eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
خدای من به حضورت به نگاهت به پناهت به بهترین نیازمندم 💕 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
راضیه.mp3
زمان: حجم: 1.4M
بیا که بی تو ... 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
. از دو چیز نترس که به دست خداست "روزی و مرگ" و به یک چیز هیچ وقت خیانت نکن "رفاقت" تا وقتی نگاه خدا به سوی توست از روی گرداندن دیگران غمگین مباش 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
426.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
↻✂️📏✏️••|| . . 🙃🙂 💠 ساخت کاغذی📄🚀 توسط بچه ها و پرتاب به سمت نماد اسرائیل🇮🇱 👨‍👨‍👧 موشک های آماده شده توسط بچه ها به صورت هماهنگ در میدان اصلی شهر به سمت نماد اسرائیل پرتاب شود. ᘜ⋆⃟݊👩‍🎓🇮🇷👨‍🎓🌹•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داداش چکار می کنی ؟!!! ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
💔 شرح شهادت بسیجی، مجتبی کاکل قمی مجتبی فقط ۱۴ سال و ۹ ماهش بود شلمچه، عملیات کربلای ۸ نماز صبح جمعه، بیست و یکمین روز فروردین ۱۳۶۶ را که خواندیم، آمادۀ رفتن شدیم. هوا هنوز تاریک بود که گفتند سوار نفربر شویم. یکی از بچه‌های گردان حمزه را که دیدم، چشمانش بدجوری نگران بود و قیافه‌اش درهم و گرفته. علت را که پرسیدم، گفت: - هفت هشت تا از بچه‌های گردان حمزه سوار وانت شده بودند که بروند جلو، ناگهان یک خمپاره اومد وسط‌شون و همه‌شون رو تیکه و پاره کرد. خیلی دلم برای‌شان سوخت که نرسیده به خط شهید شده بودند. وقتی گفت: - مجتبی کاکل‌ قمی" هم جزو اونا بود ... رنگم پرید. مجتبی کاکل‌ قمی نوجوان خوش‌سیمای کم سن و سال پرحرف و شلوغی بود. خودش می‌گفت که مداحی هم می‌کند. مدام یا حرف می‌زد و مخ تیلیت می‌کرد، یا زیر لب ذکر و نوحه می‌خواند. چهرۀ سبزه‌اش به شهید سعید طوقانی می‌خورد. جذاب بود و نورانی. شهید "مجتبی کاکل‌ قمی" متولد: ۱ خرداد ۱۳۵۱ شهادت: ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ عملیات کربلای ۸ در شلمچه. مزار: بهشت ‌زهرا (س) قطعۀ ۲۹ ردیف ۸۸ شمارۀ ۴ ✍🏻حمید داودآبادی •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت37 علی‌گفت:‌«یعنی‌داره‌خروپف
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت38 اکبر‌خراسانی‌پرسید:‌«دوا‌درمون‌چی؟‌درمون‌نداره؟» ‌چه‌درمونی‌پسرم؟‌رفتم‌پیش‌متخصص‌گفت‌باید‌رژیم‌غذایی‌مخصوص‌داشته‌باشم.‌ ‌خُب؟ ‌خُب‌به‌جمالت‌علی‌جان. ‌گفت‌من‌به‌بعضی‌غذاها‌حساسیت‌دارم‌و‌باید‌مراعات‌کنم. ‌اما‌چه‌فایده؛‌تنها‌چیزی‌که‌برام‌ضرر‌نداره‌سبزی‌خوردن‌و‌هویجه! ‌مگه‌می‌شه‌با‌خیار‌و‌هویج‌و‌سبزی‌زنده‌موند؟‌چند‌‌هفته ای‌با‌ بدبختی‌مراعات‌کردم. ‌خوب‌خوب‌شدم.‌اما‌پونزده‌کیلو‌وزن‌کم‌کردم! ‌از‌گشنگی‌داشتم‌هلاک‌می‌شدم. ‌تا‌یک‌تیکه‌نون‌خوردم‌دوباره‌روز‌از‌نو‌روزی‌از‌نو.‌ همه‌با‌خنده‌ي‌کربلایی‌به‌خنده‌افتادند. ‌مش‌برزو‌خیسی‌چشمانش‌را‌گرفت‌و‌گفت: ‌«کربلایی‌جسارت‌نباشه‌ها،اما‌فکر‌کنم‌بهتره‌شب‌ها‌کنار‌قاطرها‌بخوابی.‌ ‌اینطوری‌هم‌آن‌ها‌لالایی‌می‌شنوند،‌هم‌هیچ‌حیوون‌درند‌‌های‌جرأت‌نمی‌کنه‌نزدیک‌قاطرها‌بشه!»‌‌‌‌ ‌سرانجام‌پس‌از‌یک‌سفر‌خسته‌کننده،‌دوبار‌عوض‌کردن‌قطار‌و‌پیمودن‌بقیه‌راه‌ سوار‌بر‌کانتینر‌ یک‌ کامیون‌به‌ اردوگاه‌زمستانی‌در‌نزدیکی‌کوه‌های‌سرمازده‌و‌فرورفته‌در‌ابر‌و‌مه‌رسیدند.‌ یک‌‌روز‌سرد‌آخر‌پائیز‌بود. ‌از‌دهان‌و‌دماغ‌قاطرها‌بخار‌تندی‌بیرون‌می‌زد. ‌سیاوش‌که‌به‌سرما‌حساس‌و‌ناتوان‌بود،‌خودش‌را‌خوب‌پوشانده‌بود‌تا‌سرما‌نخورد. ‌چند‌پیراهن‌کاموایی‌و‌پشمی‌و‌اوُرکتی‌که‌آستری‌از‌پشم‌شیشه‌داشت،‌به‌تن‌کرده‌بود. ‌یک‌کلاه‌کشی‌به‌سر‌کرده‌بود‌و‌گوش‌هایش‌را‌زیر‌لبه‌ي‌آن‌پنهان‌کرده‌بود. ‌تندتند‌دماغش‌را‌پاک‌میکرد‌و‌لپ‌هایش‌از‌سوز‌سرما‌سرخ‌و‌تبدار‌شده‌بود.‌ از‌قبل‌آقاابراهیم‌دستور‌داده‌بود‌تا‌ده‌رزمنده‌کاربلد‌به‌آن‌ها‌در‌حصارکشی‌و‌آماده‌کردن‌محل‌زندگی‌قاطرها‌کمک‌کنند. ‌اردوگاه‌روی‌یک‌بلندی‌بود‌و‌از‌ساختمان‌های‌کوتاه‌و‌بلند‌نیمه‌کاره‌درست‌شده‌بود. ‌قرار‌شد‌محل‌زندگی‌نیرو‌های‌گردان‌ذوالجناح‌کنار‌اردوگاه‌باشد‌تا‌از‌مزاحمت‌و‌کنجکاوی‌دیگران‌در‌امان‌بمانند. ‌دور‌یک‌زمین‌پُردار‌و‌درخت،‌حصار‌چوبی‌کشیدند‌و‌خوب‌محکمش‌کردند‌که‌قاطرها‌فرار‌نکنند. ‌یک‌اصطبل‌چوبی‌هم‌براي‌قاطرها‌درست‌کردند. ‌یک‌نیم‌طبقه‌بالای‌اصطبل‌درست‌کردند‌تا‌شب‌ها‌کربلایی‌آن‌جا‌بخوابد. ‌کربلایی‌خیلی‌از‌این‌موضوع‌خوش‌حال‌و‌‌سپاسگزار‌شد! ‌قرار‌شد‌یوسف‌و‌دیگران‌هم‌در‌ساختمان‌‌یک‌طبقه ايکه‌نزدیک‌حصار‌و‌اصطبل‌بود‌سر‌کنند؛‌یوسف‌راضی‌راضی‌بود.‌ چند‌روز‌اول‌سیاوش‌هنوز‌با‌سرمای‌شدید‌آن‌جا‌بیگانه‌بود‌و‌دلش‌نمی‌آمد‌از‌کنار‌بخاری‌تکان‌بخورد؛‌ اما‌بعد‌ازچند‌روز‌خسته‌شد،‌حوصله‌اش‌سر‌رفت. ‌دوست‌داشت‌در‌هوای‌باز‌بچرخد‌و‌شلوغ‌کاری‌کند‌و‌انرژی‌فراوان‌وجودش‌را‌خالی‌کند.... ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا