نویسنده بودن اونجاش بده که میترسی بنویسی ، میترسی بنویسی که اتفاق بیوفته ، میترسی بنویسی که خونده شه ، میترسی بنویسی که درک نشه ، میترسی بنویسی که خواسته نشه ، میترسی بنویسی ولی نوشته هات روح نداشته باشه :)
میدونین چیه
من میدونم که آدمِ درستِ من نبود؛ اما من دلم برای روزهایی که هنوز این واقعیتُ نفهمیده بودم خیلی تنگ شده.
خوندنِ چتای قدیمی یه حسِ عجیبی داره؛ یه حسِ دلتنگی عمیق برای اونی که بودی و اونی که بود.
دلتنگیت همچین گلوم و فشار میده انگار کمر به قتلم بسته؛ هرچند تو خودت هم میدونی که چیزی تو حقیقت از من باقی نمونده حالا همین یه ذره تیکهپارهها و لاشهِ بیجونِ خندههایِ بیروحم هم جای خالیت میکشه.