روح و جانم خسته است!
نمیدانم تمامِ احساسی که در قلبم انبار کرده ام
را چطور بازگو کنم،
اما این را خوب میدانم که با بهانه ای کوچک،
بغضِ پنهان شده در گلویم میترکد و تمامِ شب را
گریه میکنم...
نمیدانم چه بر من گذشته و چه دارد میگذرد،
نمیدانم دارد چه بلایی به سرم میآید،
ولی این را خوب میدانم که همه چیز خوب نیست،
این را با تمامِ ذراتِ تنم درک میکنم...
کاش هیچ محدودیتی وجود نداشت برای دیدنِ کسی که دوسش داری کسی که باید و میخوای کنارش باشی..
اونی که بهت میگه قرار بود ی چیزی قبلا بهم بگی یادمه یعنی خیلی براش مهم بودی که یادش نرفته.
غیر منطقیه ولی فکر میکنم پرسیدن حال ادما وقتی نمیتونی کاری براشون انجام بدی هیچ فایده ای نداره و فقط باعث میشه بهشون یاداوری بشه که حالشون بده، دیگه دلم نمیخواد از کسی حالشو بپرسم.
مالِ من فقط مالِ منه، انقدر سخته فهميدنش؟اینکه هی بهش نزدیک نشین؟اینقد سخته؟!
میدونی من دلم برا تو تنگ نمیشه!
دلم برای خودم تنگ میشه،دلم میسوزه واقعا..
دلم تنگ میشه واسه اون کسی که مامان باباش به وجودش افتخار میکردند ، دلم تنگ میشه واسه اون آدمی که شادی اطرافیانش مهم ترین وجه زندگیش بود، دلم تنگ میشه واسه اون آدمی که برای زندگیش هدف و انگیزه داشت،دلم تنگ میشه برای اعتماد کردن به آدما،دلم تنگ میشه برای ارتباط گرفتن با اطرافیانم، میدونی تمام وجودم هرشب پای جنازه ی خودم اشک میریزه و زجه میزنه ولی صد حیف که هیچ وقت برنمیگرده و زندگیم شده جهنمی که بی انتهاس..
نمیدونم از کجا و چجوری باید دوباره بسازمش،یا درست ترش دوباره خودم رو بسازم ولی میدونم باعث شدی بفهمم تو این دنیا کسی رو جز خودم مهم ندونم..