من نمی خواهم کسی بیاید که
عقلم را سر جایش بیاورد
و منطقم را بالا ببرد...
یا بگوید، چگونه بخند و بپوش
و ببین، چگونه باش و نباش.
من فقط دلم می خواهد کسی بیاید
که با او دیوانهٔ بهتری باشم!
همین.
خوشبختانه درمیان آبهای طغیانی این زندگی، چند جزیره کوچک هست، که بتوان بدان پناه برد : کتاب های زیبا، شاعران، موسیقی..
از الان دلم برایِ پسرِ آینده ام میسوزه،دوستاش هی میخوان بگن جون چه مامانی و بچم اعصابش خورد میشه((=
با کسی که دوستش دارید ساعتها حرف بزنید، چای بنوشید، او را از لابهلای روزمرگیها نجات دهید و نگذارید به همین سادگی بمیرد(: