9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از آنتی بایکوت
809.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای جمهوری اسلامی!
تو؛
برای من، حاصلِ
اشکِ دیدهِ سفید یعقوب؛
ذبحِ بخشیده شدهِ ابراهیم؛
کلامُ اللهِ صید شده از دل نیل؛
صلیب خونین مسیح؛
عشق بازیهای خاتم در حرا؛
درد و دلهای شبانه علی با چاه؛
صورتِ محکم سیلی خورده انسیه الحوراء و کبودیهای آن بضعه النبی؛
غرور شکسته شده حسن در کوچه؛
رگهای با حوصله بریده شده و پیراهن به غارت رفته خون خدا؛
انتظار هزار ساله منجی برای ظهور ما؛
مرارتها و ایستادنهای پیر خمین؛
دفترنقاشیهایِ رنگ شده با خونِ دخترکهای میناب و علیالنهایه حاصلِ دستِ مشت شده حسینِ زمانِ خراسانیِ ما زیر بمباران هستی.
حالا؛
گردونه عصر جاهلیت دوباره چرخیده و یک طرف تو ماندی و شیعههای زجر کشیدهِ امیدوار به تو و آزادههای خسته از استکبار در این کره خاکی، و یک طرف هم شیطان با تمام زرق و برق و ترامپها و نتانیاهوها و اپستینیهایش.
جمهوری عزیز اسلام!
مشکلاتت را ما میدانیم؛ از خیلیها هم خیلی بیشتر میدانیم. گلایه هم کم نداریم؛ اما هیهات که در این صحنه واضح و روشن، خودمان را از سفینه النجات تو محروم کنیم!
🇮🇷دوازدهم فروردین 🇮🇷
🖋دلنوشت: نون.میم
🟨 @Anti_boycott
﷽
__________
مثل یک بندباز شدهام. بین آسمان و زمین معلقم. سرخوش میشوم وقتی صورت خندانت در خیالم میآید. نشستهای کنار اباعبدالله و نوه کوچکت را با آن دامن صورتی بغل گرفتهای. از خیال میزنم بیرون. سرم را که میگیرم پایین، توی دلم خالی میشود. چهل روز است در هوا ماندهام. پاهایم خشک شده. میخواهم بپرم. باید باور کنم که نیستی و خودم را به دل دنیا بسپارم. سخت است. آن پایین دستهایت را کم دارد. من بپرم، از آن بالا برایم آغوش باز میکنی؟
#اربعین
@selvaaa
﷽
__________
مدتهاست که اینجا نیستم و شرمنده تک تک شما هستم. گاهی میخواهم بنویسم اما میترسم ثانیههای با ارزشتان را برای چیزی پوچ تلف کنم.
این هفته میخواستم به بهانه سفرم بنویسم اما نتوانستم. نمیتوانم. انگار باید چیزی درونم حل شود و چیزهایی هم هست که باید گوشه دلم برای همیشه بماند.
میناب دیگر برایم یک کلمه پنج حرفی نیست، شده تصویر، شده صدا، شده بو، شده حسرت، شده درد، شده زندگی و خیلی چیزهای دیگر که هنوز پیدایشان نکردم و حتی گفتن کلمات تقلیلش میدهد و میکشدش پایین.
شاید روزی توانستم تهمانده دلم را روی کاغذ بریزم و به آدمها تعارف کنم. فعلا آن شیشههای انگور است که مادربزرگم توی هزار پستو قایم میکند تا کسی دستش نزند به وقتش سرکه شود و شاید هم شراب.
دوستانی که منتظر خرده روایتهایم از میناب بودند مرا ببخشند.
#میناب
#بندرعباس
@selvaaa
هدایت شده از گاه گدار
داستان خوابی را خواهم نوشت که بالای سر شهر بوده
چهارشنبه. روز شصت و هشتم جنگ. ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
میناب
بگذارید این را صادقانه بگویم گرچه احتمالاً اسباب ناراحتی بعضی از دوستان باشد:
خانواده شهدا در میناب، یک مصیبت مشترک دارند و برای این مصیبت، یک روایت مشترک. شکل استانداردی از ماجرا در بیان خیلی از خانوادهها هست. شکلی که عناصر تکرارشوندهای دارد مثل اینها: مرگ آگاهی بچهها در صبح روز حادثه یا شب قبل از حادثه، دریافت چیزی شبیه الهام نسبت به اتفاقی که قرار است رخ بدهد، خوابدیدن در شبهای قبل و با نگرانی از خواب پریدن، بودن نشانههایی از خداحافظی یا دیدار آخر در صحبتهای آخر با خانوادهها در روز صبح حادثه یا شب قبل از حادثه و بیان اینکه قرار است شنبه به دیدار رهبری بروند.
این مسئلهها چقدر با واقعیت تطابق دارند؟ چقدر از اینها ساخته شده ذهن آدمها در شرایط بحرانی بعد از حادثه هستند؟ چه چیزهای دیگری هست که معمولاً خانوادهها دربارهشان حرف نمیزنند؟ چه تکههایی از چیزهایی که در ذهن خانوادههاست، تلقین رسانههاست؟ چه میزانش واقعیت کمرنگی است که در تکرار ذهنی و زبانی خانوادهها و در تایید شنوندهها تبدیل به حقیقتهای محکم و قطعی شده؟ چه اتفاقهایی رخداده و معنایش چیزی بوده متفاوت از آنچه خانوادهها امروز برداشت میکنند؟
ما نمیدانیم. چیزی که میدانیم؛ اما این است حالا در ذهن خانوادهها روایتی آماده وجود دارد که برای همه مخاطبها بازگویش میکنند. من مستندنگار نیستم و حالا نیامدهام برای کشف حقیقت. آمدهام برای نوشتن روایتی که احوال سخت و پیچیده آدمها را در اینجا روایت کند. بااینحال این روایت از پیش آماده به درد من نمیخورد. روایت تکرارشوندهای که تویش تشخص نیست و گویندهاش جایی برای کشف نگذاشته، روایت جانداری نیست. من البته اگر زودتر میآمدم شاید با جنس خاصتری از خاطرهها و تجربهها روبهرو میشدم. اینجا زمان علیه روایت است.
اولش فکر میکردم قرار است روایتی را از سفر مینابم برای مجله مدام بنویسم، بعدش اما دیدم چیزی که در ذهنم دارد جان میگیرد، داستان است. داستانی که همهاش خواب است. خواب بچهها در شب قبل از فاجعه. من برای این داستان همه چیز کم دارم. شخصیت کم دارم، فضای زیستی بچهها را نمیشناسم، با شهر غریبهام، رؤیای بچههای مینابی را نمیدانم، جای تفریحشان را بلد نیستم، شکل روابط را در خانوادهها نمیدانم.
برای همین امروز هم بخشی از وقتم را در شهر گذراندم. بازار قدیمی شهر را دیدم، از نان محلی اهالی شهر خوردم، توی کوچههای پر پیچ شهر گشتم و با آدمها حرف زدم. خدا هم تجربهام را کامل کرد و یک عروسی را گذاشت پیش پایم. آخرهای شب، وقتی داشتم از مرکز شهر میرفتم به سمت محل اسکان، به دنبال یک فنجان قهوه، راهم افتاد به روستایی در حاشیه شهر و دیدم بساط شام عروسی برپاست.
برای جشن، یک کوچه بزرگ و طولانی را فرش کرده بودند و سر یکی از کوچههای فرعی دیگر را داربست زده بودند. کوچه اصلی بخش مردانه مهمانی بود و کوچهای که با داربست و پرده از محله جدا شده بود، سمت زنانه عروسی.
شام شروع جشن بود و قرار بود تا صبح ساز و رقص و مهمانی ادامه داشته باشد. همه برای عروسی دعوت بودند حتی ما که بیخبر رسیده بودیم به کوچه عروسیشان. این مجلس خانواده داماد بود. مجلس خانواده عروس جای دیگری بود با مهمانهایی دیگر. از راننده درباره عروسی پرسیدم و گفت که اینجا چهار شبانهروز عروسی میگیرند که برای سه شبانهروزش جشن خانواده عروس و داماد جداست.
روز اول که رسیدیم میناب من نگران بودم. نگران اینکه خانوادهها حوصله حرفزدن نداشته باشند. خسته شده باشند از آدمهایی که آمدهاند و ضبط روشن کردهاند و مصاحبه گرفتهاند و دوربین به دست ازشان عکس و فیلم گرفتهاند. حالا اما میبینم یک چیز است که تقریباً همه خانوادهها را آماده گفتگو نگه میدارد و آن هم «کاری برای ماندگارشدن ماجرای مدرسه» است. اهالی میناب میزبان خوبی هستند برای هر کس که قدمی بردارد و کاری بکند تا ماجرای شهادت این بچهها ماندگار بشود.
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
﷽
________
وسط پنجشنبه بازار میناب، تصمیم گرفتم به جای ترشی انبه، خود انبه را بخرم.
هم بارم سنگین شد و هم کارم زار. میان یک عالمه کار عقب افتاده، نشستهایم به خرد کردن انبههای نارس و سفت. خودم را فحش نمیدهم. به جایش، آهنگ "میناب گلستونه" را پخش میکنم و آب راه افتاده دهانم را قورت میدهم و به شخصیت داستانیام فکر میکنم.
پوست سبز و مزه ترش انبه و صدای خرد شدنش روی تخته، میناب را میآورد وسط زندگیام در شمال. میناب را از توده بهم پیچیده درد، به جریان زندگی نزدیک میکند. معجزه ترشی انبه، میناب را برایم دنبالهدار میکند.
@selvaaa