eitaa logo
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
3.8هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
23.4هزار ویدیو
250 فایل
مجری سفرهای زیارتی: #حج_عمره_عتبات_عالیات_عراق_سوریه #زیرنظرحج_و_زیارت کدشرکت :٥٧٥٣٠ ثبت: ٥٥٤٦٦٨ تأسیس: ١٣٩٨ 📳تلفن: ٠٩١٩٩١٨٩٤٧٢ ٠٢١٧٧١٥١٦٥٩ 🔴تهران_سی متری نیروی هوایی نبش خ هشتم-خ۷/۲۵جنب بوستان پیروزی مسجد بقية الله الاعظم طبقه٤ #کپی_آزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و یکم: اى اهل و عشيرۀ من! بيائيد با هدايت خداى تبارك و تعالى،
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و دوم: و آنچه بيشتر مرا به اين احساس وامى داشت كه حقيقت را منتشر سازم، ساده دلى و صفاى اهل سنت و جماعت بود كه پيامبر و اهل بيتش را دوست مى دارند و كافى است آن پرده اى كه تاريخ بر قلب آنها بافته، زدوده شود تا حق را پيروى كنند، و اين همان چيزى بود كه براى شخص خودم رخ داد. «كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ، فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ». [۱] -و در گذشته اين چنين بوديد كه خداوند بر شما منّت نهاد. چهار نفر از دوستانم را كه همراه من در دانشكده تدريس مى كردند، دعوت به بحث كردم. دو نفرشان استاد دين و سوّمى استاد زبان عربى و چهارمين شخص، استاد فلسفه اسلامى بود. البته هر چهار نفر از «قفصه» نبودند بلكه از «تونس»، «جمّال» و «سوسه» بودند من آنان را به اين موضوع مهم دعوت كردم و به آنها فهماندم كه من خود، قاصر از درك برخى معانى هستم و در بعضى از امور، ترديد نموده ام. آنان پذيرفتند كه پس از تمام شدن وقت ادارى به منزلم بيايند و در منزل، آنها را وادار به مطالعه كتاب «مراجعات» كردم و گفتم كه نويسنده اش، ادّعاهاى عجيب و شگفتى در دين دارد. سه نفرشان به كتاب دلبند شدند ولى چهارمى كه استاد زبان عرب بود پس از چهار پنج جلسه، ما را رها كرده گفت: «غربى‌ها امروز دارند كرۀ ماه را تسخير مى كنند و شما هنوز در جستجوى خلافت اسلامى هستيد! » پس از يك ماه كه خواندن كتاب تمام شد، هر سه مستبصر و شيعه شدند. البته من بسيار كمكشان مى كردم كه براى رسيدن به حق از نزديك ترين راه وارد شوند، زيرا در طول چند سال تحقيق، معلومات زيادى بدست آورده بودم و شيرينى هدايت را چشيده بودم و به آينده خوشبين بودم. و همچنين در هربار چند نفر از دوستانم را از «قفصه» كه با آنها در گذشته جلسات درس در مسجد يا ارتباط هائى صوفيانه داشتم و برخى از شاگردانم كه با آنها دوستى و صميميتى داشتم، به بحث و گفتگو دعوت مى كردم تا اينكه بحمد اللّه گروه زيادى پيدا كرديم كه همه مان به ولايت اهل بيت، مشرف شده بوديم و هركه آنان را دوست داشت، دوستش داشتيم و هركه با آنها دشمنى مى ورزيد، با او دشمن بوديم؛ در اعيادشان خوشحالى مى كرديم و در عاشوراشان سوگوار بوده و مجالس عزا برپا مى داشتيم. ---------- [۱]: سوره نساء-آيه ٩۴. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و دوم: و آنچه بيشتر مرا به اين احساس وامى داشت كه حقيقت را منت
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و سوم: اعلام استبصار اوّلين نامه هائى كه در زمينه استبصارم نوشتم به آقاى خوئى و سيد محمد باقر صدر بود، كه جشنى براى نخستين بار در «قفصه» به مناسبت عيد غدير گرفتيم، و امر من براى خاص و عام آشكار شد و همه فهميدند كه من شيعه شده‌ام و به تشيع و پيروى از اهل بيت دعوت مى كنم و لذا از آن سوى، تهمتها و شايعه‌ها در كشور پر شد كه من جاسوس اسرائيلى هستم و مردم را در دينشان به شك و دودلى مى اندازم و اصحاب را دشنام مى گويم و فتنه انگيزم و و... در تونس (پايتخت) با دو نفر از دوستانم «راشد غنوشى» و «عبد الفتاح مورو» كه با من سخت مخالفت مى كردند، تماس گرفتم و در منزل «عبد الفتاح» جلسه اى برگزار شد كه در آنجا گفتم: ما اگر مسلمانيم، واجب است كه به كتابها و به تاريخمان مراجعه كنيم و به عنوان مثال، صحيح بخارى را پيش كشيدم و گفتم كه در آن چيزهائى است كه نه مورد قبول دين است و نه عقل آن‌ها را مى پذيرد. سخت عصبانى شدند و به من گفتند: تو كه هستى كه صحيح بخارى را مورد انتقاد قرار مى دهى؟ من هرچه با خونسردى تلاش كردم آنان را قانع به بحث كنم، مرا رد كرده و گفتند: «اگر تو شيعه شده اى لازم نيست، ما را وادار به تشيع كنى، ما مهم تر از شيعه شدن داريم، ما مى خواهيم با حكومتى بجنگيم كه اسلام را قبول ندارد». گفتم: چه فايده دارد اگر شما به حكومت برسيد، ما دام كه حقيقت اسلام را نمى دانيد، بدتر از آنها عمل خواهيد كرد. به هرحال ديدارمان با نفرت از يكديگر پايان پذيرفت. در نتيجه شايعه‌ها از سوى برخى اخوان المسلمين عليه ما اوج گرفت زيرا آنها هنوز خبر از «حركة الانجاه الاسلامى» نداشتند و در ميان خود شايع كردند كه من دست نشانده حكومت هستم و برنامه اى جز تشكيك در دين مردم ندارم تا اينكه آنان را از قضيۀ اصليشان كه نبرد با حكومت است، بازدارم. كناره گيرى و دورى من از جوانانى كه در صف اخوان المسلمين همكارى مى كردند و از پيروانى كه شيوه هاى صوفيانه را دنبال مى كردند، آغاز شد و دوران هاى دشوارى را همچون بيگانگان در وطنمان و ميان برادران و خانواده هامان، سپرى كرديم ولى خداى سبحان به ما بهتر از آن داد؛ چرا كه برخى از جوانان از شهرهاى ديگر تونس مى آمدند و در جستجوى حقيقت بودند، من هم تمام تلاش و سعى خود را براى قانع كردن آنها مبذول مى داشتم كه در نتيجه برخى از جوانان در پايتخت و در «قيروان» و «سوسه» و «سيدى بوزيد» به تشيع مفتخر شدند. و در تابستان كه مى خواستم به عراق مسافرت كنم، در سر راه به برخى از دوستان در فرانسه و هلند سر زدم و با آنان بحث كردم كه بحمد اللّه مستبصر شدند. و چقدر شادى و سرورم فراوان شد هنگامى كه در نجف اشرف با سيد محمد باقر صدر ديدار كردم كه برخى از علما در محضرش بودند و او مرا به آنان معرفى كرده مى گفت كه: «اين مرد بذر تشيع براى اهل بيت را در تونس كاشته است» و به آنها خبر داد كه وقتى نامه‌ام به او رسيده بود و در آن بشارت جشن عيد سعيد غدير براى نخستين بار در تونس داده شده بود، از شدت شوق گريه كرده است. من هم از سختى‌ها و شدت‌ها و مقاومت‌ها و شايعه‌ها و كناره گيرى‌ها و غربت در شهرمان، به او شكايت كردم. سيد در سخنانش گفت: «بايد سختى‌ها را تحمل كرد زيرا راه اهل بيت، بسى سخت و دشوار است. يك نفر نزد پيامبر «ص» آمد و به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! من ترا دوست دارم. حضرت فرمود: پس ترا بشارت باد به شدّت و بسيارى بلاها. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و سوم: اعلام استبصار اوّلين نامه هائى كه در زمينه استبصارم نو
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و چهارم: گفت: پسر عمويت على را هم دوست مى دارم. فرمود: پس مژده ات دهم به بسيارى دشمنان! گفت: حسن و حسين را نيز دوست مى دارم! فرمود: پس منتظر فقر و بارش بلاها باش... تازه ما چه كرده ايم در راه دعوت به حقّى كه ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام، جان خود و فرزندان و خويشان و يارانش را نثارش كرد و شيعه در طول تاريخ در راهش قربانى داده و تا به امروز تاوان ولايت اهل بيت را مى پردازند. پس-برادر من-بايد در راه حق، تحمّل بعضى زحمت‌ها و دشوارى‌ها و فداكارى‌ها بكنى و اگر خداوند يك نفر را بوسيلۀ تو هدايت كند، از دنيا و ما فيها براى تو بهتر و ارزنده تر است». ص: ۲۹۷ و همچنين آقاى صدر به من نصيحت كرد كه انزوا و كناره گيرى را كنار گذارم و به من دستور داد كه بيشتر با برادرانم از اهل سنت نزديك شوم هرچند آنها از من دورى جويند و به من امر كرد كه پشت سرشان نماز گذارم تا دورى و جدائى از سوى من نباشد و همانا آنان بى گناه اند و قربانى تبليغات سوء و تاريخ تحريف شده و بى گمان مردم با آنچه نمى دانند، ميانه اى ندارند. آقاى خوئى هم تقريبا همان پند را به من داد و سيد محمد على طباطبائى حكيم پيوسته در نامه هاى متعدّدش، ما را نصيحت مى كرد كه تأثير بزرگى در شيوۀ زندگى برادران مستبصر ما مى گذاشت. در هر صورت، زيارتهاى من به نجف اشرف و ديدار با علماى نجف در مناسبتهاى گوناگون بسيار شد و برخود لازم دانسته بودم كه تعطيلى هر سال را در جوار حضرت على عليه السّلام بگذرانم و به محضر درس سيد محمد باقر صدر حاضر شوم كه از آن درسها بهره هاى فراوان بردم و برخود لازم و واجب دانستم كه به زيارت حرمهاى امامان بروم و خداوند نيز مرا موفق گردانيد كه حتى به زيارت حرم امام رضا «ع» نيز كه در مشهد (شهرى نزديك مرز شوروى) در ايران وجود دارد، مشرف شوم و در آنجا نيز با بسيارى از علما آشنا شده و استفاده هاى شايانى نمودم. و همچنين آقاى خوئى-كه از او تقليد مى كرديم-اجازۀ تصرف در خمس و زكات و كمك به مستبصرين آن ديار در برآوردن نيازهاشان از كتابها و ساير مصارف، داده بود. و من نيز كتابخانۀ مفيد و عظيمى را تأسيس كرده بودم كه بيشترين مصادر تحقيق را-از فريقين-در آن جمع كرده بودم و اسم آن را «كتابخانه اهل بيت» گذاردم و بحمد اللّه بسيارى از آن استفاده كردند. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و چهارم: گفت: پسر عمويت على را هم دوست مى دارم. فرمود: پس مژده
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و پنجم: شادى و سرورمان دو چندان شد هنگامى كه ١۵ سال پيش تقريبا، شهردار قفصه موافقت كرد كه نام خيابانى كه در آن سكونت داشتم به نام خيابان امام على بن ابى طالب نامگذارى كند. و در اينجا لازم است كه اين خدمت او را سپاس گويم زيرا او از مسلمانان ارجمند است و علاقه و محبت زيادى به شخص امام على دارد و من نيز كتاب «مراجعات» را به او هديه دادم و او هم در نتيجه نسبت به ما علاقه و محبت و احترام فراوانى قائل بود پس خداوند جزاى خيرش دهد و آرزوهايش را برآورده سازد. برخى از كينه توزان تلاش كردند كه نام «على بن ابى طالب» را از اين خيابان بردارند ولى بحمد اللّه نقشه شان ناموفق ماند و نام خيابان تثبيت گشت و نامه‌ها از هر سوى جهان به ما مى رسيد كه نام خيابان على بن ابى طالب بر آن نوشته شده بود و اين نام شريف، شهر خوب و تاريخى ما را مبارك كرده بود. و براى اينكه به نصيحتهاى ائمه اهل بيت عليهم السّلام و نصيحتهاى علماى نجف اشرف، عمل كرده باشيم، تلاش در هرچه نزديك تر شدن به برادرانمان از ساير مذاهب كرديم و همواره نماز جماعت را با آنان اقامه مى نمودم و ازاين روى، تيرگى‌ها و كينه‌ها كاهش يافت و توانستيم برخى از جوانان را كه از نحوۀ نماز و وضو و عقيده مان مى پرسيدند، قانع سازيم. ❇️راهنمايي حق در يكى از روستاهاى جنوب تونس و در يك جشن عروسى، زنها مشغول صحبت دربارۀ فلان خانم كه همسر فلان آقا است بودند. پيرزنى كه در ميان آنان نشسته بود و به حرفهاشان گوش مى داد، با شگفتى گفت: مگر مى شود فلان خانم با فلان آقا ازدواج كرده باشد؟ به او گفتند: مگر چه اشكال دارد؟ چرا شما تعجب مى كنيد؟ گفت: او هر دو را شير داده و اين زن و مرد، خواهر و برادر رضاعى هستند. زنها اين خبر وحشتناك را به شوهرانشان دادند. و بنا شد مردها تحقيق كنند. پدر زن گواهى داد كه آن پيرزن كه همه او را به دايگى مى شناختند، دخترش را شير داده و پدر مرد نيز همين شهادت را داد كه پسرش از آن زن شير خورده است. قيامت هر دو قبيله برپا شد و با سنگ و چوب به جان هم افتادند و هريك، ديگرى را متهم به اين مى كرد كه سبب چنين فاجعه اى بوده است كه آنان را به غضب و عذاب الهى خواهد كشانيد، بويژه اينكه ده سال از اين ازدواج مى گذشت و آن زن، در اين مدّت سه فرزند زائيده بود. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و پنجم: شادى و سرورمان دو چندان شد هنگامى كه ١۵ سال پيش تقريبا
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و ششم: زن نيز بمحض شنيدن خبر، به منزل پدرش فرار كرده و از خوردن و آشاميدن خوددارى نمود و حتى مى خواست خودكشى كند زيرا تحمّل چنين صدمه اى را نداشت. چگونه مى توانست بپذيرد كه با برادر رضاعيش ازدواج كرده و از او فرزند آورده است و هيچ از ماجرا خبر نداشته است؟ در اين ميان عده اى از دو قبيله در اثر زدوخوردها مجروح شدند و يكى از پيرمردان ريش سفيد دخالت كرده، نبردها را موقتا متوقف ساخت و به آنها نصيحت كرد كه نزد علما بروند و در اين قضيه استفتا كنند، شايد راه حلى برايشان پيدا شود. آنها شروع كردند به شهرهاى بزرگى رفت و آمد كردن و از علما در حل قضيه استمداد نمودن ولى به هر عالمى كه مى رسيدند و جريان را با او در ميان مى گذاشتند، فتوا به حرمت ازدواج و ضرورت جدائى زن و مرد براى هميشه مى داد و براى كفاره دستور به آزاد كردن يك برده يا روزه دو ماه به آنان مى داد و و...! به «قفصه» رسيدند و از علماى آنجا پرسيدند و آنها نيز همان پاسخ را دادند زيرا پيروان مذهب مالكى، رضاعت را حتى با يك قطره شير خوردن معتبر، مى دانند و در اين مسئله، اقتدا به امام مالك مى كنند كه شير را بر خمر قياس كرد و گفت: چون در مورد خمر گفته شده كه «هرچه زيادش مسكر است، پس اندكش نيز حرام است» بنابراين، رضاعت نيز با يك قطره از شير تحقق مى يابد. يكى از حاضرين با آنها خلوت كرده و آدرس منزل مرا به آنان داد و گفت: از «تيجانى» در مثل اين قضايا بپرسيد زيرا او همه مذاهب را مى شناسد و من او را چندين بار ديدم كه با اين عالمان بحث مى كرد و با استدلالهاى متين، همه را مغلوب مى ساخت. شوهر آن زن عين اين سخنان را براى من بازگو كرد، هنگامى كه او را با خود به كتابخانه‌ام بردم و تمام جريان را به من خبر داد و گفت: «آقاى من! خانمم مى خواهد خودكشى كند و فرزندانم بى سرپرست مانده اند و ما هيچ راه حلى براى اين مشكل نداريم. اكنون آدرس شما را به ما داده اند و من از اينكه در اينجا كتابهاى زيادى مى بينم، اين را به فال خير گرفتم زيرا تاكنون در تمام عمرم اين قدر كتاب در يك كتابخانه نديده بودم! پس اميدوارم مشكل ما بدست شما حل شود. » قهوه اى برايش آوردم و مقدارى انديشيدم سپس از مقدار شير خوردنش از آن پير زن سئوال كردم، گفت: نمى دانم ولى همسرم بيش از دو يا سه بار شير نخورده است و پدرش شهادت داده به اينكه دو يا سه بار او را به خانه آن پيرزن دايه برده است. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و ششم: زن نيز بمحض شنيدن خبر، به منزل پدرش فرار كرده و از خورد
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و هفتم: گفتم: اگر اين راست باشد، پس بر شما چيزى نيست و ازدواجتان صحيح و حلال و جايز است. بيچاره خود را بر دست و پاى من انداخت و شروع كرد دست و سر مرا بوسيدن و مى گفت: «خدا ترا بشارت خير دهد، تو درهاى آرامش را بر رويم گشودى». و فورا بى آنكه قهوه اش را تمام كند، و بى آنكه از من تحقيق نمايد و دليل درخواست كند، اجازۀ رفتن گرفت و به سرعت رفت كه زن و فرزندان و خويشانش را مژده دهد. روز بعد با هفت نفر نزد من آمدند و آنها را چنين معرفى كرد: پدرم، پدر خانمم، كدخداى ده، امام جمعه و جماعت، راهنماى دينى، پير قبيله و اين هفتمى هم مدير مدرسه است، آمده اند از قضيّه «رضاعت» و حلال شدنش استفسار كنند؟ همه را با خود به كتابخانه‌ام بردم و منتظر جدال و گفتگوهايشان بودم. قهوه آوردم و به آنها خوشامد گفتم. گفتند: ما آمده ايم با تو بحث كنيم كه چگونه «شيرخوارگى» را حلال كردى درحالى كه خداوند آن را در قرآن حرام كرده و پيامبرش نيز فرموده: «با رضاعت حرام مى شود، آنچه با نسب حرام مى شود». و امام مالك نيز آن را روا ندانسته. گفتم: آقايان! شما ما شاء اللّه هشت نفريد و من يك نفر، پس اگر بخواهم با يك يك شما سخن بگويم، نمى توانم همه را قانع كنم و بحثمان در حرفهاى بيهوده گم مى شود. پس بهتر است يك نفر را انتخاب كنيد تا با او بحث كنم و شما هم بين ما دوتا داورى نمائيد. از اين رأى خوششان آمد و امر خود را به راهنماى دينى شان سپردند و او را از همه داناتر و عالم تر معرفى كردند. و او هم پرسيد كه چگونه من حرام خدا و رسول و امامان را حلال مى كنم؟ گفتم: به خدا پناه مى برم از چنين كارى. ولى خداوند «رضاعت» را در يك آيه اى به اجمال ذكر فرموده و تفصيلش را بيان نكرده است، بلكه آن را به پيامبرش واگذار كرده و او كمّ و كيف آيه را توضيح داده است. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و هفتم: گفتم: اگر اين راست باشد، پس بر شما چيزى نيست و ازدواجت
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و هشتم: گفت: امام مالك رضاعت را حتى با يك قطره شير، حرام مى داند. گفتم: مى دانم. ولى سخن امام مالك بر تمام مسلمانان حجّت نيست و گرنه نظر شما راجع به ساير امامان چيست؟ پاسخ داد: خداوند از همه شان راضى باشد. همه از رسول خدا فرا گرفته اند. گفتم: پس چه پاسخ خداوند مى دهى در تقليد امام مالك كه نظرش با نظر رسول خدا مخالف و معارض است؟ با شگفتى گفت: سبحان اللّه! من نمى دانم كه امام مالك با آن همه عظمت و مقام، با احكام رسول خدا مخالف باشد. حاضرين نيز همه از اين سخن، سرگردان و متحير شدند و از اين همه جرأت و جسارت من بر امام مالك تعجب كردند زيرا تاكنون چنين چيزى را از كسى نديده بودند. فورا گفتم: آيا امام مالك از اصحاب بود؟ گفت: نه! گفتم: آيا از تابعين بود؟ گفت: نه، ولى او از پيروان تابعين بود. گفتم: كدام يك به پيامبر نزديك تر است، او يا امام على بن ابى طالب؟ گفت: امام على نزديك تر است زيرا از خلفاى راشدين مى باشد. و يكى از حاضرين گفت: سيّد ما على-كرم اللّه وجهه-در شهر علم است. گفتم: پس چرا در شهر علم را رها كرديد و پيروى از كسى نموديد كه نه از اصحاب است و نه از تابعين، و پس از فتنه، زائيده شده و پس از اينكه مدينه رسول خدا در اختيار ارتش يزيد قرار گرفت و آنچه خواستند انجام دادند و برگزيدگان اصحاب را به قتل رساندند و حرمتهاى خدا را شكسته و سنّت پيامبر را با بدعتهاى خودشان تغيير دادند، بعد از اين چگونه انسان مى تواند به اين امامانى كه هيئت حاكمه وقت از آنها راضى بود، اطمينان پيدا كند خصوصا كه به آنچه ميل و هواى حاكمان تعلق داشت، فتوا مى دادند؟! يكى از آنها گفت: شنيديم كه تو شيعه اى و امام على را مى پرستى؟ دوستش ناگهان پشت پائى محكم به او زد كه او دردش آمد و گفت: ساكت باش! خجالت نمى كشى چنين حرفى به اين مرد فاضل و فهميده مى زنى؟ من تابحال علماى زيادى ديده‌ام ولى تاكنون چنين كتابخانه اى چشمم را نگرفته است، معلوم است كه اين مرد از روى شناخت و اطمينان سخن مى گويد. به او پاسخ دادم: آرى، من شيعه ام. اين درست است ولى هرگز شيعه على را عبادت نمى كند آرى، شيعيان بجاى تقليد امام مالك، امام على را تقليد مى كنند زيرا به گواهى خودتان او باب علم است. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و هشتم: گفت: امام مالك رضاعت را حتى با يك قطره شير، حرام مى دا
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و نهم: راهنماى دينى پرسيد: آيا امام على، ازدواج دو رضيع كه با هم شير خورده اند را روا مى دارد؟ گفتم: نه! ولى او در صورتى حرام مى كند كه عدد شير خوردن به ١۵ بار پيوسته و دنبال هم كه در هربار سير شده باشند برسد يا اينكه در اثر آن شير، گوشت و استخوان كودك روئيده باشد. پدر زن خوشحال شد و گفت: خدا را شكر زيرا دختر من بيش از دو يا سه بار شير نخورده است؟ و در اين سخن امام على، فرجى براى ما از اين مشكل هست و رحمت و اميدى از خدا پس از نوميدى و يأسمان مى باشد. راهنما گفت: دليل قانع كننده اى به ما نشان بده. كتاب «منهاج الصالحين» آقاى خوئى را به آنها نشان دادم. و او خود باب «رضاعت» را مطالعه كرد و خيلى خرسند شدند، خصوصا شوهر كه مى ترسيد من دليل قانع كننده اى نداشته باشم. از من خواستند كه كتاب را به عاريت بگيريد تا در روستا با آن احتجاج نمايند، من هم كتاب را به آنها واگذار كردم. خداحافظى كردند و رفتند. همين كه از منزل من بيرون مى روند، يكى از دشمنان، با آنها روبرو مى شود و آنان را نزد برخى از علماى سوء مى برد كه آنها هشدارشان مى دهند به اينكه من دست نشاندۀ اسرائيل هستم و كتاب «منهاج الصالحين» همه اش ضلالت و گمراهى است و اهل عراق اهل كفر و نفاق اند و شيعيان زردشتى اند و لذا ازدواج خواهر و برادر را جايز مى دانند، پس ديگر تعجبى نيست اگر من ازدواج خواهر رضاعى را تجويز كردم، همچنان از اين تهمت‌ها و دروغها برايشان بافتند تا آنجا كه آنان را از راه به در برده و پس از قانع شدن، منقلب و دگرگون شدند و از شوهر خواستند براى طلاق در دادگاه ابتدائى «قفصه» اقدام كند. رئيس دادگاه از آنان خواست كه به پايتخت بروند و با مفتى كشور تماس بگيرند تا اين مشكل را حل كند. آن مرد به پايتخت رفت و مدت يك ماه تمام در آنجا ماند تا اينكه توانست با مفتى ملاقات كند و تمام ماجراى خود را با او در ميان گذاشت. مفتى كشور از علمائى كه حكم به درست بودن ازدواج داده اند از او استفسار كرد. شوهر آن زن گفت كه فقط يك نفر، آن را تجويز و حلال دانسته و او «تيجانى سماوى» است. مفتى نام مرا يادداشت كرد و به مرد گفت: تو برگرد و من خود نامه اى به رئيس دادگاه قفصه مى نويسم و چنين هم شد. نامه اى از مفتى كشور رسيد و اعلام كرد كه آن ازدواج حرام و باطل است! ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و پنجاه و نهم: راهنماى دينى پرسيد: آيا امام على، ازدواج دو رضيع كه با
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصتم: آن مرد درحالى كه آثار خستگى و ضعف بر او هويدا بود و از اينكه مرا آزرده خاطر و به تكلّف واداشته معذرت مى خواست، ادامۀ ماجرا را براى من بيان كرد. از او نسبت به احساسات پاكش تشكر كردم و ابراز شگفتى از مفتى كشور كردم كه چگونه مانند چنين ازدواجى را به اين سادگى باطل مى كند و از او خواستم نامه اى را كه مفتى به دادگاه فرستاده بياورد تا آن را در روزنامه هاى تونسى منتشر نمايم و به مردم بفهمانم كه مفتى كشور از مذاهب اسلامى اطلاعى ندارد و اختلافهاى فقهى را در مسئله «شيرخوارگى» نمى داند. ولى او به من گفت اصلا نمى تواند بر پرونده اش اطّلاعى پيدا كند چه رسد به اينكه نامۀ او را هم بياورد. و از هم جدا شديم. پس از چند روز، رئيس دادگاه مرا خواست و دستور داد، آن كتاب و استدلالهاى خود را در مورد صحت ازدواج رضيعين! با خود ببرم. من هم بعضى از منابع و كتابهاى لازم را كه قبلا آماده كرده بودم با خود برداشتم و درحالى كه «در باب رضاعت» هريك از كتابها، نشانه اى گذاشته بودم كه به آسانى مطلب را دنبال كنم، در همان روز و ساعت موعود به دادگاه رفتم. مدير دفتر رئيس دادگاه مرا استقبال كرد و به اطاق رئيس برد. در آنجا ناگهان مواجه شدم با رئيس دادگاه ابتدائى و رئيس دادگاه استان و نماينده دادستان كل كشور كه سه نفر نماينده نيز با آنان بود و همه لباسهاى ويژه قضاوت پوشيده و گويا در يك جلسۀ رسمى نشسته بودند. و شوهر آن زن را نيز ديدم كه در آخر سالن، روبرويشان نشسته است. بر همه سلام كردم ولى متوجه شدم با تنفّر و انزجار و احتقار به من نگاه مى كنند. وقتى نشستم رئيس با يك لهجۀ خشن و تندى رو به من كرده گفت: شما همان تيجانى سماوى هستى؟ گفتم: آرى! گفت: شما فتوا به صحت ازدواج در اين قضيه داده اى؟ گفتم: نه! من مفتى نيستم ولى اين ائمه و علماى مسلمانان هستند كه چنين فتوائى داده اند. گفت: براى همين تو را دعوت كرديم. و تو اكنون متّهم هستى، پس اگر ادّعايت را با دليل و برهان به اثبات نرسانى، ترا به زندان محكوم مى كنيم و از اينجا بيرون نمى روى، مگر به سوى زندان. تازه فهميدم كه واقعا متهم هستم، نه براى اينكه در اين قضيه فتوا داده‌ام بلكه براى اينكه يكى از علماى سوء با اين حاكمان تا توانسته بود، گفتگو كرده بود كه من اهل فتنه‌ام و من به اصحاب فحش و ناسزا مى گويم و من براى تشيع و پيروى از اهل بيت تبليغ مى كنم و رئيس دادگاه به او گفته بود اگر دو شاهد عليه او بياورى او را به زندان مى افكنم. علاوه بر آن، گروه اخوان المسلمين از اين فتواى من سوء استفاده كرده و نزد خاصّ و عام تبليغ كرده بودند كه من ازدواج خواهر و برادر را جايز مى دانم و اين رأى شيعيان است!! ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصتم: آن مرد درحالى كه آثار خستگى و ضعف بر او هويدا بود و از اينكه م
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصت و یکم: همۀ اين مسائل را از قبل فهميده بودم و اكنون كه ديدم رئيس دادگاه مرا تهديد به زندان مى كند به يقين رسيدم؛ لذا چاره اى جز دفاع از خود با تمام شجاعت نداشتم ازاين روى به رئيس دادگاه گفتم: آيا مى توانم به صراحت و بدون ترس، سخن بگويم؟ گفت: آرى! حرف بزن زيرا تو وكيل مدافعى ندارى! گفتم: قبل از هر چيز بدانيد كه من خودم را براى فتوا دادن نصب نكرده ام. ولى اين شوهر زن است از او بپرسيد، او خود به منزل من آمد و از من استمداد جسته و درخواست كمك كرد. بر من هم واجب بود كه به آنچه مى دانم، او را يارى رسانم و لذا از او پرسيدم: چند بار شير خوردن صورت گرفته، و وقتى به من خبر داد كه خانمش بيش از دو بار شير نخورده است، آن وقت حكم اسلامى را به او گفتم. پس من نه از مجتهدينم و نه از تشريع كنندگان. رئيس گفت: عجب! پس تو دارى ادّعا مى كنى كه خود اسلام را مى دانى و ما از اسلام چيزى نمى دانيم. گفتم: استغفر اللّه! من چنين قصدى ندارم ولى همۀ مردم اين ديار، از مذهب امام مالك اطلاع دارند و بيش از آن جلوتر نمى روند ولى من در مذاهب گوناگون تحقيق كرده ام، ازاين رو حل اين مشكل را يافتم. رئيس گفت: كجا حلّ مشكل را يافتى؟ گفتم: قبل از هر چيز آيا اجازه مى دهيد از شما سئوالى بكنم؟ گفت: هرچه مى خواهى بپرس. گفتم: نظر شما دربارۀ مذاهب اسلامى چيست؟ گفت همۀ آنها درست است زيرا همه از رسول خدا، مطلب مى جويند و در اختلافشان رحمت است. گفتم: پس به اين بيچاره رحم كنيد (و اشاره به شوهر آن زن كردم) كه بيش از دو ماه است از زن و فرزندانش جدا شده، درصورتى كه برخى مذاهب اسلامى وجود دارند كه مشكل او را برطرف مى سازند. رئيس با عصبانيت گفت: دليل بياور و بيش از اين فتنه انگيزى نكن. ما به تو اجازه داديم كه از خودت دفاع كنى، حال وكيل مدافع ديگرى هم شده اى؟ ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصت و یکم: همۀ اين مسائل را از قبل فهميده بودم و اكنون كه ديدم رئيس
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصت و دوم: از ساك خود كتاب «منهاج الصالحين» آقاى خوئى را بيرون آوردم و به او دادم و گفتم: اين مذهب اهل بيت است و در آن دليل وجود دارد: گفت: ما با مذهب اهل بيت كارى نداريم، نه از آن شناختى داريم و نه به آن ايمان داريم. من كه منتظر چنين جوابى بودم، لذا از قبل تهيه ديده بودم و پس از بحث و بررسى، طبق فهم خود، تعدادى از منابع اهل سنت را با خود برداشته بودم و آنها را ترتيب داده بودم. صحيح بخارى را در درجه اولى قرار دادم، سپس صحيح مسلم و بعد از آن كتاب فتاواى شيخ محمود شلتوت و كتاب «بداية المجتهد و نهاية المقتصد» ابن رشد و كتاب «زاد المسير فى علم التفسير» ابن الجوزى و كتابهاى ديگرى از اهل سنت و چون رئيس نپذيرفت كه در كتاب آقاى خوئى نگاه كند، از او پرسيدم: به چه كتابهائى اطمينان دارى؟ گفت: بخارى و مسلم. صحيح بخارى را براى او گشودم و گفتم: بفرما بخوان. گفت: خودت بخوان. من خواندم كه نوشته بود: فلان از فلان از عايشه‌ام المؤمنين حديث كرد كه پيامبر «ص» از دنيا رفت و از رضعات (مقدار شير خوردن) حرام نكرد جز از پنج به بالا. رئيس كتاب را از من گرفت و خود آن را خواند و به معاون رياست جمهورى كه در كنارش بود نشان داد، او هم خواند و سپس به آن يكى داد و... در همان حال صحيح مسلم را نيز گشودم و همان احاديث را به آنها نشان دادم. آنگاه كتاب فتواى شيخ الازهر شلتوت را باز كردم كه او اختلافات ائمه را در مسئله شيرخوارگى بيان كرده بود كه برخى گفته اند حرام نمى شود مگر به ١۵ مرتبه برسد و بعضى هفت مرتبه و بعضى بالاتر از پنج مرتبه گفته اند. بجز مالك كه مخالفت با نص كرده و حتى يك قطره هم كافى براى تحريم دانسته است. سپس شلتوت مى گويد: من به ميانگين نظر دارم لذا از هفت بار به بالا مى پذيرم. و پس از آنكه رئيس دادگاه، خوب از جريان آگاه شد، گفت: كافى است. سپس رو به شوهر آن زن كرد و گفت: همين الان برو و پدر خانمت را بياور تا جلو ما شهادت بدهد كه خانمت بيش از دو يا سه بار شير نخورده است و همين امروز خانمت را با خودت خواهى برد. آن بيچاره از خوشحالى پرواز كرد نمايندۀ دادستان كل كشور و بقيه اعضاء نيز عذر آوردند كه بايد به كارهاشان برسند و رئيس هم به آنان اجازه رفتن داد. و هنگامى كه مجلس خلوت شد و فقط من و او بوديم، رو به من كرده با پوزش گفت. اى استاد! مرا ببخش درباره تو مرا به اشتباه انداخته بودند و چيزهاى عجيب و غريبى راجع به تو گفته بودند، و الآن فهميدم كه آنها حسود، كينه توز و دشمن تواند. ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─
🇮🇷 سدرةالمنتهی 🇮🇷
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصت و دوم: از ساك خود كتاب «منهاج الصالحين» آقاى خوئى را بيرون آوردم
"آنگاه هدایت شدم 📚قسمت دویست و شصت و سوم: من از اين تحوّل سريع خرسند شدم و گفتم: خداى را شكر كه پيروزيم را بر دست شما قرار داد اى سرور من. گفت: شنيده‌ام كه كتابخانۀ مفصّلى دارى، آيا كتاب «حياة الحيوان دميرى» در آن وجود دارد؟ گفتم: آرى! گفت: آيا به من عاريت مى دهى، چرا كه دو سال است در جستجوى آن هستم؟ گفتم: او براى تو باشد، آقاى من! گفت: آيا وقت دارى كه به كتابخانۀ من تشريف بياورى، با هم صحبت كنيم و از شما استفاده كنم؟ گفتم: استغفر اللّه! من هستم كه بايد از شما استفاده نمايم زيرا شما از من بزرگتر و با فضل تر هستيد. در هر صورت من چهار روز در هفته وقت استراحت دارم كه در خدمت شما مى باشم. و قرار شد هر روز شنبه با هم باشيم زيرا جلسۀ دادگاه ندارد. و پس از اينكه از من خواست كتاب بخارى و مسلم و فتاواى شلتوت را بگذارم تا متن را از آن‌ها استخراج كرده و بنويسد، خود از جايش برخاست و مرا بدرقه كرد. با خوشحالى و ستايش خداى سبحان بر اين پيروزى، از آنجا خارج شدم درحالى كه وقتى وارد شده بودم هراس داشتم و تهديد به زندان شده بودم. اكنون خارج مى شدم از دادگاه درحالى كه رئيس دادگاه متحوّل شده بود به يك دوست صميمى كه از من تقدير مى كرد و التماس مى نمود با او بنشينم تا از من بهره ببرد. اينها همه از بركات راه اهل بيت عليهم السلام است كه هركس به آنها متمسّك شد، رستگار و هركس به آنها پناه برد، در امان خواهد بود. شوهر آن زن ماجرا را در روستاى خود بيان كرد و آن خبر به تمام روستاهاى مجاور رسيد و آن زن به خانه شوهرش بازگشت و ماجرا با حلال شدن و صحت ازدواج پايان پذيرفت و مردم زمزمه مى كردند كه من از همه فهميده تر هستم حتى از مفتى كشور. شوهر آن زن به خانه‌ام آمد و اتومبيل بزرگى با خود آورده بود و من و خانواده‌ام را به قريه اش دعوت كرد و به من خبر داد كه همۀ همشهريهايش منتظر قدومم هستند و به اين مناسبت شيرين، مى خواهند گوسفند ذبح كنند، و من هم عذر آوردم زيرا در «قفصه» بسيار مشغول بودم ولى به او وعده دادم كه در وقتى ديگر زيارتشان خواهم كرد. رئيس دادگاه به دوستانش ماجرا را گفت و داستان، خيلى مشهور شد و نقشۀ خائنين نقش برآب شد كه بعضى‌ها آمدند و از من معذرت خواستند و بعضى‌ها هم خداوند قلوبشان را براى حقيقت گشود و مستبصر شدند و از مخلصين و متعهدين گشتند. و همه اينها از فضل خداوند بود كه به هركس مى خواهد عطا مى كند و خداوند داراى فضلى عظيم است. «و آخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين». ⭕️ پايان ⭕️ ↙️↙️↙️ ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─ 💔👉 🕋 @Sedrah🕋👈💔 ─┅═ೋ❅🕋❅ೋ═┅─