انسان زمانی به سراغ آغوش، موسیقی و گریستن میرود که دیگر کلمات برای مقابله با بیرحمی دنیا کافی نیستند.
من این قابلیت رو دارم که دوستت داشته باشم،اما رها کنم و برای همیشه محو بشم.
هرروز غیر اجتماعیتر و تمایلم به
غارنشینی بیشتر میشه، واقعا تو اتاقم
راحتم، هوا خنکه، لباسام راحته، خودم
راحتم، فیلم میبینم،بلند بلند اهنگ گوش میدم، چای میخورم،کتاب میخونم
چیه این بیرون توی تابستون آخه!
به کم قانع شدن انقدر برام سخته که ترجیح میدم نداشته باشم.
فرق نداره چی،
یا همش مال من
یا نمیخوام.
ولی همه ی دخترا دوست دارن تموم اتفاقات تلخ و شیرینشونو برای یه نفر، یه دوست، یه رفیق...تعریف کنن و اونم با دقت بهش گوش بده ولی؛
اگه تو هم همچین آدمی رو تو زندگیت نداری متاسفم تو یه آدم تنهایی...!(:
آرام بگیر ، به درون خود برو و غمهای محبوبت را بغل کن ؛ این بیرون چیزی برای تو نیست :))!
جدی شما هم نمیدونین چتونه و چی میخوایین و چرا سر حال نیستین و چرا از همه بدتون میاد و چرا سرگردونین و انگار یه چیزی کمه یا من دارم دیوونه میشم؟!