eitaa logo
‹ فَریادِ سكوت ›
651 دنبال‌کننده
789 عکس
236 ویدیو
0 فایل
[ ما هیچ اِلهی هَمه تو] نوشتن میتواند آدم را بکشد و نویسندگی شغلیست کشنده. اما سکوت قَوی ترین فریاد است! من اینجام،شنوایِ همه چی! https://harfeto.timefriend.net/17252704841811 نوشته‌هایم‌تکه‌هایی‌از‌من‌هستندمن‌راپراکنده‌نکنید(: کپی؟فوروارد قشنگتره❗
مشاهده در ایتا
دانلود
بهم اثبات شد مناسب ترین آدم برای دلداری‌های کلامی هستم و هیچ کس نمی‌تونه به زیباییِ خودم دلداریم بده.
منظورتون چیه که اول صبح تو مکان‌هایِ عمومیِ بسته ادکلن رو خالی میکنید رو خودتون،چشمام سوخت..👩🏻‍🦯
حرفی که مِهر،در آن نیست ناشنیده باد؛
-جز صبر که آن هم نتوانم،چه توان کرد؟! ⁰⁴٫⁰⁴٫³⁰
آدمای زندگیتونُ بادقت نگاه کنید خوشگلل خیره بشید بهشون مثلِ نگاهی که امروز تو خیابون شاهدش بودم(: همین.همین.
تا حالا به نسخهِ ناخَلفِ درونتون فکر کردید؟! نسخه‌ای از خودتون که اگه بخاطر "فلانی‌هایِ‌دورتون" نبود،سانسورش نمی‌کردید. کاش می‌شد سانسورش نکرد..کاش می‌شد.
پناهگاهِ من؟! موسیقی‌های فرانسوی.
سی چهل سال دیگه شات چتاتونُ از کجا می‌خواید پیدا کنید؟! نامه بنویسید برای هم. "نامه"
و روضه،دوایِ دردهایِ بلادرمانِ من(:
شبی که با مزهٔ اشكِ شیرین تلفیق داده شده باشه..(:🤍
و گذشت سالی که هیجانِ وجودم در مرتفع ترینِ حالتِ خودش قرار گرفت و سالی عجیب را به من هدیه داد؛ ناگفته نماند که منظور از هیجان صرفاً شادی نیست،هیجانی که من از آن سخن می‌گویم تلفیقی از غم و شادی،دلتنگی و اضطرابی بود که دوستشان داشتم! اما همین هیجان کاملا غیرِ منتظره فرونشست و دیگر برنخاست،چرایش برایم به طورِ واضح آشکار نشد اما می‌دانم که آن "من" را..یا حداقل بخشِ مهم و عمیقی از آن "من"را برای همیشه گم کرده ام و هنوز که هنوز است در جستجویِ یافتنش حیرانم و می‌دانم که بلافایده است. شب هایی را از سر گذراندم که به خود می‌گفتم طلوع را نخواهی دید اما چندی بعد با نورِ طلوعِ آفتاب در چشم هایم می‌فهمیدم که صبح شده و من دریافتم که نه عزیزِ دلم؛زندگی به همین آسانی ها پایان نمی‌پذیرد. زندگی تورا بالا و پایین می‌فرستد و صدبار تا پایِ جان دادن می‌بردت و باز تورا زنده می‌خواهد،این است که همیشه پس از روزهای سخت و جان فرسا خود را زنده می‌یابی. به خوبی به یاد دارم که امسال بارها و بارها نیمه شب ها با بوسه به خواب رفتم؛ الحق که باوفا تر از بغض ندیدم که هر شب و هر روز بر حنجره ام بوسه می‌نشاند و صدایم را خفه می‌کرد و فقط می‌بوسید تا از رنجم بکاهد. کسی که بر چشمانِ اشک‌بارم ردِ بوسه می‌کاشت تا در خیال که نه،در واقعیت از یادم نرود. کاش می‌توانستم همدمِ بیشترِ روزهایم را به آغوش بگیرم که معرفتی ستودنی داشت. من لال شوم اگر دروغ گفته باشم که او تنها لحظه ای مرا ترك نموده..هرگز! همیشه با من بود بر خلافِ آدم هایی كه توقع می‌رفت با من باشند و با دیگری بودند. منِ عزیزِ دل‌شکسته ام! آدم یك لحظه به خودش می‌آید و می‌بیند که چقدر آن آدمِ گذشته نیست. چه وقت ها که در باتلاقِ حسی بینِ خنده و گریه، رسیدن و نرسیدن، دویدن و ایستادن، داد زدن و سکوت کردن، عشق و نفرت، تاریکیِ شب و روشناییِ روز گیر افتاده بودی و هرگز کسی که تورا میانِ این احساساتِ کشنده قرار داد به دادت نرسید. اما با همهٔ این‌ها گذشت،ولی ساده نگذشت! فهمیدم که آدم ها می‌توانند پس از هزار بار فرصتی که به آن ها می‌دهی گستاخانه خودشان را از قلبت جدا کنند و تورا مقصرِ چیزهایی بدانند که عهده دارشان نبوده ای..! با این حال نمی‌شود گستاخی و حماقت و قدرنشناسیِ این محدود آدم ها را جمع نمود و نگفت که با آدم های بسیار فرهیخته و مبادیِ آداب افتخارِ آشنایی پیدا کردم و آنان مرهمی بودند بر زخم های بی شمارم که اگرچه کاملا التیام نیافت اما تا حدی بهبود یافت. و اما،در ساعاتِ روزی که تیرماهِ عزیزم نفس های آخرش رو می‌کشید با نفسش جانی دوباره به من بخشید و من زاده شدم که با افتخار بگم باز ماندهٔ تیرِ عزیزمم،ماهی که شاید خیلی ها ندونن اما نیمی از سرنوشتم رو اون تعیین کرده و بدین گونه دخترِ آخرین روزِ تیرماهِ زیبا شدم(: و من باید امروز رو مدارا کنم با خودم.. حالا باید با خودم زمزمه کنم: پایِ سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه است از ‹من› به ‹من› فرسنگ ها راه است...!(: بیست و دوِ ژوئیه ات مبارك منِ جان🤍🌱✨ -نویسَنده‍‌جٰان؛⁰⁴٫⁴٫³¹
امسال باید بگم: خدایِ قوی و بی‌نیازِ من! من که می‌دونم ناخلفی کردم و باید عمری تقاص بدم و چیزی نگم،اما با همهٔ اینا بیا و ببخش این بندهٔ درموندهٔ واموندهٔ از همه جا رونده رو؛نزار موهامون شه رنگِ دندونامون،نزار علیل و ذلیلِ این زندگیه بشیم که به هیچکس وفا نکرده و به ما هم نمی‌کنه(: