سپیدِمن.
ابروهاش، کمان بود. نه کمانهای قدیم، بههم پیوسته و پُر خم. کمانی بود، تکههاش از هم جدا. مثل دل من.
دوتا بریدهی از شانه
دوتا خجول دو دیوانه
منم دو دست که میخواهم
بغل بگیرمت ای جنگل...
اینطوری که نشستی اینجا و یهو حس میکنی تمام سلولهات دارن تنگ میشن و به تکاپو میافتن و آشوب «طلب دیدار» ولو یکثانیه، از سراسر وجودت چکّه میکنه. شاید رها شدن به اون سادگی که برای بقیه تجویز میکنم نباشه.