سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر!من میروم او میکشد قلاب را..!
اسبابکشی فرصتیه برای اونایی که هنوز نفهمیدند زندگی برای این همه گذشته جا نداره..!
یک [ نمیخوام ازش حرف بزنم چون اشکم ناخودآگاه میچکه رو گونه هام] بزرگ هستم.
منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی..(:
-شهریارِعزیز
من دوست دارم وقتی وارد داستان یکی میشم واسش فرق کنم..
نمیگم حتماً بشم نقشِ اولِ داستانش
ولی یچیزی با نقش و اهمیتِ اون
و دوست دارم همونی باشم
که وقتی نیست خیلی چیزها میریزه بهم!
یا وقتی نیست یك چیزی کمه؛
عمیقاً کمه..(:
یه سوال⁉️
عاشقش بودی یا صرفاً دوست داشتی یه داستانی باهاش داشته باشی..؟!
جوابت هرچی باشه قطعا یه آسمون فرقشه.