نه ما میمانیم ، نه اندوه و نه هیچیک از مردم ِاین آبادی .
به حباب نگران ِلب یک رود قسم و به کوتاهی ِآن لحظهی شادی که گذشت ؛
غصه هم میگذرد .
『 در زمستان ِ‹ 1404 › حوالی ِصبح 』
همیشه در جواب آدمایی كه بهتون میگن
"میخوام تنها باشم "
نگید باشه هر طور راحتی ،
آدما نیاز دارن در جواب ِاین حرفشون اینو ازتون بشنون :
نه تنهات نمیزارم یه گوشه ساکت باهات میشینم تو تاریکی ها کنارت میمونم ولی تنهات نمیزارم : )