eitaa logo
ستاره شو7💫
725 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
49 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
بین دو تصویر چند اختلاف وجود دارد؟👆 دورش خط بکش ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ده تا 😇 ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
دوستای گلم که تست هوش مشارکت کردند 👏👏👏👏👏👏👏👏👏 محمد رضا فروغی کوثر باقری زیبا خدامی فاطمه زهرا احمدی رضا عزیزی علی کنگازیان مریم جانثاری امید حجت علی حجت امیر محمد قاسمی علی احمدی فاطمه صادقی علی جزینی منصور عبداللهی ساغر یزدانی مهشید بورونی الهام احمدی خواه مهدی ابراهیم عابدی فاطمه زهرا بیغمیان عماد احمدی محمدعرفان صدارت عرفانه احمدی نرگس باقری طادی زهرا آهنین مشت ابوالفضل امانی یلدا عباسی سمیه جعفری حدیثه قدیری محمد حسن آبکار زینب فولادی نگار جعفری امیر علی زهرا اسدی اسما فدائی جواد مصطفی قلع ریز معصومه‌براتی هانیه جمالی امیر حسین نوری ماهان امینی امیر علی قاسمی فاطمه نصر اصفهانی سمیه اسداللهی محمد سجاد حیدری عرفان محمدی
بعضی ها یادشون میره اسم و فامیل بنویسن 🥸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
↻✂️📏✏️••|| . . 🙃🙂 عروسک تق تقی 👍 برای اونا که خواهر برادر کوچولو دارند هدیه قشنگیه 😍 ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ستاره شو7💫
#رمان #نوجوان #فرشته‌هاازکجامی‌آیند #قسمت_چهارم 🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 نشستم. انگار چهارپایه آسمانی بود. جایی بیرو
🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 محمد من شاگرد پینه‌دوزی بودم که همان نزدیکی‌ها یک زیرپله داشت. زیرپله‌ی خانه‌ای بَر خیابان که پیرمرد، سی سال آنجا کفاشی کرده بود. اول کفش نو هم می‌فروخت، اما بیشتر، کفش‌های کهنه را وصله‌پینه می‌کرد و واکس می‌زد. بچه‌هایی که توی خیابان فوتبال بازی می‌کردند، کفش‌های آش‌ولاش‌شان را می‌دادند او می‌دوخت بدون اینکه دستمزدی بگیرد. بچه‌ها را دوست داشت، برای همین من را هم زیر بال‌وپر خودش گرفت. اولین روز تعطیلات تابستان، من که پسری لندوک، لاغر، سفیدرو و سیزده‌چهارده‌ساله بودم با لباسی مندرس، رفتم جلوی زیرپله‌ی پیرمرد. می‌دانستم قلب مهربانی دارد. یک‌بار کفشم را بدون دستمزد دوخته بود. گفتم: «شاگرد نمی‌خواهی؟» گفت: «می‌بینی که خودم به زور توی این زیرپله جا شدم. حالا بیا بنشین خستگی‌ات در برود. یک چکه آب خنک بخور تا ببینم چه می‌شود...» بی‌هیچ چون‌وچرایی، روی چهارپایه‌ی کوتاهی کنار در نشستم؛ جایی که معمولاً مشتری‌ها می‌نشستند. پیرمرد برایم یک لیوان آب ریخت و بدون اینکه از جایش تکان بخورد، لیوان را به دستم داد.زیرپله‌ کوچک بود و دست‌ به دست می‌رسید. پرسید: «دنبال کاری که بیکار نباشی یا چی؟» ــ نه، می‌خواهم به یک دردی بخورم! پیرمرد پرسید: «کاری هم بلدی؟» گفتم: هیچی... ولی زود یاد می‌گیرم. او با صدایی که می‌لرزید، گفت: «حالا می‌خواهی یک چند روز بیا اینجا واکس زدن یادت بدهم، یک جعبه درست کن، سر همین خیابان بنشین کفش واکس بزن!» گفتم:«این‌جوری مشتری‌های شما کم می‌شوند!» پیرمرد کفاش گفت: «روزی را خدا می‌دهد، من برای سرگرمی می‌آیم درِ دکان. یک نفر آدمم، احتیاج ندارم، تو باید دستت بند باشد. اسمت چیست؟» گفتم: «محمد!» ــ هر وقت خواستی بیا، فکر من نباش! صبح روز بعد، وقتی پینه‌دوز آمد درِ دکانش را باز کند جلوی در بسته نشسته بودم. خندید و گفت: «سحرخیز هم که هستی؟! فوت‌وفن کفاشی را خیلی زود یاد گرفتم. پیرمرد وسایل هم برایم جور کرد. این‌طوری من شدم شاگرد پینه‌دوز. پیرمرد هر شب وقت برگشتن به خانه، سر راه‌اش، چند دقیقه‌ای کنار بساط من می‌نشست و با هم گپی می‌زدیم. تا آن شبی که بسته‌ای پر از پول پیدا کرد. آن شب وقتی آن دختر رفت، صدای تِق‌تِق قطره‌های باران روی ناودان مثل هق‌هق گریه بود. به آسمان نگاه کردم، ابرها کیپ هم بودند. آسمان دلش گرفته بود. با خودم گفتم: «استاد کفاش دیگر نمی‌آید.» اما آمد. چهارپایه را بیخ دیوار کشید و نشست. من هم در پناه سقف یک بالکن بودم. گفتم: «فکر نمی‌کردم امشب بیایی!» گفت: «ببین چی پیدا کردم.» دو بسته اسکناس را لای صفحه‌ی مجله‌ای پیچیده و دورش را با نخ بسته بودند. نخ را باز کرد و پول‌ها را به من نشان داد. در همان حال گفت: «کاش کسی پیدایش می‌کرد که دردی ازش دوا کند.» گفتم: «چند دقیقه زودتر آمده بودی یکی را می‌دیدی که این پول زندگی‌اش را نجات می‌داد.» پیرمرد پرسید: «کو، کجا رفت؟» گفتم: «رفت توی کوچه‌ی کرباسی!» پیرمرد گفت: «بدو دنبالش.آن کوچه بن‌بست است!» ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
43.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 موشن گرافی اصول دین برای نوجوان ( ۹ سال به بالا) این قسمت: توحید کتاب اصول دین نوجوان علی شعیبی 🔰 تصویرگر: طیبه محمدیاری 🔰 گوینده: حانیه غفاریان 🔰 سناریو و موشن گرافی: محدثه زاهری 🔰 با تشکر از مهشید تبیانیان ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
تا حالا به شباهت بین تخمه و اینترنت دقت کردین؟ هر جفتش وقتی میشینی پاش باید با بیل جدات کنن!! 😂✋️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
اندر دلِ‌من درون و بیرون همه اوست اندر تنِ‌من جان ُرگ ُخون همه اوست :)♥️ ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ستاره شو7💫
#زندگینامه #شهید_محمد_معماریان قسمت چهارم محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژي بود؛ كودكي پرجنب‌وجوش
قسمت_پنجم حالا محمد يك دل‌مشغولي مهم‌تر پيدا كرده بود. تا كارهايش در خانه و خياطي تمام مي‌شد، مي‌رفت مسجد و پايگاه. بزرگ‌ترها هم به او محبت خاص پيدا كرده بودند. هر وقت مي‌رفتند گشت و اردو و تمرينات نظامي و... محمد را هم با خودشان مي‌بردند و اين باعث مي‌شد كه جسم و روح محمد روزبه‌روز بيشتر رشد كند و پرورش يابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتيباني مشغول كارهاي بنايي و ساخت و سازهاي مورد نياز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سيزده سالگي شده بود كه با پدر راهي منطقة سومار شدند. آنجا داشتند براي رزمندگان تنور نان درست مي‌كردند. هرچند قبل از آنكه تنور نان داغي براي رزمنده‌ها درست كند، عراقي‌ها بمب‌بارانش كردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و ديدن‌ها و شنيدن‌ها براي محمد خيلي شيرين و پردرس بود و البته فتح بابي شد براي او. حالا ديگر نمي‌شد محمد را در شهر نگه‌داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. مي‌رفت و مي‌آمد. . . ادامه دارد.. اللهم‌عجل‌لولیک‌‌الفرج ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂