مدتی است که فیلمها را نمیتوانم در یک مرحله تماشا کنم.
نصفه میمانند یا در چند نوبت میبینم. کتابها نصفه میمانند و پرسهها هم زود خسته میکنند، برمیگردم.
انگار رفته رفته آدم نفس کم میآورد.
یک چیزی در وجودِ ما از کار افتاده.
یا شاید خسته است و دقیقا معلوم نیست که چیست..
من هر چه مولانا شدم او شمسِ تبریزم نشد،
ای شمسِ نا تبریزی ام هرگز فراموشم مکن(:
چه جالب است!
ناز را می کشیم
آه را می کشیم
انتظار را می کشیم
فریاد را می کشیم
درد را می کشیم
ولی بعد از این همه سال …
آنقدر نقاش خوبی نشده ایم
که بتوانیم دست بکشیم
از هر آنچه که آزارمان می دهد...
-شاملو
جنگ که تموم شه ازدواج می کنیم و در مزرعه ی ما گلهایی خواهد رویید به زیبایی تو، و در وجود تو دختری خواهد بود شبیه تو...
-نامه ای در جیبِ یک سربازِ کشته شده..
اونی که موقع سلام دادن یهو بغلت میکنه میگه: خیلی دلتنگت بودم
خیلی تو ذهنِ من موندگاره.