eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤯 مثل آسمون خدا! گویندهٔ نوجوان: صالح بوستانیان محقق نوجوان: محمدعلی خزائی •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری ذوق کنید😂😍 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید مصطفی صدرزاده میگفت: از درانداختنت بیرون از پنجره بیا تو... بجنگ واسه خواسته هات و نا امید نشو! خدا ببینه سفت و سخت چسبیدی به خواستت،بهت میده خواستت رو ...🙂🍃 ❤️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
آخر هفته‌تون پر از اتفاق‌های قشنگ 🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت41 یوسف‌نفس‌عمیقی‌کشید. ‌سع
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت42 ‌عزیزان،‌عزیزان! به‌یوسف‌نگاه‌مهربانی‌کرد‌و‌ادامه‌داد.: ‌«آقایوسف‌ممنون‌از‌گزارشت.‌بعد‌از‌جلسه‌در‌خدمت‌شما‌هستم».‌ یوسف‌تصمیم‌گرفت‌نه‌حرف‌بزند‌و‌نه‌به‌کسی‌نگاه‌کند.‌ اما‌انگار‌بقیه‌می‌خواستند‌هرطور‌شده‌او‌را‌به‌حرف‌بیاورند،‌مزه‌بیندازند‌و‌بخندند. ‌آصف‌علی‌مسئول‌آشپزخانه‌ ‌چایی اش‌را‌هورت‌کشید‌و‌گفت:‌ «حرف‌از‌غذا‌و‌خورد‌و‌خوراک‌شد‌آقاابراهیم. ‌خودتون‌میدونید‌که‌بدجوری‌تو‌منگنه‌هستیم.‌ ردیف‌کردن‌غذا‌برای‌ده‌هزار‌نفر‌کلی‌دستک دمبک‌ میخواد. ‌ما‌هم‌چیزی‌از‌فروگذار‌نمی‌کنیم. ‌اما‌بعضی‌وقت‌ها‌ته‌مونده‌ي‌غذاها‌باعث‌می‌شه‌کفران‌نعمت‌کنیم. ‌من‌یک‌را‌ه حل‌برای‌حروم‌نشدن‌ته‌موند‌ه ی غذاها‌ دارم».‌ آصف‌علی‌به‌یوسف‌خیره‌شد‌و‌گفت: «اگر‌آقایوسف‌موافقت‌کنند‌از‌حالا‌ته‌مونده‌ي‌غذاها‌رو‌می‌آریم‌برای‌قاطرها،‌ هم‌اونا‌گشنه‌نمی‌مونند،‌هم‌ما‌از‌احساس‌گناه‌و‌اسرا ‌فکردن‌خلاص‌می‌شویم».‌ آصف‌علی‌سعي‌کرد‌حتی‌لبخند‌هم‌نزند. ‌چند‌نفر‌زیر‌جلکی‌خندیدند؛‌اما‌یوسف‌‌بی اعتنا‌ به‌آنها‌گفت: ‌«خیلی‌هم‌خوبه،‌فقط‌زحمت‌بکشید‌غذا‌های‌فاسد‌و‌‌خراب رو‌نفرستید‌پیش‌ما.‌ نمیخواهم‌قاطرها‌مسموم‌و‌مریض‌بشن. ‌بیشتر‌نان‌خشک‌بفرستید». آقاابراهیم‌که‌از‌حرف‌یوسف‌ته‌دلش‌قرص‌شده‌بود،‌با‌خوش‌حالی‌گفت:‌ «این‌طوری‌در‌خرید‌علوفه‌و‌کاه‌واسه‌قاطرها‌صرفه‌جویی‌میکنیم،‌ تازه‌تو‌ این‌سیاهی‌زمستون‌پیدا‌کردن‌و‌خریدن‌علوفه‌کلی‌دردسر‌داره. ‌آقایوسف‌جلسه‌که‌تموم‌شد،‌بمون‌کار‌مهمی‌باهات‌دارم».‌ یوسف‌دیگر‌حرفی‌نزد‌تا‌جلسه‌تموم‌شد. ‌وقتی‌همه‌رفتند‌و‌فقط‌آقاابراهیم‌و‌یوسف‌ تنهاماندند،‌ یوسف‌چایی‌سرد‌شده‌اش‌ در‌لیوان‌را‌تکان‌داد‌و‌گفت:‌ «آقاابراهیم،‌ما‌احتیاج‌به‌سلاح‌و‌مهمات‌ داریم».‌ چایی‌به‌گلوی‌آقاابراهیم‌پرید‌و‌افتاد‌به‌سرفه. ‌یوسف‌با‌احترام‌و‌ملایمت‌چند‌ضربه‌به‌ پشت‌آقاابراهیم‌زد.‌ آقاابراهیم‌خیسی‌چشمانش‌را‌گرفت.‌ یک‌جرعه‌دیگر‌چایی‌نوشید‌ تا‌گلویش‌صاف‌شود‌و‌پرسید: ‌«سلاح‌و‌مهمات‌واسه‌چی‌میخواهید؟»‌ ‌‌اینکه‌سؤال‌کردن‌نداره. ‌مثلاً‌ ما‌‌ رزمنده ایم‌ و‌قراره‌با‌دشمن‌بجنگیم.‌ دست‌خالی‌بریم‌جلوشون؟‌ ‌یوسف‌جان،جسارت‌نباشه؛‌ اما‌وظیفه‌نیرو‌های‌شما‌فقط‌بردن‌سلاح‌ و‌مهمات‌ و‌ غذا‌برای‌ نیروهاست.‌ نه‌جنگیدن.‌ ‌حرف‌شما‌درست.‌ اما‌زد‌و‌وسط‌درگیری‌و‌عملیات، با‌سربازهای‌دشمن‌روبه‌رو‌شدیم. ‌چطوری‌از‌خودمون‌دفاع‌کنیم؟‌بهشون‌فحش‌بدیم‌و‌فرار‌کنیم؟!‌ آقاابراهیم‌ ‌کمی فکر‌کرد‌و‌گفت: ‌«حرف‌دلت‌رو‌بزن‌ یوسف‌جان،‌اصل‌منظورت‌چیه؟»‌ ‌باید‌قاطرها‌به‌صدای‌ تیراندازی‌ و‌انفجار‌ عادت‌کنن،‌ والا‌ وسط‌ معرکه‌ مي‌ترسن‌ و‌قدم‌ از‌قدم‌ برنمی‌دارن. ‌شما‌که‌میدونید‌قاطر‌چه‌حیوون‌لجباز‌ و‌بی‌کله‌ایه.‌درسته؟‌ ‌قبوله.‌ اما‌خواهش‌می‌کنم‌قضیه‌رو‌جدی‌نگیر. ‌فقط‌در‌حد‌این‌که‌قاطرها‌به‌سروصدای‌ تیراندازی‌عادت‌کنن. ‌‌منظورم رو‌متوجه‌می‌شی؟‌ نمیخوام‌و‌دارم‌تأکید‌میکنم،‌نمی‌خوام‌ مته‌به‌خشخاش‌بذاری.‌ یوسف‌سر‌تکان‌داد‌که‌قبول.‌ آقاابراهیم‌گفت:‌ «مورد‌بعدی‌تعداد‌کم‌قاطرهاست».‌ یوسف‌از‌جا‌پرید‌و‌گفت:‌ «تعداد‌کم؟‌ آقاابراهیم‌جان‌ همین ها‌ پیر‌مارو‌ درآوردن. ‌ضبط‌و‌ربط‌همین‌تعداد‌قاطر‌کلی‌دنگ‌و‌فنگ‌و‌رسیدگی‌میخواد. ‌جسارت‌نباشه‌شما‌کنار‌گود‌نشستید‌میگید‌لنگش‌کن. ‌دستتون‌تو‌کار‌نیست.‌نمیدونید‌سر‌وکله‌زدن‌با‌قاطرجماعت‌چه قدر‌سخته»‌ ‌‌یوسف جان،‌جوش‌نیار. ‌منم‌باید‌به‌فکر‌عملیات‌و‌جوانب‌دیگه‌باشم. ‌وقتی‌موعد‌حمله‌برسه‌و‌قاطرها‌تو‌گردان‌ها‌پخش‌بشن‌تا‌وظیفه‌ ‌شون رو‌انجام‌بدن،‌ نمی‌شه‌که‌فقط‌یک‌قاطر‌تمام‌بار‌و‌بندیل‌یک‌گردان‌رو‌از‌کوه‌و‌کمر‌ببره‌بالا.‌متوجه‌ای؟‌ میدونم‌هرچی‌تعداد‌قاطرها‌بیش‌تر‌بشه‌دردسر‌و‌زحمت‌شماها‌هم‌بیش‌تر‌می‌شه.‌ اما‌چار‌ه‌ای‌نیست.‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[❤️🥀] اگر‌آوارھ‌ام؛ قلبـم‌در‌ایوانِ‌تو‌جاماندھ دلـم‌با‌هر‌قدم؛با‌هر‌نفس‌اسم‌ِتوراخواندھ! •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖