میپرسی چرا هیچ چیز خوشحالم نمیکنه؟
شاید چون ذهنت اونقدر به تحریک های کوچیک و فوری عادت کرده که دیگه برای چیزهای عمیق، حوصله نداره.
- صِراط ؛
میپرسی چرا هیچ چیز خوشحالم نمیکنه؟ شاید چون ذهنت اونقدر به تحریک های کوچیک و فوری عادت کرده که دیگه
میپرسی چرا دیگه حوصلهی نماز، قرآن، کتاب، فکر کردن و خلوت ندارم؟
شاید مسئله این نیست که یه شبه بی ایمان شدی. شاید ذهنی که هر چند ثانیه یه چیز تازه میخواد، دیگه با چیزی که باید برای فهمیدنش مکث کرد، کنار نمیاد.
قرآن رو قبول داره، اما نمیخونه.
نماز رو قبول داره، اما عقب میندازه.
مرگ رو قبول داره، اما هیچوقت جدی بهش فکر نمیکنه.
قیامت رو قبول داره، اما تصمیم هاش طوریه که انگار قرار نیست روزی دربارشون سؤال بشه.
و عجیب تر اینکه ممکنه تموم اینا رو بدونه. دونستن، همیشه به معنی باور کردن نیست. ممکنه آدم چیزی رو با عقلش قبول داشته باشه، اما هنوز در عمق وجودش زندگیش نکرده باشه. هممون می دونیم روزی میمیریم؛ اما خیلی ها طوری زندگی میکنن که انگار مرگ فقط یه اتفاق برای دیگرانه.
- صِراط ؛
و عجیب تر اینکه ممکنه تموم اینا رو بدونه. دونستن، همیشه به معنی باور کردن نیست. ممکنه آدم چیزی رو با
می دونیم وقت محدوده؛ اما ساعت هامون رو خرج چیزهایی می کنیم که فردا حتی یادمون نمیاد چی بودن.
می دونیم عمر بر نمی گرده؛ اما بخش بزرگی از اون رو صرف تماشای زندگی دیگران می کنیم.
این تناقض، ارزش فکر کردن داره.
شاید یکی از بزرگ ترین گرفتاری های انسان امروز این نیست که چیز زیادی نمیدونه؛ اینه که نمی دونه چه چیزی ارزش دونستن داره.
- صِراط ؛
می دونیم عمر بر نمی گرده؛ اما بخش بزرگی از اون رو صرف تماشای زندگی دیگران می کنیم. این تناقض، ارزش ف
از زندگی آدمی خبر داریم که هرگز قرار نیست اون رو ببینیم، اما از حال خودمون بی خبریم. می دونیم فلانی کجا رفته، چه پوشیده، با چه کسی قهر کرده، چه چیزی خریده، چه نظری دربارهی فلان موضوع داره!
چه جور آدمی میخوای بشی؟سکوت.
اگر پول و توجه مردم مسئله نبود، باز هم همین مسیر رو میرفتی؟
سکوت.
اگر مطمئن بودی فقط چند سال دیگه زنده ای، باز هم همینطور زندگی میکردی؟
باز سکوت.
اینا ترسناکه واقعا..
چون ممکنه آدم سال ها زنده باشه، درس بخونه، کار کنه، ازدواج کنه، پول دربیاره، سفر بره، بخنده، عکس بگیره و حتی موفق هم بشه؛ اما یه روز بفهمه اصلاً خودش انتخاب نکرده که چه کسی باشه.