eitaa logo
سِلوا
189 دنبال‌کننده
234 عکس
35 ویدیو
1 فایل
س ل و ا یعنی مایه تسلی و آرامش: می نویسم به امید آنکه سلوایی باشد برایتان🌱🌻 من اینجا هستم در کوچه ادبیات: @Z_hassanlu
مشاهده در ایتا
دانلود
__________ ویروس امانم را بریده بود. افطار را با سِرُم باز کردم و دگزا و تقویتی تویش. چشمم بین ساعت دیواری درمانگاه و حجم باقی مانده سُرم می‌چرخید. باید دنبال مرضیه می‌رفتم و زودتر می‌رسیدیم به میدان اصلی شهر. مایع سفید که به ته استوانه رسید، حرف‌هایم لگدخورده و بم بیرون ریخت: _خانم سرم من تموم شد. روی چسب را محکم فشار دادم و جسم کرختم را کشیدم دم درمانگاه. سوز سرما از پشت ماسک به مغزم رسید و مورمورم شد. زیر نور چراغ برق، خط‌های بی‌رنگ باران بی‌هوا و تیز به پایان ‌می‌ریختند. شماره‌اش را گرفتم. _پنج دقیقه دیگه میرسم بیا پایین. صدای گریه سیدعلی هم پس‌زمینه حرف‌هایش توی گوشم پیچید: _بذار بچه‌ها رو آماده کنم. الان میام. یاد کالسکه دونفره علی و فاطمه افتادم. _هوا بارونه. سرده. مریض میشنا. _چیکار کنم آجی؟ کسی نیست نگه‌شون داره. به خودم طعنه زدم که " گفتن نداشت." شوهرش آماده باش بود و شب‌ها خانه نمی‌آمد. خیابان را بسته بودند. از بین مردم سیاه‌پوش و چتر به دست دور زدیم به خیابان پشتی. مرضیه با دو بچه خردسال و بند و بساطش دم در بود و تای کالسکه سیاه را باز می‌کرد. سید علی منگ خواب بود و چشم بسته. گذاشتش عقب کالسکه و فاطمه را نشاند جلو. کلاه هر دو را کیپ کرد و تا زیر گوش‌هایشان کشید. پتوی خزه‌دار را کشید روی سر بچه‌ها و با یک نایلون بزرگ رویش را پوشاند. باران در چند ثانیه، قطره قطره روی تن نایلون نشست. _چتر نیاوردی؟ _نه. دست‌هایش بیکار نبودند که چتر روی هوا نگه‌دارند. دسته کالسکه را دو دستی گرفته بود و به جلو فشار می‌داد. خودمان را با قدم‌های تند به انتهای جمعیت رساندیم. باران بود و لباس‌های خیس و بخارهایی که موقع شعار مرگ بر آمریکا به هوا می‌رفت. به کالسکه مرضیه زل زدم و بچه‌های توی جمعیت. انگار علی اصغر و رقیه‌ امام حسین(ع) تکثیر شده بودند. زیر ماسک زمزمه کردم: _خدایا خودت شاهدی که سلاح این مردم بچه‌هاشونن. اونم به تقلید از مقلد شهیدشون به میدون آوردن. @selvaaa
یا فارِجُ یا فاتِحُ ای فرج‌دهنده، ای فتح‌کننده @selvaaa
﷽ ____ با رفیقم که تهران است، تلفنی صحبت کردم. امشب آنجا هم ابری شده. سیاهی و دودهای انبار نفت را می‌شوید و مثل گلوله‌های اسیدی می‌ریزد پایین. گفت آماده مهمانداری از عزاداران رهبری است. دو سه روز پیش رفته خرید، یخچال و کابینت را پر کرده و دستی هم به سر و روی خانه کشیده. هر روز چند نوبت اعضای خانواده‌اش زنگ می‌زنند که بیاید ساری اما زیر بار نمی‌رود. " بقیه باید بیان تهران، الان اینجا مهمه، اینجا نباید خالی بمونه." برایم از خودش گفت و تهران این روزها که بیشتر از جنگ دوازده روزه می‌لرزد اما مقاوم‌تر و زنده‌تر از آن زمان ایستاده است. "میدون انقلاب تجمع بود. قشنگ چند بار اون حوالی رو زدن. بدجوری بود. اما هیچکس از جاش تکون نخورد. همه شروع کردن بلندتر شعار دادن". تهران این روزها عجیب روایت کردنی‌ست. الگوی سفر قهرمان را در تک تک آدم‌هایش می‌توان دید. "خونمون خیلی می‌لرزه ولی من دیگه مثل جنگ قبلی نمی‌ترسم. تنهام. چادر سر می‌کنم میشینم وسط پذیرایی". بعد تلفن، توی ایتا پیام هنرجویم را خواندم. تک و تنها دارد توی یک ساختمان دور از شهر زندگی می‌کند، در محله‌ای که پنج نفر از جوانانش شهید شدند. این‌ها همان دختران جوانی‌اند که بزرگترها می‌گفتند جنگ ندیده‌اند. امروز هشت مارس روز جهانی زن بود. یک عمر فمنیست‌ها گوش‌مان را از اراجیفشان پر کردند حالا کجایند که زنان مسلمان ما را ببینند؟ هیچ، جنس ایرانی‌شان به دهات‌ها گریخته‌اند. باز ماییم و این اسلام که در خونمان شجاعت و شهامت تزریق می‌کند. @selvaaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الحمدالله خدایا تو را سپاس با قلبی از رنج و درد، پای رهبر جدیدمان خواهیم ایستاد ان‌شاءالله✌️
واکنش تحلیل‌گر CNN به اعلام رسمی رهبری آقا مجتبی: باورکردنی نیست. تمام کاری که عملیات ترامپ کرد، تعویض ورژن پیر خامنه‌ای با ورژن جوانش بود! ______ امشب دشمن به معنای واقعی کلمه دوباره ناامید شد. برای این پیروزی، زیاد استغفار کنیم. این مدت چقدر منتظر اعلام و بیعت با رهبر جدید بودیم. کاش یه کم از این انتظار برای نائب امام زمان رو برای خود امام زمان (عج) می‌داشتیم. این شب قدری استغاثه کنیم. ظهور امام‌مون رو بخوایم. @selvaas
یا شَدیدَ النَّقِمات
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 «غوغا کنید فردا شب» 👤 استاد ☀️ ما اگه بخوایم می‌تونیم یک شبه ظهور رو رقم بزنیم... 🌃 صیحه آسمانی در ۲۳ ماه رمضان که شب جمعه است شنیده میشه...
_________ امروز صبح، بعد دوازده روز، نشخوار فکری مثل زالو چسبید به کاسه سرم، نشخوار اباطیل کهنه و قدیمی. برایم علامت ترسناکی بود، هشدار برگشت به زندگی قبلی. و این سوال برایم پیش می‌آید: مگر می‌شود بدون او، به زندگی سابق برگشت؟ من از این پاسخ می‌ترسم: بله می‌شود و تو برمی‌گردی. گاهی صبح‌ها که چشم باز می‌کنم یا توی خانه راه می‌روم یا برنج سحر را هم می‌زنم، یکهو قلبم از تو خالی می‌شود. جریان سردی تا نوک انگشت پایم می‌رود. یادم می‌آید که او واقعا دیگر نیست. دیگر پیام نمی‌فرستد، سخنرانی نمی‌کند، روضه برگزار نمی‌کند، نماز عید فطر اقامه نمی‌کند، دیگر نمی‌گوید: "جوانان عزیز من" و بر دست هیچ فرزند خردسال شهیدی بوسه نمی‌زند. او رفته با کل آن بیت آبی رنگ که در مناسبت روز زن، صورتی می‌شد. آن لحظه انگار جان می‌خواهد از بدنم فرار کند. فرار کند از عالم بدون او. بعد شروع می‌کنم به سرزنش کردن خودم: "خاک بر سرت که تویه بی‌ارزش داری تو این دنیایی که اون نیست، هنوز اکسیژن می‌سوزونی." بعدش رویم را می‌کنم طرف خودش و دهانم را به سرزنش باز می‌کنم: "چرا رفتی؟ چرا ما رو با اشقیا تو این دنیای کثیف تنها گذاشتی؟ امام زمانم که نمیاد تو هم رفتی پیش از ما بهترون." گاهی هم امید، یکهو از آن بالا تِلپی می‌افتد در قالب روحم. حرف‌هایش از آینده و فتح قله، با صدای خودش در سرم پخش می‌شود. بلند می‌شوم می‌افتم به جان آشپزخانه. سینک را با وایتکس می‌سابم. اجاق گاز را تمیز می‌کنم. روی کابینت‌ها را دستمال می‌کشم. کوفته تبریزی برای افطار بار می‌کنم و عطر قرمه‌سبزی را به در و دیوار خانه می‌پاشم. چادر چاقچور می‌کنم و خودم را به تلاطم دریای هرشب می‌رسانم. من این روزها بین زندگی و سوگ در رفت و آمدم. شاید هم دیوانه شده‌ام؛ اما یک چیز را خوب می‌فهمم، از برگشت به زندگی عادی می‌ترسم. شاید بهتر است بگویم: از عادی شدن این سوگ، از سرد شدن این داغ می‌ترسم. یکی بیاید بزند توی گوشم و بگوید: مگر داغ ساعت ۱:۲۰ سرد شد که این یکی سرد بشود؟ @selvaaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا