی نهایت به مسیر زیر باران ادامه می داد . به این فکر میکرد که باز هم همان طور شد باز هم انگار بدون داشتن یک جایگاه بین مردم از میانشان رفت . انگار بازهم به آنها تعلق نداشت .
🎲 چالش هفتم
|پایانی
انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و نگاهم را میان اعضا می‌چرخانم. ـ شنیدین که می‌گن تو شروعش کردی، پایانش با ماست؟ خب، حالا نوبت شماست. پایان این دورهمی رو شما می‌نویسید. مکث می‌کنم و لبخند محوی می‌زنم. ـ می‌تونید از زاویه‌دید دانای کل بنویسید، از نگاه خودتون، پروانه مرداب یا حتی... اگر جرئتش رو دارید، از نگاه من! از جایم بلند می‌شوم و به سمت پنجره قدم برمی‌دارم. پرده را کنار می‌زنم و نگاهی به بیرون می‌اندازم. ـ «می‌خوام داستانی بنویسید که پایان این ماجرا رو رقم بزنه. اینکه سرنوشت کتابخونه، گروگان‌گیر و آدم‌هایی که این هفت روز کنار هم بودن چی می‌شه، به انتخاب شماست. می‌تونید همه‌چیز رو به شکلی که دوست دارید تموم کنید؛ حتی اگر پای یک اتفاق غیرمنتظره وسط باشه.» کمی مکث می‌کنم و سرم را به سمت جمع برمی‌گردانم. ـ راستی، یک چیز دیگه هم هست. این شما هستید که اسم من رو انتخاب می‌کنید. اما فقط به یک اسم اکتفا نکنید؛ معنی اسم و دلیل انتخابش رو هم در داستانتون جا بدید. می‌خوام بدونم از نظر شما پشت این ظاهر و رفتار چه کسی پنهان شده. نگاهی به پروانه مرداب می‌اندازم. ـ یکی اینجا عاشق معنی کلمات و دلیل پشت انتخاب‌هاست. بعید می‌دونم از این قسمت به‌سادگی بگذره! لبخند می‌زنم. ـ خب، نویسنده‌ها... این بار قلم دست شماست. ببینم برای پایان قصه‌مون چه خوابی دیدید!