eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️خلاقیت با سیمان🪨 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت32 علی‌می‌ترسید‌قزمیت‌زودی‌ت
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت33 ایستگاه‌راه‌آهن‌اندیمشک‌غلغله‌بود. ‌پیر‌و‌جوان‌و‌کودک‌یا‌مي‌خواستند‌سوار‌قطار‌بشوند‌یا‌برای‌بدرقه‌مسافران‌آمده‌بودند. ‌صدایی‌از‌عقب‌جمعیت‌بلند‌شد‌و‌مردم‌با‌ترس‌و‌واهمه‌کنار‌رفتند.‌ یک‌باریکه‌ي‌خلوت،‌وسط‌جمعیت‌درست‌شد‌و‌یوسف‌درحالی‌که‌افسار‌دو‌قاطر‌را‌گرفته‌بود‌وارد‌باریکه‌راه‌شد. ‌پشت‌سرش‌کربلایی‌و‌حسین‌و‌علی‌و‌اکبر‌خراسانی‌و‌سیاوش‌و‌مش‌برزو‌ظاهر‌شدند. ‌هر‌کدام‌افسار‌یک‌یا‌دو‌قاطر‌را‌می‌کشیدند‌و‌به‌طرف‌واگن‌آخری‌قطار‌می‌رفتند.‌ مردم‌با‌حیرت‌آن‌ها‌را‌نگاه‌ميکردند.‌رزمنده‌هایي‌که‌می‌خواستند‌سوار‌قطار‌شوند،‌دور‌آن‌ها‌جمع‌شدند.‌ چند‌کودک‌و‌نوجوان‌که‌از‌شادی‌دلشان‌غنج‌می‌رفت،‌با‌سروصدا‌دنبال‌قاطرها‌راه‌افتاده‌بودند‌ و‌دست‌افشانی‌و‌سروصدا‌میکردند. ‌سیاوش‌در‌نگاه‌نوجوانان‌هم‌سن‌وسال‌خودش‌یک‌قهرمان‌بود! ‌خودش‌هم‌این‌موضوع‌را‌فهمیده‌بود‌و‌فخر‌میفروخت. ‌با‌تکبر‌سینه‌جلو‌داده‌بود‌و‌الکی‌هیاهو‌و‌خود‌شیرینی‌میکرد: ‌حواست‌کجاست‌مش‌برزو،‌قاطرت‌در‌نره! ‌کربلایی‌اگه‌نمی‌تونی،‌افسار‌قاطرهات‌رو‌بده‌من‌برات‌می‌آرم. ‌آقایوسف‌سوار‌کدوم‌واگن‌بشیم؟‌‌ یوسف‌که‌از‌نگاه‌کنجکاو‌مردم‌کلافه‌شده‌بود،‌دق‌دلی‌اش‌را‌سر‌سیاوش‌خالی‌کرد. ‌حرف‌نزن‌بچه،‌سرت‌به‌کار‌خودت‌باشه! قاطرها‌را‌بردند‌ته‌قطار،‌نزدیک‌واگن‌باری‌که‌بدنه‌اش‌چوبی‌بود. ‌قاطرها‌در‌دنیای‌خودشان بودند‌و‌دم‌تکان‌میدادند‌و‌حشرات‌مزاحم‌را‌دک‌میکردند.‌ آقاابراهیم‌و‌سید‌علی‌و‌مراد‌که‌برای‌ ‌بدرقه ي‌یوسف‌و‌دوستانش‌ قبول‌زحمت‌کرده‌ و‌ تا‌آن‌جا‌آمده‌بودند،‌‌نمیتوانستند‌جلوی‌خنده‌ي‌گاه‌ و‌‌بیگاهشان‌را‌بگیرند. ‌یوسف‌با‌صدای‌آهسته‌گفت:‌«دستت‌درد‌نکنه‌آقاابراهیم.‌خوب‌مارو‌فیلم‌ملت‌کردی». آقاابراهیم‌با‌قیافه ي‌حق‌به‌جانب‌گفت: ‌«کدوم‌فیلم‌یوسف‌جان؟»‌ ‌مگه‌‌نمیبینید؟‌ملت‌رسماً‌دارن‌به‌ما‌ ‌میخندن‌و‌چشم‌و‌ابرو‌می‌آن. ‌نمی‌شد‌اینارو‌با‌ماشینی،‌کامیونی‌چیزی‌بفرستید،‌ما‌هم‌با‌قطار‌پشت‌سرشون‌‌میرفتیم؟‌ ‌اون‌وقت‌کی‌باید‌حواسش‌به‌قاطرها‌‌میشد؟‌ هرچی‌نباشه‌تو‌ و‌ دوستانت‌ قبول‌مسئولیت‌کردید‌و‌قاطرها‌‌تحت نظر‌شما‌هستن.‌ در‌گوشه‌ي‌دیگر‌سیاوش‌داشت‌به‌کودکان‌و‌نوجوانان‌کنجکاو‌درباره‌قاطرها‌توضیح‌م‌یداد‌ و‌حسابی‌احساس‌غرور‌میکرد. ‌یک‌پسر‌بچه‌که‌سرما‌خورده‌بود‌و‌تندتند‌مُفش‌را‌با‌آستینش‌پاک‌میکرد،‌پرسید: ‌«ازشون‌نمیترسی؟» سیاوش‌با‌غرور‌و‌افتخار‌گفت: ‌«از‌چی‌بترسم؟اینا‌کاری‌با‌من‌ندارن.‌منو‌ ‌میشناسن».😎 ‌در‌همین‌لحظه‌قاطری‌به‌اسم‌عقاب‌که‌یک‌چشم‌و‌خیلی‌شرور‌بود‌و‌بی‌قراری‌میکرد،‌ با‌کله‌به‌کتف‌سیاوش‌کوبید.🐴 ‌سیاوش‌چنان‌سکندری‌خورد‌که‌اگر‌علی‌حواسش‌نبود‌و‌او‌را‌نمی‌گرفت‌روی‌زمین‌پهن‌می‌شد.🥴 ‌بچه‌ها‌خندیدند.🤣🤣🤣 ‌سیاوش‌که‌بور‌شده‌بود،‌کم‌نیاورد‌و‌گفت: ‌«این‌قاطر‌یه‌چشم،‌کم ‌یخل‌و‌چله،‌خودم‌درستش‌می‌کنم».😏 ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ها دلمان هوای نشستن در صحن زیبایت و خیره شدن به گنبد زرد طلایی ات را می کند هر کسی زائر شد ما رو فراموش نکنه 🙏 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
حیف نون میره کله پاچه فروشی یارو بهش میگه:قربون چشم بگذارم؟ حیف نون میگه:نه آقا! حداقل صبر کن من برم قایم شم!😂😂 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️ برای جشن ها ریسه ی زیبا بسازیم. •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت33 ایستگاه‌راه‌آهن‌اندیمشک‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت34 ‌سوت‌بلند‌و‌کشدار‌قطار‌بلند‌شد. ‌دو‌کارگر‌راه‌آهن‌با‌عجله‌در‌کشویی‌واگن‌باری‌را‌باز‌کردند. ‌یکی‌شان‌گفت: ‌«عجله‌کنید‌قطار‌میخواد‌راه‌بیفته».‌ یوسف‌به‌فاصله‌بین‌سکو‌و‌واگن‌نگاهی‌انداخت‌و‌پرسید: ‌«چطوری‌قاطرها‌را‌سوار‌کنیم؟»‌ ‌آقاابراهیم‌هم‌مثل‌بقیه‌از‌این‌سؤال‌پکر‌شد‌و‌به‌اطراف‌نگاه‌کرد. ‌یوسف‌امیدش‌این‌بود‌که‌یکی‌پیدا‌شود‌را‌ه حلی‌جلوی‌پایشان‌بگذارد. ‌حسین‌از‌کارگر‌دومی‌پرسید: ‌«حاجی،‌شما‌چیزی‌به‌عقلتون‌نمی‌رسه.‌ این‌قاطرهارو‌چطوری‌سوار‌قطار‌کنیم؟»‌ هر‌دو‌کارگر‌به‌هم‌نگاه‌کردند؛‌یعنی‌ما‌هم‌نمی‌دانیم.‌ علی‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «عرض‌کنم‌که،‌حالا‌چي‌کار‌کنیم؟» سیاوش‌با‌شیطنت‌گفت:‌ «چطوره‌براشون‌دست‌قلاب‌بگیریم؟‌یا‌چطوره‌دولا‌بشیم‌اونا‌دست‌و‌پاشو ‌نرو‌بذارن‌روی‌کت‌و‌کولمون‌برن‌بالا؟» ‌همه‌ي‌آن‌هایی‌که‌آن‌جا‌بودند،‌خندیدند.🤣🤣 ‌آقاابراهیم‌به‌کارگران‌راه‌آهن‌گفت: ‌«قربون‌شکلتون،‌ببینید‌می‌تونید‌تخته‌پاره‌ای،‌چیزی‌پیدا‌کنید‌این‌ها‌رو‌از‌روش‌رد‌کنیم‌به‌واگن».‌ دو‌کارگر‌راه‌آهن‌غرولندکنان‌رفتند. ‌یوسف‌به‌آقاابراهیم‌گفت: ‌«چی‌می‌شد‌این‌هارو‌با‌کامیون‌می‌فرستادید‌برن،‌ما‌هم‌با‌قطار؟»‌ ‌چند‌دفعه‌بگم؟‌راه‌دوره.‌باید‌مراقب‌این‌زبون‌بسته ها‌بود.‌ ‌چه‌فرقی‌می‌کنه،‌ما‌که‌قراره‌تو‌قسمت‌مسافرها‌باشیم.‌ ‌کی‌گفته؟‌شرمنده،‌شما‌هم‌با‌قاطرها‌همین‌قسمت‌سوار‌می‌شید. ‌باید‌چهار‌چشمی‌حواستون‌باشه‌بین‌راه‌اتفاقی‌براشون‌نیفته! هر‌هفت‌نفر‌با‌وحشت‌و‌نگرانی‌به‌هم‌نگاه‌کردند.‌ آقاابراهیم‌سرش‌را‌پایین‌انداخت‌و‌گفت: ‌«شاید‌این‌طوری‌بهتر‌باشه».‌ حسین‌که‌حسابی‌برزخ‌شده‌بود،‌غرید: ‌«آره‌دیگه،‌تمام‌راه‌با‌هم‌می‌گیم‌و‌می‌خندیم‌و‌به‌اخلاق‌هم‌وارد‌می‌شیم.‌نه؟‌ اون‌هم‌با‌این‌قاطر‌های‌نازنین.‌ ‌ای‌خدا!»‌ سیدعلی‌و‌مراد‌به‌زحمت‌جلوی‌خنده‌شان‌را‌گرفتند.‌ کربلایی‌گفت:‌ «حالا‌که‌قراره‌با‌قاطرها‌همسفر‌بشیم،‌چطوره‌بریم‌تو‌واگن‌رو‌مرتب‌کنیم؟‌ اول‌باید‌ساک‌و‌وسایلمون‌رو‌بچینیم.‌زود‌باشید‌دیگه». ‌به کمک‌هم‌ساک‌ها‌و‌کوله‌هایشان‌را‌سمت‌راست‌واگن،‌کنار‌دیواره‌ی‌چوبی‌چیدند. ‌سیدعلی‌و‌مراد‌هفت‌تا‌کیسه‌خواب‌توی‌واگن‌انداختند. ‌علی‌و‌اکبر‌خراسانی‌چند‌عدل‌کاه‌را‌نفس‌نفس‌زنان‌توی‌واگن‌انداختند. ‌بعدش‌عدل‌های‌کاه‌را‌مثل‌یک‌دیوار،‌وسط‌واگن‌کنار‌هم‌گذاشتند‌تا‌از‌قاطرها‌دور‌بمانند.‌ دو‌کارگر‌راه‌آهن‌با‌یک‌در‌چوبی‌بزرگ‌آمدند. یک‌سر‌آن‌را‌گذاشتند‌توی‌دهانه‌ي‌در‌کشویی‌واگن‌و‌سر‌دیگرش‌را‌روی‌زمین.‌ کربلایی‌جلو‌افتاد‌و‌با‌امر‌و‌نهی‌او،‌افسار‌قاطرها‌را‌کشیدند‌ تا‌سوار‌واگن‌شوند؛‌ اما‌قاطرها‌ترسیده‌بودند‌و‌سر‌و‌گردن‌تکان‌ میدادند.‌ یوسف‌و‌همراهانش‌افسار‌قاطرها‌را‌می‌کشیدند‌و‌آقاابراهیم‌و‌سیدعلی‌و‌مراد‌به‌قاطرها‌زور‌می‌زدند‌تا‌از‌در‌چوبی‌که‌حالا‌پل‌شده‌بود،‌بالا‌بکشند. ‌قاطر‌یک‌چشم‌که‌اولین‌قاطر‌بود‌تسلیم‌فشار‌شد‌و‌با‌سه‌حرکت‌جست‌زد‌و‌سوار‌واگن‌شد. ‌سیاوش‌از‌خوش‌حالی‌جیغ‌کشید. ‌قاطر‌های‌دیگر‌با‌اطمینان‌از‌به‌سلامت‌رسیدن‌دوست‌و‌همکارشان! ‌از‌روی‌پل‌بالا‌کشیدند‌و‌به‌قاطر‌یک‌چشم‌پیوستند ‌سوت‌کشدار‌و‌ممتد‌از‌قطار‌بلند‌شد. ‌همه‌از‌نفس‌افتاده‌بودند. ‌یوسف‌دیگر‌رمق‌نداشت‌درست‌و‌حسابی‌با‌آقاابراهیم‌و‌دو‌همراهش‌خداحافظی‌کند. ‌دستی‌تکان‌داد‌و‌از‌پل‌چوبی‌بالا‌کشید.‌ آقا‌ابراهیم‌گفت: ‌«ما‌هم‌چند‌روز‌دیگه‌می‌آییم‌اون‌جا. ‌سپردم‌وقتی‌رسیدید‌اردوگاه‌بچه‌ها‌کمکتون‌کنند‌جاگیر‌بشید».‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
هوشِ‌من‌راهوسِ‌ڪرب‌و‌بَلایش‌بُرده شبِ‌جمعہ‌‌شده‌و‌بوی‌حرم‌می‌آید ما گُم شدگآنیم که اندر خمِ دنیا تنها هنرِ ماست که مجنونِ حُسینیم +حُـسین آقام همه میرن تو میمونی برام.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
جمعه صبح است به نرگس برسان اين پيغام سوخت بی عطر تو اين باغ كمی زود بیا... ▫️رمضان امسال را با تمام دعاهاے فرج وقت افطارش، با تمام گله هاے هر شب افتتاحش، با تمام «عجّل» هاے شب هاے قدرش، می‌سپارم به شما اے آقاے من! به این امید ڪه به یمن آمین هایت، آخرےن آدینه رمضان بے حضورت باشد •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا خودت برای دلم کاری کن ماه مبارک رمضان به نیمه رسید اما دل من .... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖