نِیَم سنگِ فلاخن لیك دارم بختِ ناسازی
که بر گردِ سرِ هرکس که گردم دورم اندازد..!
من آنقدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛
اما با گذشت زمان،آنها را فراموش میکردم.
برای همین کسی که فکر میکرد از او متنفرم،وقتی میدید با لبخند به او سلام میکنم تعجب میکرد.
بعضیها این رفتار را نشانه بزرگواری من میدانستند و بعضی ها فکر میکردند شخصیت ضعیفی دارم،اما حقیقت خیلی سادهتر بود؛
من حتی اسمِ آن آدم را هم یادم رفته بود.
سقوط - آلبرکامو
مولانا: اگر در مسیر درست،همه ما را دیوانه خواندند چه؟!
شمس: آنکه خورشید را در درونِ خود بیدار کرده باشد،نیازی به فانوسِ خاموشِ دیگران ندارد.
دردا که دوای دردِ پنهانیِ ما
افسوس که چارهٔ پریشانیِ ما
در عهدهٔ جمعیست که پنداشتهاند
آبادي خویش را ز ویرانیِ ما..!(:
بدونِ ‹عشق›
همهی موسیقیها سر و صدا
همهی رقصیدنها دیوانگی
و همهی عبادتها خستهکننده هستند.