eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفیق جان امروز قدم هایی که برمیداری مثل قرص آرامش برای مظلومه پاشو و بگو یا حیدر و حضورت توی راهپیمایی رو به نیت صاحب الزمان (عج) ثبت کن یا حیدر✌️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
❤️ هواشناسی اعلام کرد؛ هوای یکدیگر را داشته باشید...! ✨ دل نشکنید ✨قضاوت نکنید ✨ به غم کسی نخندید ✨و هوای پدر و مادرتان را داشته باشید •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
همین الان از تهران بهم زنگ زدن پرسیدن وسیله نقلیه دارین منم گفتم اره بعد در مورد دستگاه کم کردن بنزین یه ساعت توضیح داده بعد پرسید وسیلتون چیه منم گفتم دوچرخه یارو گوشی رو طوری قطع کرد که صدای شکستن گوشی، گوشامو کر کرد به نظر شما دوچرخه وسیله نیست؟ 🤣🤣🤣🤣 ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان بی شباهت به آب نیست💦 اگر بخواهد زنـده باشـد و زندگی ببخشد🧡 باید جـریان داشته باشد باید باران شود🌨 و بر جهان🌎 ببـارد و گرنه مرداب میشود و میگندد •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دفتر جینگول مینگول 🧡😍😍👌👌
👩‍🎓 موقع‌درس‌خوندن‌چۍکنـٰارمون‌باشھ؟🤔📚 - چندتا برگه چک نویس📋. - دفتر خلاصه نویسی📒. - کتاب📚. - کتاب‌کار📓♥️. - چند تا مداد و خودکار🖍💛. - یک لیوان آب🥤. •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو دوبار میبینی😂 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️ با بطری یک کاردستی زیبا درست کن 🎏🐳🐬 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت38 اکبر‌خراسانی‌پرسید:‌«دوا‌
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت39 در‌فاصله‌اي‌که‌آن‌ها‌به‌محل‌جدید‌عادت‌می‌کردند،‌هر‌کدام‌به‌کار‌خود‌مشغول‌شدند.‌ کربلایی‌و‌مش‌برزو‌هنوز‌به‌حصارها‌و‌اصطبل‌سرکشی‌میکردند‌و‌کم‌و‌کسری‌ها‌را‌برطرف‌م ‌یکردند. ‌حسین‌با‌خودش‌تمرین‌میکرد‌که‌نفرتش‌از‌قاطرها‌را‌کم‌کند.‌ اما‌هربار‌که‌چشمش‌به‌قاطرها‌می‌افتاد،‌شانه‌چپش‌گزگز‌میکرد‌ و‌ یاد‌درد‌و‌زخم‌قدیمی‌اش‌می‌افتاد‌و‌دوباره‌از‌قاطرها‌متنفر‌می‌شد.‌ اکبر‌خراسانی‌دلش‌برای‌سینما‌رفتن‌تنگ‌شده‌بود‌و‌به‌یوسف‌اصرار‌میکرد‌به‌او‌مرخصی‌ساعتی‌بدهد‌ تا‌به‌نزدیک‌ترین‌شهر‌رفته‌و‌یک‌فیلم،‌هر‌چند‌مزخرف‌و‌ضعیف‌ببیند‌و‌حالش‌خوب‌شود! ‌علی‌نجفی‌هر‌روز‌به‌واحد‌تبلیغات‌می‌رفت‌ و‌در‌کتابخانه‌کم‌حجم‌آنجا‌دنبال‌مطالبی‌به‌درد‌بخور‌درباره‌خلق‌و‌خوی‌قاطرها‌می‌گشت. ‌یوسف‌همان‌روز‌اول‌به‌تلفن‌خانه‌تازه‌تأسیس‌اردوگاه‌رفت‌ و‌یک‌ربع‌تلفنی‌با‌خانه‌صحبت‌کرد.‌از‌آن‌یک‌ربع،‌دودقیقه‌با‌پدر‌و‌مادرش‌حرف‌زد‌ و‌یک‌دقیقه‌به‌اصرار‌و‌التماس‌پسرخاله‌و‌تنها‌برادرزنش‌دانیال‌گوش‌داد‌ که‌از‌یوسف‌خواهش‌میکرد‌پارتی‌بازی‌کند‌و‌او‌را‌هم‌به‌جبهه‌ببرد‌ و‌دوازده‌دقیقه‌با‌دختر‌خاله‌و‌نامزدش‌مارال!‌آن‌قدر‌از‌صحبت‌با‌مارال‌سر‌کیف‌بود‌که‌یادش‌رفت‌دانیال‌چه‌گفته‌و‌خودش‌چه‌جوابش‌داده. ‌سه‌روز‌بعد‌که‌دانیال‌با‌یک‌ساک‌کوچک‌و‌‌دست‌و‌صورت‌سرمازده‌به‌دژبانی‌اردوگاه‌رسید،‌ تازه‌یوسف‌فهمید‌چه‌اشتباهي‌کرده‌است! ‌دانیال‌حرف‌های‌یوسف‌را‌باور‌کرده‌و‌از‌خانه‌فرار‌کرده‌بود‌و‌خودش‌را‌به‌آن‌جا‌رسانده‌بود! دانیال‌سرمای‌شدیدی‌خورده‌بود‌و‌پشت‌سرهم‌عطسه‌میکرد. ‌کربلایی‌با‌مهربانی‌برایش‌چایی‌داغ‌آورد‌و‌گفت: ‌«بخور‌پسرم.‌حالت‌رو‌خوب‌می‌کنه.‌بعد‌هم‌این‌جوشوندن ‌یرو‌یک‌نفس‌برو‌بالا». دانیال‌دوبار‌ جوشوندنی‌ اختراعی‌کربلایی‌را‌خورد‌و‌با‌التماس‌گفت: ‌«دیگه‌نه‌کربلایی،‌خیلی‌بدمزه‌است».‌ ‌بدمزه‌هست،‌اما‌دواست،‌ داروی‌درمان‌تو‌همین‌معجونیه‌که‌فقط‌خودم‌طرز‌درست‌کردن‌شرو‌بلدم.‌ بخور‌پسرم‌تا‌زودی‌خوب‌بشی. ‌یوسف‌خون‌خونش‌را‌م ‌یخورد. ‌به‌دانیال‌چشم غره‌رفت‌و‌گفت: ‌«امان‌از‌دست‌تو.‌براي‌چی‌سرخود‌و‌بیجهت‌سر‌ت رو‌انداختی‌ پایین‌و‌ اومدی‌اینجا؟‌ براي‌چی‌به‌هیشکی‌خبر‌ندادی؟‌ نگفتی‌خاله‌و‌عموجان‌نگران‌میشن‌و‌میافتن‌این‌ور‌ و‌ اون‌ور‌ دنبالت‌گشتن؟‌ آخه‌پسر‌تو‌عقل‌تو‌کل ‌هات‌نیست؟»‌ دانیال‌عطسه‌ي‌جانانه‌اي‌کرد‌و‌گفت: ‌«خودت‌گفتی‌قدمت‌روی‌چشم،‌ بیا‌پیش‌خودم‌کارات‌رو‌راست‌و‌ریس‌می‌کنم. ‌نگفتی‌فرمانده‌گردان‌شدی‌و‌دیگه‌خَرت‌می‌ره‌و‌همه‌حرفت‌رو‌گوش‌می‌کنن؟‌ نکنه‌همه‌حرفات‌قپی‌بوده‌و‌فقط‌خواستی‌خودت‌رو‌مهم‌نشون‌بدی؟»‌ یوسف‌به‌دانیال‌براق‌شد.‌مش‌برزو‌و‌کربلایی‌دست‌هایش‌را‌گرفتند‌تا‌به‌او‌حمله‌نکند.‌ ‌عجب‌بچه‌پرروئیه.‌حالا‌من‌یه‌چیز‌گفتم. ‌تو‌براي‌چی‌باور‌کردی؟‌براي‌چی‌بیخبر‌پا‌شدی‌و‌اومدی؟‌ ‌چندروز‌پیش‌که‌تلفن‌زدی،‌بهت‌گفتم‌می‌خوام‌بیام،‌ تو‌هم‌گفتی‌قدمت‌روی‌چشم.‌ یوسف‌با‌خشم‌و‌غضب‌برای‌دانیال‌چشم‌دراند. ‌گرچه‌در‌دل‌ ‌می دانست‌حق‌با‌دانیال‌است. ‌وقتی‌‌میخواست‌ با‌مارال‌صحبت‌کند،‌ دانیال‌گوشی‌تلفن‌را‌قاپید‌و‌تندتند‌ پرت‌و‌پلا‌ بهم‌بافت‌و‌یوسف‌ برای‌آن‌که‌او‌را‌دست‌به‌سر‌کند،‌ بدون‌ ‌آنکه‌متوجه‌ حرفهای‌او‌شود‌و‌فقط‌برای‌آن‌که‌هرچه‌زودتر‌با‌مارال‌صحبت‌کند،‌ الکی‌وعده‌داده‌و‌ بله بله‌و‌چشم‌چشم‌گفته‌بود.‌ از‌کجا‌میدانست‌دانیا ‌ل‌حرفهای‌او‌را‌جدی‌گرفته‌و‌باور‌کرده‌است.‌‌ یوسف‌با‌خشم‌نفسش‌را‌بیرون‌داد‌و‌گفت:‌ «فردا‌صبح‌زود‌خودم‌می‌برمت‌ترمینال‌با‌اتوبوس‌می‌فرستمت‌بری‌خونه؛‌جای‌تو‌این‌جا‌نیست».‌ دانیال‌باپررویی‌گفت:‌ «من‌این‌ ‌حرفها‌سرم‌ ‌نمیشه.‌خودت‌قول‌دادی‌کارامو‌درست‌ ‌میکنی‌و‌منم‌اومدم. دیگه‌روی‌برگشتن‌ندارم.‌من‌می‌مونم». ‌‌دِ‌عجب‌بچه‌سمجیه.‌آخه‌پسر،‌تو‌نهَ‌سنت‌می‌خوره‌نه،‌قد‌و‌بالات‌که‌رزمنده‌بشی.‌جنگیدن‌بنُیه‌میخواد. دانیال‌بغض‌کرده،‌به‌سیاوش‌که‌تازه‌وارد‌شده‌بود،‌اشاره‌کرد: ‌پس‌این‌چیه؟‌دو‌وجب‌از‌منم‌کوتاه‌تره.‌ ‌چهطور‌این‌میتونه‌من‌نمیتونم؟‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖