دورتر از خودم ، به تماشای خودم ایستادهام .
چه بیرحمانه خستهام و چه به ناچار قوی .
بیش از همه آزارم دادهای و بیش از همه دلتنگِ توام. میبینی؟ دلتنگی هیچ قاعدهای نداشته و ندارد.
نمیدونم ولی انگار
اون دختر کوچولوی درونم بزرگ شده
منطقی شده ، سرد شده ، بی ذوق شده ، بی احساس شده
طوری که خودمم اصلا نمیشناسمش .
ما مانند پروانههایی هستیم
که برای یک روز پر و بال میزنند
و فکر میکنند که آن برای همیشه است...