شما هماناناید که به عمویتان بابت بمباران خاک جنوب تا شمال این کشور تنکیو میگفتید. همانها که از بمباران مدرسهای کودکانه در جنوب، در وسط میناب، ککتان نگزید و حتی کسانی که برای بزرگداشت آنها ایموجی «کولهپشتی» در اکانتهایشان میگذاشتند را به باد فحش میگرفتید. همانها که از بمباران پالایشگاهها و نیروگاههای ایران در جنوب کشور، که انرژی و اشتغال مردم جنوب را از بین میبرد لذت میبردید. همانها که از بمباران لنجهای شخصی جنوبیمردمان نجیب ما کیف میکردید و ویدئوهایش را ذوقزده با عنوان «هنرنمایی عموترامپ» دست به دست میکردید. همانها که آرزوی مرگ حافظان خلیج فارس را میکردید و با غریدن ناوهای آمریکا در بیخ گوش مردم جنوب، آب از لبولوچههاتان میرفت. حالا شما دلسوز جنوب ایران شدهاید و اشک تمساح میچکانید. حالا شما ویدئوهای رمانتیک احساسی از دریای جنوب میگذارید که مردی با صدای بم و خسته و لهجه جنوبی دکلمه میخواند. آهنگ غمگین جنوبی استوری میکنید. حالا شما بعد از چهارماه ناگهان یاد جنوبیان کردهاید. دلتان برای بمباران و کمبود برق آنها سوخته. خجالت بکشید. این حاصل کار عموی حرامی شما و تشویقهای مداوم شماست. بوشهر و اهواز و بندرعباس از شما متنفر است. کیش و قشم و بوموسی تف به شرافت شما میاندازد. دکل مخابراتی سیریک، بیشتر از شما پای مردم جنوب ایستاد. بگذارید کسانی غصه جنوبیان را بخورند که در مرگ و بمباران آنها هلهله نکرده باشند. سکوت کنید و از نجابت این مردمان شرم کنید که شما روسیاهان تاریخاید!
«مهدی مولایی»
زیرکی را گفتم:«این احوال بین»،خندید و گفت:
«صعبروزی،بوالعجبکاری،پریشانعالمی»
امروز نشسته بودم
وسط درس خوندن
خیلی رندوم شروع کردم به درد و دل کردن تو ویس با یکی که آنلاین هم نبود.
یکی دو ساعت منتظر بودم که آنلاین بشه و ویس ها همشون دو دقیقه سه دقیقه ای بودن..
دیدم آنلاین شد و پیامم سین نخورد
اون ۱۶ تا ویس رو بی هیچ تردیدی با دلِ شکسته و غصهٔ به پیشونی رسیده پاك کردم و معنای واقعیِ «اهمیت نداشتن» رو فهمیدم.
بیست و پنجمِ تیرماه؛
تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
*امروز محتاجِ توام،فردا نمی خواهم..!*
*آشفته ام…زیبایی ات باشد برایِ بعد
من درد دارم،شانه ای مردانه می خواهم"
از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم
می خندم و آیینه می گرید به حال من
*دیوانه ام،هم صحبتی دیوانه می خواهم*
*در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم*
_علیرضا بدیع