﷽
_________
امروز صبح، بعد دوازده روز، نشخوار فکری مثل زالو چسبید به کاسه سرم، نشخوار اباطیل کهنه و قدیمی. برایم علامت ترسناکی بود، هشدار برگشت به زندگی قبلی. و این سوال برایم پیش میآید: مگر میشود بدون او، به زندگی سابق برگشت؟ من از این پاسخ میترسم: بله میشود و تو برمیگردی.
گاهی صبحها که چشم باز میکنم یا توی خانه راه میروم یا برنج سحر را هم میزنم، یکهو قلبم از تو خالی میشود. جریان سردی تا نوک انگشت پایم میرود. یادم میآید که او واقعا دیگر نیست. دیگر پیام نمیفرستد، سخنرانی نمیکند، روضه برگزار نمیکند، نماز عید فطر اقامه نمیکند، دیگر نمیگوید: "جوانان عزیز من" و بر دست هیچ فرزند خردسال شهیدی بوسه نمیزند. او رفته با کل آن بیت آبی رنگ که در مناسبت روز زن، صورتی میشد. آن لحظه انگار جان میخواهد از بدنم فرار کند. فرار کند از عالم بدون او. بعد شروع میکنم به سرزنش کردن خودم: "خاک بر سرت که تویه بیارزش داری تو این دنیایی که اون نیست، هنوز اکسیژن میسوزونی." بعدش رویم را میکنم طرف خودش و دهانم را به سرزنش باز میکنم: "چرا رفتی؟ چرا ما رو با اشقیا تو این دنیای کثیف تنها گذاشتی؟ امام زمانم که نمیاد تو هم رفتی پیش از ما بهترون."
گاهی هم امید، یکهو از آن بالا تِلپی میافتد در قالب روحم. حرفهایش از آینده و فتح قله، با صدای خودش در سرم پخش میشود. بلند میشوم میافتم به جان آشپزخانه. سینک را با وایتکس میسابم. اجاق گاز را تمیز میکنم. روی کابینتها را دستمال میکشم. کوفته تبریزی برای افطار بار میکنم و عطر قرمهسبزی را به در و دیوار خانه میپاشم. چادر چاقچور میکنم و خودم را به تلاطم دریای هرشب میرسانم. من این روزها بین زندگی و سوگ در رفت و آمدم. شاید هم دیوانه شدهام؛ اما یک چیز را خوب میفهمم، از برگشت به زندگی عادی میترسم. شاید بهتر است بگویم: از عادی شدن این سوگ، از سرد شدن این داغ میترسم. یکی بیاید بزند توی گوشم و بگوید: مگر داغ ساعت ۱:۲۰ سرد شد که این یکی سرد بشود؟
#او
@selvaaa
چه روزهایی را تجربه میکنیم. رسانه رهبر جدید انقلاب اسلامی! حسی غریب توام با شیرینی و امید.
منتظر خواندن اولین فرمایش و اطاعت از اولین دستورتان هستیم.
@rahbar_enghelab_ir
﷽
____________
امشب بعد راهپیمایی، در همان میدان امام حسین (ع) احیا گرفتیم. روزیمان زیاد بود که میزبان یک شهید هم بودیم، شهیدی که از بیت آمده و عطر سیدعلی عزیز را با خود آورده بود.
پسرک با پدر و مادر میانسالش، زیرانداز کنارمان نشسته بود. جوشن کبیر را از روی گوشی خواند. ایستاد و همراه جمعیت دست بالا برد و لبیک یا خامنهای گفت. از کیف مادرش، دو بسته کیک درآورد و سمت من گرفت: "خاله بفرمایید برای شما." ظرف حلوا را هم بین آدمهای اطرافش چرخاند. قرآن روی سر گرفت و قسمها را زیر لب زمزمه کرد. از اول تا آخر مراسم همین چفیه دور گردنش بود. هر بار که رفتار و سکناتش را دیدم توی دلم قربان صدقهاش رفتم و ذکر ماشاءالله گفتم. خدا حفظش کند مردیست برای خودش.
#روزنگارجنگ
#سومینشبقدر
@selvaaa
﷽
________
هر شهر را به چیزی میشناسند و ساری را به میدان ساعت. این میدان سال ۱۳۵۵ ساخته شده و ساعتش را خانوادهای سرشناس از روسیه وارد کرد. در این سیزده سالی که ساریام، چندبار رنگ نما را شهرداری تغییر داده از سبز به نارنجی و باقی. امروز که همراه جمعیت، از توی خیابان جمهوری پرت شدم داخل میدان، چشمم روی چهره رهبر شهید ماند. میدان ساعت با قد بیست و پنج متریاش، حوادث زیادی را دیده. تظاهرات مردمی برای سرنگونی رژیم شاه، جشن پیروزی انقلاب و آمدن امام، ترورهای دهه شصت و مبارزه با منافقین، دسته دسته تشییع شهید تا مزار ملامجدین، اغتشاشات ۸۸ و ۹۸ و ۴۰۱، سر بریدن و مثله کردن بسیجیها در کودتای دی ماه ۴۰۴، راهپیماییهای ۹ دی و ۲۲ بهمن و روز قدس و حالا نواهای الله اکبر شبانه و تشییع شهدای مبارزه با رژیم صهیونیستی.
هیچ فکرش را نمیکردم در آخرین روزهای سال صفرچهار، میدان ساعت، بجای دکور نوروزی با بیرق سرخ انتقام از شهادت آقا تزئین شود و طرف دیگرش هم بیرق سبز رهبر سوم انقلاب اسلامی باشد. این میدان صبورانه ایستاده و روزهای عجیبی را در حافظه عقربه و آجرهایش ثبت کرده. روزی شهادت خواهد داد که مردم این شهر، حتی با چادر رنگ و رو رفته و کفش پاره، دست از اسلام نکشیدند و به قول رهبر شهیدشان مبعوث شدند.
#روزقدس۰۴
#روزنگارجنگ
@selvaaa
﷽
___________
مشغول سحری درست کردن بودم. اولش انگار صدای کامیونی آمد که با سرعت از جاده رد شود. سرم را از زیر پرده زبرا دادم بیرون. عجب بارانی میبارید. برگشتم بالا سر قابلمه. بعدش دیگر هر صدایی آمد خیالم راحت بود که رعد و برق است. دیگر کامیون نبود. انفجار بود. چنان رعد و برق میزد که یکی دوبار زیر پایم لرزید. گمانم همه مردم شهر از وحشت بیدار شدند، وحشت اینکه: " زدن، اینجا رو هم زدن". دلم پیش هموطنان تهرانیام است.
@selvaaa
_ عکس بگیرم؟
_آره. بذار بشقابا رو از نایلون در بیارم قشنگتر شه. یه پارچه هم داشتیم که شوهرش دادیم. بردن برا نماز.
#افطار_در_میدان
@selvaaa
هدایت شده از چیمه🌙
.
این گلبرگهای سرخ بعد از بردن تابوت شهیدنوتلایی به غسالخانه روی موکت سالن وداع افتاده بودند. خودم اسمش را گذاشتم نوتلایی چون به دوست دخترش گفته بود: «ساعت یازده صبح از ایست بازرسی میام پیشت برات نوتلا خریدم.» کسی حواسش به این گلبرگها نبود. همه را گذاشتم توی دستمال و روی قلبم گذاشتم. میدانم هنوز خیلی زود است برای نوشتن متن استخواندار. همیشه مخالف نوشتنهای حماسی و ملتهب بودم، اما امروز فیلم کوتاهی از آیت الله حائری شیرازی دیدم که دلم خواست این متن را بنویسم و حرفی که توی گلویم مانده را بزنم. راستش ترسیدم توی مسیر رفتوآمد بمیرم و این را به آدمها نگفته باشم.
استاد اخلاق در جواب نگرانی مجری که گفت: «اوضاع فرهنگی جامعه خوب نیست.» جواب داد: «ظاهرشان اینطور است نه باطن!» این تفکیکپذیری بیرون و درون آدمها را این روزها زندگی کردم. اگر بیرون از معراج میدیدمشان شاید با خودم میگفتم: «معلوم است من و پسرم از اینها بهتریم.» جنگ اما بهم ثابت کرد اینطور نیست. بهم ثابت کرد وطندوستی مال همه است. ایران میتواند مال پسری سرتاپا تتویی باشد که فقط یک شب عکس آقا را استوری کرده و روز بعد شهید شده. وطن مال جوانی است که ابروها و موهایش زیادی سوسول به نظر میرسند.
آن شیشه نوتلا هیچوقت به دست دختر جوانی که حجاب هم نداشت نرسید، اما داشت روی تابوت دوست پسرش فریاد میکشید: «یاحیدر!» وطن میتواند متعلق به دختر لب ژل زده و پروتزی باشد که تا آخرین لحظه مشغول تدریس زبان انگلیسی باشد و حاضر نباشد شهر و شاگردانش را لحظهای ترک کند. این را باید امشب مینوشتم. به اندازه کافی در قلبم تهنشین شده بود. حالا مطمئنترم شهادت میتواند به ظاهر آدمها ارتباطی نداشته باشد. مطمئنترم به جمله آقای حائری شیرازی که شناخته بودشان: «این انقلاب جوانهای خداجوی پای کار جان برکف زیادی دارد. وقتی موقع امتحان برسد تازه معلوم میشود.»
@chiiiiimeh
.