eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#استوری •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️آموزش کاردستی ماشین با مقوا و کاغذ رنگی برای مدرسه •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت30 حسین‌که‌بی‌اختیار‌شانه‌چپ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت31 سیاوش‌دوباره‌امید‌در‌دلش‌روشن‌شد‌و‌پرسید:‌«چه‌طوری؟‌سوار‌قاطرا‌‌میشیم؟»‌ همه‌خندیدند.‌یوسف‌سر‌تکان‌داد‌و‌گفت:‌«آره.‌لباس‌کابویی‌م ‌یپوشیم‌و‌م ‌یزنیم‌به‌دشت‌و‌جاده! ‌نه‌پسر‌جان،‌قراره‌همگی‌سوار‌قطار‌بشیم.‌کلی‌راهه». ‌‌قرار‌شد‌فعلاً‌چادر‌بزنند‌و‌شب‌را‌توش‌بگذرانند. ‌سیاوش‌جیم‌شد‌و‌رفت‌سر‌وقت‌قاطرها. ‌دیگران‌تیرک‌های‌فلزی‌را‌توي‌زمین‌فرو‌کردند‌و‌چادر‌برزنتی‌کرم‌رنگ‌را‌سرپا‌کردند. ‌هنوز‌کارشا‌ن تمام‌نشده‌بود‌که‌سیاوش‌‌لنگانلنگان‌آمد. ‌سرتا‌پایش‌خیس‌و‌گِلی‌بود.‌جای‌سُم‌یک‌قاطر‌روی‌باسنش‌مثل‌اثر‌انگشت‌نقش‌بسته‌بود! ‌همه‌بی‌‌آنکه‌سؤال‌کنند،‌فهمیدند‌سیاوش‌اولین‌تجربه‌ي‌شیرین‌با‌قاطرها‌را‌پشت‌سر‌گذاشته‌است!😜 سرنشین‌ماشین‌هایی‌که‌در‌حال‌نزدیک‌شدن‌به‌اندیمشک‌بودند،‌صحنه‌ي‌عجیبی‌لب‌جاده‌ي‌آسفالته‌مي‌دیدند.‌ راننده‌ها‌سرعت‌ماشین‌شان‌را‌کم‌میکردند‌تا‌بهتر‌و‌دقیق‌تر‌آن‌کاروان‌عجیب‌را‌دید‌بزنند. ‌هفت‌رزمنده‌سوار‌بر‌قاطر‌و‌پنج‌قاطر‌دیگر‌که‌با‌طناب‌به‌قاطر‌آخری‌وصل‌شده‌بودند،‌همه‌را‌به‌تعجب‌مي‌انداخت.‌ سیاوش‌سوار‌قاطر‌چموش‌و‌گر‌و‌کچل‌لجبازی‌بود‌که‌اسمش‌را‌گذاشته‌بود‌کوسه‌ي‌جنوب! کوسه‌ي‌جنوب‌تمام‌شیرین‌کاریهاو‌خوبی‌ها‌و‌بدی‌های‌قاطرها‌را‌با‌هم‌جمع‌کرده‌و‌انگشت‌نما‌شده‌بود. ‌هم‌گاز‌میگرفت،‌هم‌جفتک‌های‌سهمگین‌کوبنده‌نثار‌این‌و‌آن‌میکرد‌و‌هم‌کله‌های‌معرکه‌پرت‌میکرد‌ که‌اگر‌به‌موجود‌زند‌ه‌ای‌اصابت‌میکرد،‌طرف‌جا‌به‌جا‌ضربه‌مغزی‌می‌شد! ‌سیاوش‌هم‌دست‌روی‌آن‌گذاشته‌و‌برای‌سواری‌انتخابش‌کرده‌بود.‌ پشت‌سر‌کوسه جنوب،‌حسین‌سواربر‌جفتک‌آتشین‌هیهی‌میکرد‌و‌از‌سر‌و‌صد‌اهایی‌که‌جفتک‌آتشین‌از‌پشت‌خود‌درمیآورد‌حسابی‌کفری‌و‌عصبانی‌بود.‌ از‌زمانيکه‌از‌پادگان‌دوکوهه‌بیرون‌زده‌بودند،‌جفتک‌آتشین‌بیست‌و‌دو‌دفعه‌دمش‌را‌بالا‌برده‌بود‌و‌امواج‌بد‌بوی‌طوفنده‌به‌عقب‌شلیک‌کرده‌بود. ‌در‌اصل‌او‌اسهال‌گرفته‌بود‌و‌هیچ‌جور‌شکمش‌هم‌نم ‌یآمد! پشت‌سر‌جفتک‌آتشین،‌اکبرخراسانی‌سوار‌گنده‌بک‌بالا‌و‌پایین‌می‌پرید‌و‌عق‌می‌زد. ‌چند‌بار‌جفتک‌آتشین‌ناغافل‌دمش‌را‌بالا‌گرفته‌و‌امواج‌بدبوي‌طوفنده‌اش‌را‌به‌سر‌و‌بدن‌او‌شلیک‌کرده‌بود.‌ اکبر‌گریه‌اش‌گرفته‌بود.‌قاطرش‌یقور‌و‌هیکلی؛‌اما‌بسیار‌بیخاصیت‌و‌تنه‌لش‌بود.‌مدام‌خسته‌می‌شد‌و‌سروصدا‌میکرد‌ و‌اکبر‌مجبور‌می‌شد‌پیاده‌شود‌و‌پا‌به‌پای‌او‌برود‌تا‌خستگی‌گنده‌بک‌رفع‌شود. ‌علی‌سوار‌قاطر‌درب‌و‌داغوني‌بود‌که‌سیاوش‌اسمش‌را‌گذاشته‌بود‌قزمیت! ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖