﷽
____________
امشب بعد راهپیمایی، در همان میدان امام حسین (ع) احیا گرفتیم. روزیمان زیاد بود که میزبان یک شهید هم بودیم، شهیدی که از بیت آمده و عطر سیدعلی عزیز را با خود آورده بود.
پسرک با پدر و مادر میانسالش، زیرانداز کنارمان نشسته بود. جوشن کبیر را از روی گوشی خواند. ایستاد و همراه جمعیت دست بالا برد و لبیک یا خامنهای گفت. از کیف مادرش، دو بسته کیک درآورد و سمت من گرفت: "خاله بفرمایید برای شما." ظرف حلوا را هم بین آدمهای اطرافش چرخاند. قرآن روی سر گرفت و قسمها را زیر لب زمزمه کرد. از اول تا آخر مراسم همین چفیه دور گردنش بود. هر بار که رفتار و سکناتش را دیدم توی دلم قربان صدقهاش رفتم و ذکر ماشاءالله گفتم. خدا حفظش کند مردیست برای خودش.
#روزنگارجنگ
#سومینشبقدر
@selvaaa
﷽
________
هر شهر را به چیزی میشناسند و ساری را به میدان ساعت. این میدان سال ۱۳۵۵ ساخته شده و ساعتش را خانوادهای سرشناس از روسیه وارد کرد. در این سیزده سالی که ساریام، چندبار رنگ نما را شهرداری تغییر داده از سبز به نارنجی و باقی. امروز که همراه جمعیت، از توی خیابان جمهوری پرت شدم داخل میدان، چشمم روی چهره رهبر شهید ماند. میدان ساعت با قد بیست و پنج متریاش، حوادث زیادی را دیده. تظاهرات مردمی برای سرنگونی رژیم شاه، جشن پیروزی انقلاب و آمدن امام، ترورهای دهه شصت و مبارزه با منافقین، دسته دسته تشییع شهید تا مزار ملامجدین، اغتشاشات ۸۸ و ۹۸ و ۴۰۱، سر بریدن و مثله کردن بسیجیها در کودتای دی ماه ۴۰۴، راهپیماییهای ۹ دی و ۲۲ بهمن و روز قدس و حالا نواهای الله اکبر شبانه و تشییع شهدای مبارزه با رژیم صهیونیستی.
هیچ فکرش را نمیکردم در آخرین روزهای سال صفرچهار، میدان ساعت، بجای دکور نوروزی با بیرق سرخ انتقام از شهادت آقا تزئین شود و طرف دیگرش هم بیرق سبز رهبر سوم انقلاب اسلامی باشد. این میدان صبورانه ایستاده و روزهای عجیبی را در حافظه عقربه و آجرهایش ثبت کرده. روزی شهادت خواهد داد که مردم این شهر، حتی با چادر رنگ و رو رفته و کفش پاره، دست از اسلام نکشیدند و به قول رهبر شهیدشان مبعوث شدند.
#روزقدس۰۴
#روزنگارجنگ
@selvaaa
﷽
___________
مشغول سحری درست کردن بودم. اولش انگار صدای کامیونی آمد که با سرعت از جاده رد شود. سرم را از زیر پرده زبرا دادم بیرون. عجب بارانی میبارید. برگشتم بالا سر قابلمه. بعدش دیگر هر صدایی آمد خیالم راحت بود که رعد و برق است. دیگر کامیون نبود. انفجار بود. چنان رعد و برق میزد که یکی دوبار زیر پایم لرزید. گمانم همه مردم شهر از وحشت بیدار شدند، وحشت اینکه: " زدن، اینجا رو هم زدن". دلم پیش هموطنان تهرانیام است.
@selvaaa
_ عکس بگیرم؟
_آره. بذار بشقابا رو از نایلون در بیارم قشنگتر شه. یه پارچه هم داشتیم که شوهرش دادیم. بردن برا نماز.
#افطار_در_میدان
@selvaaa
هدایت شده از چیمه🌙
.
این گلبرگهای سرخ بعد از بردن تابوت شهیدنوتلایی به غسالخانه روی موکت سالن وداع افتاده بودند. خودم اسمش را گذاشتم نوتلایی چون به دوست دخترش گفته بود: «ساعت یازده صبح از ایست بازرسی میام پیشت برات نوتلا خریدم.» کسی حواسش به این گلبرگها نبود. همه را گذاشتم توی دستمال و روی قلبم گذاشتم. میدانم هنوز خیلی زود است برای نوشتن متن استخواندار. همیشه مخالف نوشتنهای حماسی و ملتهب بودم، اما امروز فیلم کوتاهی از آیت الله حائری شیرازی دیدم که دلم خواست این متن را بنویسم و حرفی که توی گلویم مانده را بزنم. راستش ترسیدم توی مسیر رفتوآمد بمیرم و این را به آدمها نگفته باشم.
استاد اخلاق در جواب نگرانی مجری که گفت: «اوضاع فرهنگی جامعه خوب نیست.» جواب داد: «ظاهرشان اینطور است نه باطن!» این تفکیکپذیری بیرون و درون آدمها را این روزها زندگی کردم. اگر بیرون از معراج میدیدمشان شاید با خودم میگفتم: «معلوم است من و پسرم از اینها بهتریم.» جنگ اما بهم ثابت کرد اینطور نیست. بهم ثابت کرد وطندوستی مال همه است. ایران میتواند مال پسری سرتاپا تتویی باشد که فقط یک شب عکس آقا را استوری کرده و روز بعد شهید شده. وطن مال جوانی است که ابروها و موهایش زیادی سوسول به نظر میرسند.
آن شیشه نوتلا هیچوقت به دست دختر جوانی که حجاب هم نداشت نرسید، اما داشت روی تابوت دوست پسرش فریاد میکشید: «یاحیدر!» وطن میتواند متعلق به دختر لب ژل زده و پروتزی باشد که تا آخرین لحظه مشغول تدریس زبان انگلیسی باشد و حاضر نباشد شهر و شاگردانش را لحظهای ترک کند. این را باید امشب مینوشتم. به اندازه کافی در قلبم تهنشین شده بود. حالا مطمئنترم شهادت میتواند به ظاهر آدمها ارتباطی نداشته باشد. مطمئنترم به جمله آقای حائری شیرازی که شناخته بودشان: «این انقلاب جوانهای خداجوی پای کار جان برکف زیادی دارد. وقتی موقع امتحان برسد تازه معلوم میشود.»
@chiiiiimeh
.
زمان:
حجم:
146.4K
✨این هم دعای ننه در سال جدید.
تکلمه: ننه مادر دو شهید است.
#سالصفرپنج
@selvaaa
﷽
____________
امشب شبکه گلستان مستند غیر رسمی را میداد، همان قسمت کتابخوانی آقا را. خمیر را در دستم باز میکردم و خرما لایش میچپاندم. تلویزیون در نیممتریام بود. رویش را، کلامش را میدیدم و ذوق میکردم، درست مثل اولین باری که مستند را دیدم. حرفهای آدمها و خاطرههایشان از آقا در حوزه ادبیات قند در دلم آب میکرد. خواهر همسرم پرسید کی وقت میکرد این همه کتاب را بخواند؟
جلوتر خود آقا جواب داد که در طول روز آنقدر گرفتار است که نمیرسد. شب، قبل خواب کتاب میخواند. حتی چند کتاب قطور را در جوانی داخل اتوبوس تمام کرده است. با لبهای کش آمده خمیر را گرد میکردم و چشمم دنبال تصویرها میگشت و گوشهایم تیز شده بودند.
هر بار مغزم حقیقت را بازخوانی میکرد، میزدم توی دهنش. نمیخواستم کامم را تلخ کند و بزنم توی سرم که چه عزیزی را از دست دادهام. حرف آدمها کشید به جلسات آقا در کتابخانهاش، به مهمانهایی که آنجا ملاقاتشان میکرد. مهمانهایی که با او خیلی اختلاف فکر داشتند و هیچوقت گمان نمیکردند به خانه رهبر انقلاب دعوت شوند.
همسرم گفت: "هی الان اون کتابخونه از بین رفته." با اخم نگاهاش کردم. لبخند روی لبم ماسید و بغض مثل سنگ در گلویم گیر کرد. خواستم بگویم فدای سرش، خودش عزیز است. من هنوز دارم فرار میکنم. من هنوز باور نکردهام. او برایم زندهترین است.
#او
@selvaaa