eitaa logo
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
40 دنبال‌کننده
44 عکس
16 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
روز اول مهمونی✨
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
روز اول مهمونی✨ #دورهمی
صدای شکستن و بعد سکوت..... ایرا نگاهی به اطراف انداخت. نوشیدنی در جام بر زمین ریخته بود و جام شکسته بود. رز های سفید همگی روی زمین افتاده بودند و گلدان آنها شکسته بود. صندلی و هزاران وسیله ی اتاق هم همانند جام و گلدان شکسته بودند! ایرا نگاهش را به برادر جوانش دوخت، عروسکش سریا رو محکم تر در اغوشش گرفت. سریا اخرین هدیه ی مادرش بود، هرگز آن را از خود دور نمیکرد. ایرا عادت کرده بود که برادرش هر سال، زمان تکرار فوت مادرش چنین باشد! همه چیز را بشکند، داد بزند و بعد گوشه ای بیوفتد و به گریه بیوفتد!! خیره به برادرش ؛ کامیلان ماند . بعد از فوت مادرش تنها کامیلان را داشت... پدرش را حتی یکبار هم ندیده بود و مادرش هم دو سالی از فوتش میگذشت؛ فقط او بود و کامیلان. زمزمه وار چیزی را گفت اما صدایش به کسی یا چیزی نرسید. نگاه خیره اش را از برادرش برداشت، با اینکه کامیلان هرگز او را دوست نداشت و ایرا را مقصر از دست دادن مادرنشان میدانست اما با این حال ایرا او را دوست داشت . . ایرا گناهی نداشت فقط مادرش سپر او شد تا گرگ او را بدرد نه دختر زیبایِ مو نقره ایش را! هرگز از یاد ایرا نمیرفت که چطور مادرش را گرک درید و بعد سر و کله ی برادرش پیدا شد و او را نجات داد. ایرا ارام گفت :متاسفم. کامیلان چیزی نگفت و به غم و گریه اش پرداخت. ایرا بلند تر جیغ زد: _گفتم متاسفم!! نفس نفس میزد. _چرا منو نمیبخشی؟؟ منم دلم براش تنگ شده! تقصیر من نبود! و بعد ایرا هم شروع به گریه کرد . هر دو؛ خواهر و برادر گریه کردند و گریه کردند و در آخر کامیلان جواب داد : _من تو رو مقصر نمیدونم؛حتی ازت متنفر هم نیستم،میدونم که تقصیر منه اگر من زودتر رسیده بودم الان اون زنده بود. ایرا زمزمه کرد : هیچکدوممون مقصر نیستیم کامیلان... سریا را محکم تر بغل کرد. کامیلان نگاهی به سریا کرد، حسادت میکرد که مادرش یادگاری به او نداده بود، آن هم برای آخرین بار . _خوبه که اونو داری. صدای کامیلان گرفته بود.... قبل اینکه ایرا بتواند حرفی بزند کامیلان بلند شد و بی صدا و گرفته تر از صدایش از اتاق بهم ریخته خارج شد..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
اهم اهم 🗣 خدمت شما بگم که ایشون رو الان اسمشو میزنم و براتون قسمت اولش رو میفرستم-
قلعه اُبلیویِن🪽؛ قسمت : اول🪷 ⋅•⋅⊰∙∘☽🕯️☾∘∙⊱⋅•⋅ پرده ی سفید رنگی که با رنگ مشکی اتاقش در تضاد بود را کنار زد. نگاهش فورا به ساعت افتاد، هنوز پنج دقیقه ای تا ساعت 12 مانده بود. این چند وقت چیزهای عجیبی از پشت پنجره میدید! مثلا؛ قلعه ی خاکستری رنگی که فقط بعد ساعت 12 ظاهر میشد و بعد سر ساعت 1 ناپدید میشد، روزهای اول فکر میکرد این قلعه خیالاتی بیش نیست ولی کم کم متوجه شد این قلعه ی مرموز واقعیست! یک بار وقتی شب در حال حرف زدن با خود بود صدایی جادویی به او گفت من واقعیم! توهم نزن! من واقعیم! بعد از آن روز و آن صدایی که نمیخورد دروغ باشد او هم باور کرد که قلعه واقعیست، حتی یک بار از خانه خارج شد و دقیقا به قلعه رسید!حتی آجرهای خاکستری رنگ قلعه را لمس کرد .! اینکه دیده بود، شنیده بود و لمس کرده بود کاملا قانعش کرده بود که قلعه واقعیست. همیشه قبل از اینکه قلعه ظاهر شود مه سرتاسر آن منطقه را فرامیگرفت اما با این حال باز هم قلعه چنان درخشان بود که با وجود مه غلیظ باز هم قابل مشاهده بود. گاهی با خود فکر میکرد شاید مثل داستان ها در آن قلعه دخترکی زیبا زندانی شده باشد! لبخندش با تصور این افکار کمی به چشم آمد. نگاهش به طرف پنجره برگشت؛ قلعه ظاهر شده بود! دقیقا مثل تمام 33 روز قبل قلعه ظاهر شده بود. دخترک فورا شنلی دور خود کشید و بی سر و صدا در پنجره را باز کرد و از آن بیرون پرید. شنل را روی سرش کشید و به راه افتاد. قلعه هر شب به خانه ی آنها نزدیک میشد ولی وقتی دیگر به اندازه ی دو خانه از آنها فاصله داشت عقب میرفت و عقب میرفت! شانس با دخترک یار بود که امشب قلعه در نزدیک ترین منطقه به خانه ی آنها ظاهر شده بود. دخترک همین که به قلعه رسید بدون معطلی نگاهی به اطراف انداخت، در ورودی وجود نداشت . . . دخترک چشمی به اطراف انداخت و با دید شکاف کوچکی امیدوارانه به طرفش رفت و یکی از چشمانش را بست و دیگری را به شکاف چسباند. در قلعه همه چیز بود، شومینه ای روشن، صندلی هایی نو و فرش های دست باف و زیبا. دخترک با دهانی نیمه باز به درون قلعه خیره شد اما ناگهان دستش که روی آجر کنار شکاف بود کمی تکان خورد و ناگهان آجر ها کنار رفته فضایی کوچک را ساختند، فضایی که انگار فقط برای دخترک ساخته شده بود؛ دقیقا هم اندازه. بدون فکر داخل شد و آجرها پشت سر آن دوباره بهم چسبیدند و اینبار حتی آن شکاف کوچک هم باقی نماند. دخترک با چشمان طلایی رنگش گردشی در قلعه کرد. خبری نبود، با صدای ظریف و زیبایش گفت: _سلام؛ کسی اینجا نیست؟! اما صدایی نیامد... همه جا سکوت بود و سکوت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم تو مود فرستادن تیکه کتاب-
اها راستی؛ جا داره همینجا بگم که الکس؛ چه اکانتت وایب کای رو گرفته جذاب تر شدههههه😭😭😭😭😭😭💞💞💞💞💞💞💞
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
چه خوشگل-
احساس میکنم بقیه ی تیکه ها قشنگ نیس- همینو بپذیرین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا