eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دفتر جینگول مینگول 🧡😍😍👌👌
👩‍🎓 موقع‌درس‌خوندن‌چۍکنـٰارمون‌باشھ؟🤔📚 - چندتا برگه چک نویس📋. - دفتر خلاصه نویسی📒. - کتاب📚. - کتاب‌کار📓♥️. - چند تا مداد و خودکار🖍💛. - یک لیوان آب🥤. •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو دوبار میبینی😂 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️ با بطری یک کاردستی زیبا درست کن 🎏🐳🐬 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت38 اکبر‌خراسانی‌پرسید:‌«دوا‌
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت39 در‌فاصله‌اي‌که‌آن‌ها‌به‌محل‌جدید‌عادت‌می‌کردند،‌هر‌کدام‌به‌کار‌خود‌مشغول‌شدند.‌ کربلایی‌و‌مش‌برزو‌هنوز‌به‌حصارها‌و‌اصطبل‌سرکشی‌میکردند‌و‌کم‌و‌کسری‌ها‌را‌برطرف‌م ‌یکردند. ‌حسین‌با‌خودش‌تمرین‌میکرد‌که‌نفرتش‌از‌قاطرها‌را‌کم‌کند.‌ اما‌هربار‌که‌چشمش‌به‌قاطرها‌می‌افتاد،‌شانه‌چپش‌گزگز‌میکرد‌ و‌ یاد‌درد‌و‌زخم‌قدیمی‌اش‌می‌افتاد‌و‌دوباره‌از‌قاطرها‌متنفر‌می‌شد.‌ اکبر‌خراسانی‌دلش‌برای‌سینما‌رفتن‌تنگ‌شده‌بود‌و‌به‌یوسف‌اصرار‌میکرد‌به‌او‌مرخصی‌ساعتی‌بدهد‌ تا‌به‌نزدیک‌ترین‌شهر‌رفته‌و‌یک‌فیلم،‌هر‌چند‌مزخرف‌و‌ضعیف‌ببیند‌و‌حالش‌خوب‌شود! ‌علی‌نجفی‌هر‌روز‌به‌واحد‌تبلیغات‌می‌رفت‌ و‌در‌کتابخانه‌کم‌حجم‌آنجا‌دنبال‌مطالبی‌به‌درد‌بخور‌درباره‌خلق‌و‌خوی‌قاطرها‌می‌گشت. ‌یوسف‌همان‌روز‌اول‌به‌تلفن‌خانه‌تازه‌تأسیس‌اردوگاه‌رفت‌ و‌یک‌ربع‌تلفنی‌با‌خانه‌صحبت‌کرد.‌از‌آن‌یک‌ربع،‌دودقیقه‌با‌پدر‌و‌مادرش‌حرف‌زد‌ و‌یک‌دقیقه‌به‌اصرار‌و‌التماس‌پسرخاله‌و‌تنها‌برادرزنش‌دانیال‌گوش‌داد‌ که‌از‌یوسف‌خواهش‌میکرد‌پارتی‌بازی‌کند‌و‌او‌را‌هم‌به‌جبهه‌ببرد‌ و‌دوازده‌دقیقه‌با‌دختر‌خاله‌و‌نامزدش‌مارال!‌آن‌قدر‌از‌صحبت‌با‌مارال‌سر‌کیف‌بود‌که‌یادش‌رفت‌دانیال‌چه‌گفته‌و‌خودش‌چه‌جوابش‌داده. ‌سه‌روز‌بعد‌که‌دانیال‌با‌یک‌ساک‌کوچک‌و‌‌دست‌و‌صورت‌سرمازده‌به‌دژبانی‌اردوگاه‌رسید،‌ تازه‌یوسف‌فهمید‌چه‌اشتباهي‌کرده‌است! ‌دانیال‌حرف‌های‌یوسف‌را‌باور‌کرده‌و‌از‌خانه‌فرار‌کرده‌بود‌و‌خودش‌را‌به‌آن‌جا‌رسانده‌بود! دانیال‌سرمای‌شدیدی‌خورده‌بود‌و‌پشت‌سرهم‌عطسه‌میکرد. ‌کربلایی‌با‌مهربانی‌برایش‌چایی‌داغ‌آورد‌و‌گفت: ‌«بخور‌پسرم.‌حالت‌رو‌خوب‌می‌کنه.‌بعد‌هم‌این‌جوشوندن ‌یرو‌یک‌نفس‌برو‌بالا». دانیال‌دوبار‌ جوشوندنی‌ اختراعی‌کربلایی‌را‌خورد‌و‌با‌التماس‌گفت: ‌«دیگه‌نه‌کربلایی،‌خیلی‌بدمزه‌است».‌ ‌بدمزه‌هست،‌اما‌دواست،‌ داروی‌درمان‌تو‌همین‌معجونیه‌که‌فقط‌خودم‌طرز‌درست‌کردن‌شرو‌بلدم.‌ بخور‌پسرم‌تا‌زودی‌خوب‌بشی. ‌یوسف‌خون‌خونش‌را‌م ‌یخورد. ‌به‌دانیال‌چشم غره‌رفت‌و‌گفت: ‌«امان‌از‌دست‌تو.‌براي‌چی‌سرخود‌و‌بیجهت‌سر‌ت رو‌انداختی‌ پایین‌و‌ اومدی‌اینجا؟‌ براي‌چی‌به‌هیشکی‌خبر‌ندادی؟‌ نگفتی‌خاله‌و‌عموجان‌نگران‌میشن‌و‌میافتن‌این‌ور‌ و‌ اون‌ور‌ دنبالت‌گشتن؟‌ آخه‌پسر‌تو‌عقل‌تو‌کل ‌هات‌نیست؟»‌ دانیال‌عطسه‌ي‌جانانه‌اي‌کرد‌و‌گفت: ‌«خودت‌گفتی‌قدمت‌روی‌چشم،‌ بیا‌پیش‌خودم‌کارات‌رو‌راست‌و‌ریس‌می‌کنم. ‌نگفتی‌فرمانده‌گردان‌شدی‌و‌دیگه‌خَرت‌می‌ره‌و‌همه‌حرفت‌رو‌گوش‌می‌کنن؟‌ نکنه‌همه‌حرفات‌قپی‌بوده‌و‌فقط‌خواستی‌خودت‌رو‌مهم‌نشون‌بدی؟»‌ یوسف‌به‌دانیال‌براق‌شد.‌مش‌برزو‌و‌کربلایی‌دست‌هایش‌را‌گرفتند‌تا‌به‌او‌حمله‌نکند.‌ ‌عجب‌بچه‌پرروئیه.‌حالا‌من‌یه‌چیز‌گفتم. ‌تو‌براي‌چی‌باور‌کردی؟‌براي‌چی‌بیخبر‌پا‌شدی‌و‌اومدی؟‌ ‌چندروز‌پیش‌که‌تلفن‌زدی،‌بهت‌گفتم‌می‌خوام‌بیام،‌ تو‌هم‌گفتی‌قدمت‌روی‌چشم.‌ یوسف‌با‌خشم‌و‌غضب‌برای‌دانیال‌چشم‌دراند. ‌گرچه‌در‌دل‌ ‌می دانست‌حق‌با‌دانیال‌است. ‌وقتی‌‌میخواست‌ با‌مارال‌صحبت‌کند،‌ دانیال‌گوشی‌تلفن‌را‌قاپید‌و‌تندتند‌ پرت‌و‌پلا‌ بهم‌بافت‌و‌یوسف‌ برای‌آن‌که‌او‌را‌دست‌به‌سر‌کند،‌ بدون‌ ‌آنکه‌متوجه‌ حرفهای‌او‌شود‌و‌فقط‌برای‌آن‌که‌هرچه‌زودتر‌با‌مارال‌صحبت‌کند،‌ الکی‌وعده‌داده‌و‌ بله بله‌و‌چشم‌چشم‌گفته‌بود.‌ از‌کجا‌میدانست‌دانیا ‌ل‌حرفهای‌او‌را‌جدی‌گرفته‌و‌باور‌کرده‌است.‌‌ یوسف‌با‌خشم‌نفسش‌را‌بیرون‌داد‌و‌گفت:‌ «فردا‌صبح‌زود‌خودم‌می‌برمت‌ترمینال‌با‌اتوبوس‌می‌فرستمت‌بری‌خونه؛‌جای‌تو‌این‌جا‌نیست».‌ دانیال‌باپررویی‌گفت:‌ «من‌این‌ ‌حرفها‌سرم‌ ‌نمیشه.‌خودت‌قول‌دادی‌کارامو‌درست‌ ‌میکنی‌و‌منم‌اومدم. دیگه‌روی‌برگشتن‌ندارم.‌من‌می‌مونم». ‌‌دِ‌عجب‌بچه‌سمجیه.‌آخه‌پسر،‌تو‌نهَ‌سنت‌می‌خوره‌نه،‌قد‌و‌بالات‌که‌رزمنده‌بشی.‌جنگیدن‌بنُیه‌میخواد. دانیال‌بغض‌کرده،‌به‌سیاوش‌که‌تازه‌وارد‌شده‌بود،‌اشاره‌کرد: ‌پس‌این‌چیه؟‌دو‌وجب‌از‌منم‌کوتاه‌تره.‌ ‌چهطور‌این‌میتونه‌من‌نمیتونم؟‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
📖⃟📿 🥺🥲💔 خدای خوبِ من!💕 تو منو با ماه رمضان آشنا کردی تا خیلی از بلاها رو برداری و منو مهمون برکاتش کنی؛ کمکم کن تا که از این به من رسیده رو تا بعدی حفظ کنم!🧕🏻💕 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا