1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━══
•¦[☁️✨]¦•
کاردستی جامدادی🤗🎒✏️
#حوصلتون_سرنره✂️🔖
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو💫✾•
══❀━━☆◇☆━━━❀══
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━══
•¦[🏴♥️🌿]¦•
السلام علیک ابالفضل العباس ♥️
#استوری📱
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
══❀━━☆◇☆━━━❀══
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━══
•¦[🏴♥️🌿]¦•
❤️چهارشنبه های زیارتی
دوباره توگناهم،منکه همش رفیق
نیمه راهم
تو که رفیق خوبی بده تو آغوش
خودت پناهم🕊
#استوری📱
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
══❀━━☆◇☆━━━❀══
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
#چالش •¦[💌]¦•
روز0⃣5⃣ام چالش تلاوت قرآن📖🌼🦋
امام على عليه السلام :
تَعَلَّمُوا كتابَ اللّه ِ تباركَ و تعالى ؛ فإنّهُ أحسَنُ الحَديثِ و أبلَغُ المَوعِظَةِ ، و تَفَقَّهُوا فيه فإنّهُ رَبيعُ القُلوبِ ، و استَشفُوا بنُورِهِ فإنّه شِفاءٌ لِما في الصُّدورِ ، و أحسِنُوا تِلاوَتَهُ فإنّهُ أحسَنُ القَصصِ
كتاب خداوند تبارك و تعالى را بياموزيد؛ زيرا كه آن نيكوترين سخن و رساترين اندرز است و قرآن را بفهميد؛ زيرا كه آن بهار دلهاست و از نور آن شفا جوييد؛ زيرا كه آن شفابخش بيماريهاى سينه هاست و آن را نيكو تلاوت كنيد؛ زيرا كه آن بهترين داستان (تاريخ) است.
( تحف العقول : ۱۵۰ )
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
@audio_ketabPart10_خدای خوب ابراهیم.mp3
زمان:
حجم:
13.4M
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰══
•¦[🌿]¦•
#کتاب_صوتی 🎧
📗خدای_خوب_ابراهیم
فصل⓪⓵
پایان
#شهید_ابراهیم_هادی
#رفیق_خدایی🤍🌱
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
💫اینجا ستاره شو💫
══❀━☆◇☆━❀══
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━══
•¦[🏴♥️🌿]¦•
-بی حسین میشود زندگی کرد؟!
+گفتم نفس نکش!
-گفت:میمیرم...
+گفتم بی حسین میمیریم!
#دلیل_زندگی🤍🍃
┅┄❅💠❅┄┅
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
💫اینجا ستاره شو 💫
══❀━━☆◇☆━━❀══
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶خاکریز اسارت
💢 قسمت بیستم و یکم
برخورد انسانی سربازای عراقی
به لبه خاکریز که رسیدم سرباز عراقی فهمید زخمی ام و فوری پرید این طرف و منو بلند کرد و روی دوشش گذاشت و دوان دوان از داخل کانالی که پشت خاکریز کنده بودن منو برد داخل یه سنگرِ سرپوشیده.
از لهجه اش متوجه شدم از کردای عراقیه. حدود سی و پنج ساله بود با چهره ای مهربون، دلسوز و بسیار جوانمرد. شش نفر دیگه داخلِ سنگر بودن و یکی از اونا کم سن و سال بود و تقریبا ۱۸ سال یا کمتر داشت. منم که اصالتا کوردِ ایلامی بودم و کمی هم لهجه کردستانی بلد بودم خیلی خوشحال شدم. مقداری عربی گفت من چیزی نفهمیدم بهش گفتم کوردم اونم خوشحال شد و شروع کرد به کردی حرف زدن. ازین بهتر نمی شد. یه همزبون تو اون شرایط می تونست خیلی کمکم کنه و حداقل نزاره اینجا منو اعدام کنن. خودمو معرفی کردم و اونم دلداری می داد و می گفت نترس اینجا کسی کاریت نداره. انگار یه دوست قدیمی پیدا کرده بود و مرتب باهام حرف می زد. می گفت: آتیشباری ایران خیلی سنگینه و یکی از عراقیا رو نشون داد، همون که کم سن و سال بود و چهره ای سبزه داشت ، می گفت این می ترسه. من تو ذهن خودم گفتم ای بی پدر، به درَک که می ترسه. تو نیم ساعتی که داخل اون سنگر بودم خیلی ملاطفت و محبت کرد.
نه فقط سرباز کورد، بقیه ی عراقیا هم تو خط مقدم کاری به من نداشتنو و با بی تفاوتی و تعجب فقط نِگام میکردن و شاید پیش خودشون می گفتن این وقت روز و تنهایی، این از کجا سر و کله اش پیدا شد! خودمم اگه بودم تعجب می کردم. همون کورد عراقی وقتی دید لباسام خیسه و دارم از سرما می لرزم. رفت یه دَس لباس اورد و لباسای خیسو از تنم کند و لباس خشک به من پوشوند. تا چشمش به ساق پام افتاد و دید تیر خورده مثل یه پرستار مهربون زخما رو پانسمان و باند پیچی کرد. گفتم انگشت پام هم زخمیه. چکمه پلاستیکی رو کشید ناخاسته آه کشیدم. متوجه شد خیلی درد دارم رفت یه تیغ جراحی اورد و چکمه رو از دو طرف پاره کرد و انگشت پامو پانسمان کرد.
ادامه دارد ⏪
#رمان📖
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══